همراه تاريخ

حكايت هاي تاريخي

همراه تاریخ
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
کتابخانه همراه تاریخ
جستجوگر پیشرفته



عدالت علی (ع) . عدالت در حکومت امام علی (ع)

 عدالت علی (ع) . عدالت در حکومت امیر المومنین علی (ع) : 




هیچ جوانمردی جز علی و هیج شمشیری جز ذوالفقار نیست .



حکومتی که حاکمش علی (ع) بود.  مصقلة بن هویره را که از کارگزاران خودش بود ، به جرم قوم و خویش بازی در حکومت ، گوشمالی داد . حکومتی که با علاء بن زیاد ، یکی دیگر از مسئولین که خانه ای اشرافی برای خود ساخت ، برخورد کرد . حکومتی که وقتی منذر بن جارود ، پارتی بازی کرد ، حضرت او را کوبید . حکومتی که وقتی عبدالله بن زمعه ، سهم اضافی از اموال عمومی و بیت المال برای خود خواست ، حضرت امیراو را پیش چشم مردم تحقیر کرد . حکومتی که وقتی عثمان بن حُنیف ، حاکم بصره در میهمانی سرمایه دارها شرکت کرد و فقط در میهمانی شرکت کرد و بر سفره آن ها نشست ، او را به شدت توبیخ کرد . حکومتی که وقتی ابن عباس ، پسرعموی خود علی (ع) در حاکمیت ، خطا کرد ، او را درهم کوبید و گفت : به خدا سوگند با شمشیری تو را خواهم زد که هر کسی را با این شمشیر زدم ، به جهنم رفت . حکومتی که آهن گداخته به دست برادرش عقیل نزدیک کرد. چون سهم اضافی از بیت المال می خواست(ص38) .  حکومتی که ابوالاسود دوئلی را که از اصحاب درجه یک خود علی ابن ابی طالب و آدم صالح و شریفی بود ، از قضاوت عزل کرد، برای آنکه صدایش را در دادگاه بلند کرده بود.  حکومتی که وقتی ابن حرمه – ناظر مالی بازار اهواز- دزدی کرد ، رشوه گرفت و اختلاس  کرد . حضرت علی(ع) او را به زندان انداخت و دستور داد او را به انفرادی (بدون ملاقاتی) بردند و فرمود او را در نماز جمعه و جلوی چشم مردم ، شلاق بزنید – نه اینکه مجازات مخفی کنید . بلکه آبرویش را بریزید – حکومتی که وقتی ظرف های عسل از بیت المال یمن رسیده بود ، حضرت امیر (ع) خواست همان را آنگونه که همه چیز را تقسیم می کرد ، به مساوات تقسیم کند و حتی از یک ظرف عسل هم نگذشت و گفت آن را نیز بیاورید میخواهیم بین فقرا توزیع کنیم . وقتی آوردند ، حضرت درب ظرف را باز کرد و دید که دست خورده است . از قنبر پرسید چه کسی به این ها دست زده است ؟ معلوم شد که یکی از نزدیکان حضرت گویا میهمان برایش آمده و قبل از تقسیم سهم دیگران به اندازه سهم خود – و نه بیشتر – عسل برداشته است . حضرت فورا او را خواست و شلاق خود را جلوی صورت او گرفت و پرسید : به اجازه چه کسی در این عسل ها تصرف کردی ، گفت : من تنها به اندازه سهم قانونی خود برداشتم و بیشتر از سهمم برنداشتم . فرمود : تو حق نداشتی زودتر از بقیه مردم برداری . گرچه تو هم از این عسل ها حق داری . قبل از اینکه سهم مردم را بدهم تو حق نداشتی برداری . وقتی تقسیم کردم و سهم همه را دادم ، آن وقت تو هم میگیری . اما حق نداری جلوتر از بقیه ، صرفا به خاطر آنکه از خویشان من هستی ،حتی سهم خودت را برداری .(ص40).  گردنبند  حکومتی که وقتی شخص اول آن در کوفه ، روز عید قربان ، دخترش ام کلثوم را دید که گردن بند مروارید بسته ، با نگاه خود به او اعتراض کرد که این چیست بسته ای ، ام کلثوم گفت : این را برای سه روز از بیت المال عاریه و امانت گرفته ام و با اجازه مسئول بیت المال بوده و ضمان مالی اش هم بر عهده من است – یعنی کار قانونی کرده ام و عاریه است – ابن ابی رافع مسئول بیت المال هم آمد و از ام کلثوم ، دفاع و او را تایید کرد و به حضرت گفت : دخترت خلاف نکرده و من در جریان هستم و کار او قانونی بوده است . حضرت رو کرد به دخترش ام کلثوم و گفت : ای دختر علی ، بحث نکن و بهانه نتراش تا حق را زیر پا بگذاری . حضرت علی از دخترش می پرسد : آیا همه دختران و زنان شهر در روز عید قربان می توانند چنین گردنبندی را ببندند ؟ گفت : نه . فرمود : تو دختر خلیفه ای  . پس تو هم حق نداری این گردنبند را ببندی . شما وقتی حق داری چنین گردنبندی ببندی که همه دختران و زنان این شهر چنین امکاناتی داشته باشند . چون فرزند مسئول حکومت اسلامی هستید .  زن اشرافی و کنیز ایرانی  حکومتی که به زن اشرافی قریش و کنیز ایرانی او به یک اندازه از بیت المال سهم می دهد و وقتی او اعتراض می کند که مگر من با این کنیز مساوی ام ؟ امیرالمومنین خاک بر می دارد و می پرسد : (( این خاک که در دست من است ، آیا این طرف با آن طرف خاک فرقی دارد؟ می گوید : نه . خاک را جلوی پای زن اشرافی می ریزد و می گوید : به سهم خودت و این برابری ، قانع باش ، بردار و برو . (ص41). 


................ 


منبع : حسین (ع) ، عقل سرخ ، گفت و گو با حسن رحیم پور (ازغدی) ، تهران ، 1383 ، انتشارات سروش .



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 4

:: بازدید : 495
:: ارسال شده در: تاريخ اسلام , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 18:36]
تاریخ
ایمان قلبی یا عمل . یک شیعه و یک مرجئه


ایمان قلبی یا عمل

در کتاب الاغانی ابوالفرج اصفهانی که از مورخین اموی و صاحب مقاتل الطالبین است نقل می کند که یک شیعه با یک مرجئی ، مناظره می کردند . آن موقع ، یک دسته از شبهات کلام جدید ، از ناحیه مرجئه طرح می شد . مرجئی می گفت : ایمان قلبی کافی است و عمل ، اهمیت و دخالت چندانی ندارد و نوع تفکیک دین و ایمان از شریعت را تعقیب می کرد و از دین منهای شریعت و منهای تکلیف دم می زد ، ولی شیعه می گفت : هم ایمان قلبی و هم عمل ، هر دو مهم است . مناظره طول کشید و خسته شدند . کسی از دور می آمد .  مرجئی گفت برای فیصله این بحث ، هرچه همین فرد گفت ، پایان بحث باشد . او حکم باشد و دیگر بحث را تمام کنیم . اتفاقا ، کسی که می آمد موسیقیدان و مطرب بود ، مرجئی خوشش آمد وگفت این اهل حال است و جواب مناسب حال من خواهد داد . قضیه را به او گفتند که آیا عمل مهم است یا ایمان ؟ ما بر سراین قضیه مناظره میکنیم . او حرف های آن ها را که شنید ، در پاسخ گفت : (( اعلای شیعی و اسفلی مرجئی )) ، من بالاتنه ام شیعه است و پایین تنه ام ، مرجئی . یعنی وقتی فکر می کنم ، از حیث نظری ، نظر شیعه درست است . عمل هم مهم است . اما ما میخواهیم راحت و خوش باشیم و زندگی ارزشی ، قدری سخت است  و بنابراین پایین تنه من ، مرجئی است .


.............................

منبع : حسین (ع) ، عقل سرخ ، گفت و گو با حسن رحیم پور ( ازغدی ) ، تهران ، 1383 ، انتشارات سروش ، ص 22 و 23 .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 387
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 0:10]
تاریخ
حکایت امام سجاد (ع) و مرد اموی


امام سجاد و مرد اموی

پس از عاشورا وقتی امام سجاد (ع) به مدینه برگشتند و ماتم زده بودند . یکی از اموی ها و از سران جناح ها به نام ابراهیم بن طلحه جلو آمد و از سر کینه توزی و سرزنش از حضرت سجاد (ع) پرسید : (( من الغالب ؟ )) . چه کسی پیروز شد ؟ دیدی چه بر سرتان آمد؟ می خواست امام را زجر و شکنجه روانی بدهد . اما امام سجاد (ع) به او پاسخی دادند که طنین اش در تاریخ تا ابد پیچیده است . فرمود : (( وقت نماز که شد و مجبور شدی اذان و اقامه بگویی و نام محمد را بر زبان جاری کنی ، آن وقت خواهی دانست که چه کسی برنده شده و پیروز این نبرد است )). یعنی تو و ستمگران اسلام که نفاق می ورزید  ، باز هم علیرغم میلتان مجبورید  نام محمد بن عبدالله را زبان بیاورید. ما حفظ دین را می خواستیم و موفق شدیم.


..............

منبع : حسین (ع) ، عقل سرخ ، گفت و گو با حسن رحیم پور ( ازغدی) ، تهران ، 1383 ، انتشارات سروش ، ص 37.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 4

:: بازدید : 359
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [چهارشنبه 18 دي 1392 ] [ 23:48]
تاریخ
 زن پير

شخصي از بهلول سئوال کرد: چرا زن نمي گيري؟

 بهلول در جواب گفت: زن پير دوست ندارم .
آن شخص گفت: زن جوان بگير ! بهلول جواب داد: زن جوان هم مرا دوست ندارد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 511
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 آبان 1390 ] [ 13:49]
تاریخ
شمارش ديوانگان

هارون الرشيد در صحن عمارت خود نشسته بود.

عيسى بن جعفر برمكى و ام جعفر (مادر جعفر برمكى) و ديگران حاضر بودند.

هارون امر كرد كه بهلول را حاضر كنند.

بهلول حاضر شد و در مقابل هارون نشست.

هارون به بهلول خطاب مى كند كه ديوانه ها را بشمار.

بهلول گفت: اول خودم هستم و پس از اشاره به مادر جعفر برمكى گفت: دوم اين است.

عيسى با حالت عصبانيت فرياد زد: واى بر تو، براى ام جعفر چنين حرفى را مى زنى؟
بهلول گفت: تو هم سومى هستى، اى صاحب عربده!

هارون از كوره در رفت و فرياد كشيد: بهلول را بيرون كنيد!

بهلول گفت: و تو هم چهارمى هستى.


:: امتیاز: نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 479
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [دوشنبه 21 شهريور 1390 ] [ 14:3]
تاریخ
 آورده اند که شبى دزدى به خانه بهلول زد و هستى او را به سرقت برد ناگاه دیدند بهلول عصاى خود را برداشت و رفت در اول قبرستان شهر نشست از او پرسیدند اینجا چرا نشسته اى ؟ گفت : خانه ام را دزد زده است . دنبال او مى گردم و منتظرم تا بیاید چون مى دانم که آخرش دزد خانه مرا اینجا مى آورند.
نشسته ام جلو او را بگیرم و اثاث خانه خود را از او مطالبه کنم گفتند آخر او چیزى همراه خود به قبرستان نمى آورد که تو از او بگیرى پرسید پس اموالى که دزدیده چه مى کند؟ گفتند زنده ها تمامى آنها را از او مى گیرند بهلول گفت آه مردم شهرى که دزدها را لخت مى کنند من چگونه در میان آنها بیایم و زندگى نمایم در این اثنا جنازه اى را به طرف قبرستان آوردند بهلول برخواست و با عصا جلو آمده و گفت دزد خود را پیدا کردم به او گفتند آهسته که این جنازه حاج آقاى متولى است که مى آورند گفت مى دانم دزد روز من همین شخص است و همین جا مى نشینم تا اینکه دزد شبم را نیز بیاورند زیرا قبرستان بهترین دروازه هاى دزد بگیر است پرسیدند چه طور این شخص ثروتمند دزد روز تو است براى اینکه زکات مال ما فقرا است و این شخص چون زکات مال خود را نداده است پس یک عمر در روز روشن مال ما فقرا را دزدیده است.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 415
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [دوشنبه 21 شهريور 1390 ] [ 13:46]
تاریخ

 در زمان قاجار رشوه خواري اسم ديگر داشت. به جاي رشوه « رسوم » مي‌گفتند و پرداخت رسوم امري مرسوم شده بود. ميرزا حبيب الله شاعر كه خود نيز از صاحب لقبان بود و « بديع السلطنه » لقب داشت، شعري در اين باره دارد:

زنهـار از فـراق تـو زنهـار، اي رســــــــوم كردي تو روز روشن ما تار، اي رسـوم

ايدون خوشا به حالت مستوفيان كه باز دارند با تو جمله سر و كار، اي رسوم

گويند روزي ناصرالدين شاه به مستوفي الممالك مي گويد: اين رسوم چيست؟ ... جناب آقا به خونسردي جواب مي‌دهد: يك چيز است به اسامي مختلف: در حضور مبارك، تقديمي است. نزد علما، حق الجعاله. در بازار، حق العمل. به مستوفي‌ها كه مي‌رسد، اسمش رسوم است . 


منبع : http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 517
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:48]
تاریخ
 

ترس از مغول ها

چنين نقل كرده اند كه يك نفر مغول به شهر و روستايي كه مردمي فراوان در آن بودند وارد مي شد و يكي يكي ايشان را مي كشت و احدي جسارت آنكه به سمت او دست دراز كند ، نداشت . گويند يكي از آن قوم مردي را گرفت و چون براي كشتن او حربه اي نداشت به او گفت : - سر خود را بر زمين بنه و از جاي خوب مجنب . مرد چنين كرد و مغول رفته و شمشيري به دست آورد و او را با آن كشت .

حكايتي ديگر از ترس از مغول ها

مردي كه از دست مغول ها فرار كرده بود ماجراي خود را اينگونه شرح داد : من با هفده نفر در راهي مي رفتيم . سواري از مغولان به ما رسيد و امر داد كه دست هاي يكديگر را به بنديم . همراهان من از او اطاعت كرده و آماده اجراي دستور شدند . من به ايشان گفتم كه : او يك نفر است و ما هفده تن . علت توقف ما در كشتن او و گريختن چيست ؟

گفتند : - مي ترسيم . گفتم : - او الساعه شما را مي كشد . اما اگر ما او را بكشيم ، شايد خداوند ما را خلاصي بخشد .

خدا مي داند كسي براي اين اقدام جرئت نكرد . عاقبت من با كاردي او را كشتم و پا به فرار گذاشته ، نجات يافتيم .


:: امتیاز: نتیجه : 1 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 537
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:42]
تاریخ
 

... صداي نادرشاه بسيار قوي و رسا و پرطنين بود . سلطان محمود خان عثماني چون از اين مطلب اطلاع پيدا كرد و از اهميتي كه اين رسايي صدا نزد نادر داشت ، با خبر شد ، سفيري خدمت نادر فرستاد كه صداي او نيز در عثماني ، بي بديل و بي نظير بود . روزي بين نادر و نماينده عثماني مسابقه صدا گذارده شد . نماينده عثماني مسابقه را برد و نادر به او گفت : از قول من به پادشاه عثماني سلام برسان  و بگو از اينكه دريافتم در قلمرو شما يك مرد وجود دارد و شما او را نزد من فرستاده ايد ، بسيار ممنون و مسرورم .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 415
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:42]
تاریخ
 

ماجراي منشي خوارزمشاه

تاريخ الفي به سرنوشت منشي خوارزمشاه كه به مغول پيوسته بود ، اشاره جالبي كرده و ادامه مي دهد :

چون چنگيزخان فتح ولايت خوارزم كرد ، يكي از منشيان خوارزمشاه به اردوي او درآمده حال خود را به عرض چنگيزخان معروض داشت .

خان فرمود كه : ما را كسي بايد كه به ايل و ياغي چيزي بنويسد . بنابراين اين منشي را به اميري از امراي خود سپرد و .... جبه نويان ( سردار بزرگ چنگيزخان ) بعد از تسخير اكثر ولايات خوارزمشاه معروض داشت كه ... اگر حكم فرمايند عنان عزيمت به صوب شام منعطف داشته آيد . اما به واسطه ( بدرالدين لوٌلوٌ ) حكمران موصل در رفتن آن ولايت پاره اي متوقفيم ، چه او لشكر بسيار دارد و راهها صعب و دشوار . و چون چنگيزخان بر حقيقت اطلاع يافت . منشي مذكور را طلب داشته و فرمود كه به بدرالدين نامه بنويس كه : ــــ خداي بزرگ ، ملك روي زمين را به من ارزاني داشته ، اگر بدرالدين ايل شود سر و مال و زن و فرزندان او بماند و اگر تمرِ‍ّد و عصيان نمايد ، آنرا خداي جاويدان داند ... اتفاقا منشي به عادتي كه منشيان حكام ايران و توران دارند آن مضمون را به عبارات خوب و الفاظ مرغوب و تعريفي لايق پادشاهان نوشته ... و دانشمند حاجب آن را به مغولي ترجمه كرده بر چنگيزخان خواند . چون پادشاه جهانگير (( چنگيز )) نامه را برخلاف طبع خود يافت روي به منشي كرده از روي عتاب فرمود :

ــ اي مرد ، آنچه من گفتم در اينجا نيست .

آن احمق بخت برگشته جواب داد كه : نامه را بدين اسلوب

بايد نوشت . خان در نهايت خشمناك شده فرمود كه :

ـــ دل تو با ما ياغي است . چيزي نوشته اي كه چون ياغي برخواند در ياغيگري مجدّتر شود . بعد از آن فرمود تا منشي احمق را طبق قانون ياسا مجازات كنند .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 579
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:41]
تاریخ
 

خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟

نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید .

هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت : چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟

مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.

از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند . " ما همه نادریم "

و به سخن ارد بزرگ :  کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند .

اگر خوب گوش هایمان را تیز کنیم فریاد های سربازان ایران را باز هم می شنویم " ما همه نادریم.

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 427
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:39]
تاریخ
 

 يك روز چنگيز در كنار دو همسرش ، ياسوئي و ياسوكان ، كه در اصل تاتار بودند شراب مي نوشيد . متوجه شد كه ياسوئي آهي كشيد . چنگيز فورا نيش زهر حسادت را بر جان خود احساس كرد . سرانجام ، نه چندان دور از بارگاه ، مرد جواني را يافتند . چنگيز از وي پرسيد كه كيست و آن مرد جواب داد : ــ من نامزد ياسوئي هستم . هنگامي كه او را به اسارت گرفتند ، من گريختم . اكنون كه كارها يكسره شده به اين اميد كه در ميان جمعيت انبوه ، شناخته نخواهم شد ، بيرون آمدم. چنگيز كه تاتاري را در برابر خود ديد ، دستور داد سر از تنش جدا كنند و گفت : ـــ تو از بازماندگان دشمنان مني و اينجا آمده اي كه مترصد موقع باشي . من همه آنها را كشته ام ، درباره تو نيز ترديد نبايد كرد .


:: امتیاز: نتیجه : 1 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

:: بازدید : 505
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:38]
تاریخ

 ميرزا حسن رشديه باني مدارس نوين در ايران؛ از كساني بود كه در شهرهاي تبريز؛ مشهد و تهران مدارس جديد را تشكيل داد و با جمود و مخالفين آگاه و ناآگاه تعليم و تربيت مبارزه كرد. از نكات جالب اينكه وي در مدارس خود زماني را نيز به آموزش حرفه هايي مانند قاليبافي به دانش آموزان اختصاص داده بود. چگونگي مرگ اين آزاد مرد باعث تأسف است. وي در صف اتوبوس ايستاده بود كه راننده خوشمزگي مي كند و مي خواهد صف را تا لب جوي آب عقب ببرد. ولي پشت سر مسافرين جوي عميقي بوده و رشديه كه به علت سن زياد نمي توانسته خودش را نگاه دارد. در جوي مي افتد و پايش از ران مي شكند و قلم پايش خرد مي شود. و بالاخره در اثر همين بيماري پس از مدتي بستري بودن در منزل جهان را بدرود مي گويد. مردي كه عمري خدمتگزار جامعه و فدايي صديق فرهنگ بوده بر اثر ندانم كاري و بي توجهي راننده اي مي ميرد. روانش شاد باد.

منبع : http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 469
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:35]
تاریخ
 طرف عصر براي عيادت رفتن به خانه خليلي؛ از خيابان علاء الدوله عبور مي كردم و در فكر كلاس صبح و بي تربيتي و بي علاقه گي شاگردان كلاس سوم بودم؛ مخصوصاً حرف يكي از شاگردان خيلي آنتي پاتيك موسوم به زيرك زاده بيادم آمد: موقعي كه در فصل تشعشع حرارتي اثبات قانون (e=ac) Keichaffe را داده بودم رو به شاگردان كرده و گفتم. البته اين استدلال يكقدري در بين استدلال ها و مباحث ترموديناميك لوس بود؛ ولي باز مطلب ثابت مي شود. زيرك زاده گفت: لوس بود مثل ساير جاهاي ترموديناميك! از اين صحبت ها و طرز رفتار و فضولي ها و تنبلي هاي كلاس سوم خيلي پكر بودم و فكر مي كردم زياد هم نبايد از شاگردان توقع داشت. همه جا همين طور است و شاگرد اساساً از درس و معلم بيزار است. بالاخره به منزل خليلي رسيدم و برگشتم. در مراجعت هنوز به خيابان شاهرضا نرسيده بودم؛ كه يك عده محصل از فيشر آباد به سمت پايين سرازير مي شدند. بعداً فهميدم شاگردان دبيرستان دارايي هستند. يكي از آنها كه معلوم شد نامش شهميرزادي است؛ قوطي سيگاري از جيب درآورده و خواست سيگار آتش بزند. رفيق پهلويي كه قيافه باريك و وضع نسبتاً شيكي داشت؛ گفت: چرا سيگار مي كشي؟ تو كه خوب هستي اين كار را نكن! شهميرزادي جواب داد: چرا نكنم؟ من اصلاً عقيده ام اين است كه هر چه آدم دلش بخواهد بايد بكند. همين كه رفيق ناصح خواست رد حرف او را بياورد؛ جوان سيگار كش مطلب خود را دنبال نموده گفت: مگر چه مي شود؟ تازه تفاوت ده سال است يا يك رتبه عقب افتادن است. اصلاً مگر در اين ادارات چه خبر است؟ من اگر مافوقم ولو وزير بگويد: سيگار نكش فردا با قاطر به اداره مي آيم. تو كه به اداره مي روي؛ جز آن كه صبح تا غروب بايد بيكار بنشيني و با مداد كپيه بازي كني؛ كار ديگري داري؟ رفقاي ديگر خنده كنان و شوخي كنان هر كدام اظهاراتي مي كردند و او جواب حسابي و ايده آلي در مقابل آقاي رجز خوان؛ شجاع منفي باف نداشتند و از هر دري صحبت مي شد. و اسم يكي از معلمين در بين آمد كه موقع درس دادن هميشه مست است و نمونه و شاهدي بود براي شهميرزادي؛ كه اصلاً مدارس در ايران كشكي است و مقصود درس خواندن نيست؛ بلكه ديپلم گرفتن و تابلو زينت اتاق كردن است. و چون در ضمن راه گذرمان از پهلوي دكان عرق فروشي افتاد؛ به آنجا اشاره كرده بخود وعده مي داد كه روز امتحان درس همان آقاي معلم بيايد اينجا خود را براي جواب دادن آماده با حرارت كند!

ديگر چون به چهارراه سفارت انگليس نزديك شده بوديم و جمعيت مانع تعقيب كردن و شنيدن بيانات فلسفي آقايان محصلين بود؛ تند كردم و جدا شدم ولي تا مدتي در اين فكر بودم كه حقيقتاً افكار ملت و جوان هاي محصل تا چه اندازه پوچ و بي بنياد شده و اتيه مملكت چه خواهد شد! حقيقتاً آيا آقاي شهميرزادي مقصر و مسؤول است يا اقاي معلم و ساير متصديان كار كه وظايف خود را اينقدر پوچ و كوچك در نظر جوان ها جلوه دادند؟


منبع :http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 377
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:34]
تاریخ
 

حاج ابراهيم خان كلانتر معروف به اعتمادالدوله از وزرايي است كه در دوره‌ي سه پادشاه و دو سلسله‌ي حكومتي وزارت كرده و به ترتيب وزارت لطفعلي خان زند، آقا محمد خان قاجار و فتحعلي شاه قاجار را به عهده داشته است.

او در دوران وزارت خود مطابق رسم معمول اقوام و اطرافيان خود را به مناصب مهم و نان و آبدار منصوب مي‌كرده است.

مي‌گويند روزي يكي از اهالي شيراز كه از ستم‌هاي حاكم آن شهر ـ كه يكي از اقوام حاجي بود ـ به شدت آزرده شده بود، براي دادخواهي به تهران آمده و نزد اعتمادالدوله رفت و به شرح ظلم و ستم‌هاي حاكم و مشكلات مردم پرداخت، و از او خواست كه حاكم شهر را عزل كرده و حاكمي عادل به جاي وي منصوب كند ولي حاجي به جاي اين كار به وي توصيه كرد كه بهتر است از آن شهر نقل مكان كرده و به شهر ديگري مثلاً اصفهان برود اما مرد شاكي از حاكم اصفهان هم ـ كه باز يكي از اقوام حاجي بود ـ اظهار ناراحتي كرده و گفت كه از آشناياني كه در اصفهان دارد مطالبي شنيده است كه مطمئن است در آن شهر هم نمي‌تواند به راحتي زندگي كند. اعتمادالدوله چند شهر ديگر را براي زندگي به مرد شاكي پيشنهاد كرد، اما باز وي با ذكر بستگي حاكم آن شهر به خود حاجي مدعي مي‌شدكه در آن شهر نيز مردم از امنيت و زندگي راحت برخوردار نيستند. حاجي كه بسيار عصباني شده بود گفت كه با اين حساب تو ديگر نمي‌تواني در اين مملكت زندگي كني و بهتر است بميري و به جهنم بروي!

مرد در پاسخ گفت كه گمان نمي‌كنم كه در آنجا نيز راحت باشم، زيرا قبل از من مرحوم پدر شما به آنجا رفته است و در نتيجه در آنجا نيز از ظلم خاندان شما در امان نخواهم بود.

 منبع: http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 409
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:33]
تاریخ
 روزی عبداله بن معاویه به آسیابانی گذشت که استر خویش را به آسیا بسته بود و زنگوله هایی به گردن آن آویخته بود. بدو گفت: چرا این زنگوله ها را به گردن استرت آویخته ای؟ آسیابان گفت: آویخته ام که وقتی ایستاد و آسیا از کار افتاد بدانم. گفت: اگر بایستد و سر تکان دهد چگونه می فهمی که آسیا را نمی گرداند؟ آسیابان گفت: خدا امیر را قرین صلاح بدارد. عقل استر من مانند عقل امیر نیست!

منبع: http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 433
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:33]
تاریخ

 ببري خان نام گربه‌اي بود كه شاه او را بسيار دوست مي‌داشت. در آن اوان شاه را تبي سخت عارض شد و روزي چند در بستر بيماري و ناتواني بخوابيد. گربه مزبور كه تازه بچه آورده بود روز بعد به اقتضاي طبيعت به تغيير مكان آنها پرداخت. هنگامي كه يكي از بچه‌هايش را به دندان گرفته و از كنار بستر مي‌گذشت. زبيده خانم ملقب به امينه اقدس به درون اتاق آمد و در را كه گربه از همان به درون آمده بود از پشت خود بست. گربه همين كه راه بيرون شدن را بسته ديد چند دور گرد بستر گشت و در پاي شاه سرگردان ايستاد. زبيده خانم از مشاهده‌ي اين حال رو به شاه كرده گفت: قربان امشب عرق خواهيد كرد و تب خواهد بريد. از قضا صبحگاه تب شاه قطع شد و پس از آن ببري خان مقامي بلند يافت و داراي تشك اطلس و پرستار و خوراك مخصوص شد.

 منبع : http://storyofhistory.blogfa.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 399
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:32]
تاریخ

                                                                                                              انصاف مصدق مرحوم لطفي وزير عدليه مصدق ضمن داشتن مزاياي عديده اخلاقي، لياقت و تقواي كامل شغلي از نظر سياسي و مبارزه با مشكلات ناشي از سياست، ضعيف و كم توان بود. خاصه كه بيماريهاي مزمن كليه و كبد و ناراحتيهاي پوستي و كهولت، قدرت مبارزه را از او گرفته بود. با توجه به اين مسايل كه موجب ضعف روحي و جسمي او شده بود. در زندان به اميد نجات آنگونه كه انتظار مي رفت از سياست دولت مصدق جانبداري نكرده، بلكه خود را مخالف راه و رسم چند ماه آخر حكومت دكتر مصدق نشان داده بود.

دادستان ارتش با استفاده از اين ضعف از او پرسيده بود: شما كه راه و روش حكومت مصدق را قبول نداشتيد چرا در پست وزارت عدليه مانديد؟

لطفي جواب داده بود: چند بار از دكتر تقاضا كردم با كنار رفتن من موافقت كند، ولي هر بار با تهديد به استفاده از ماده 5 حكومت نظامي و دستگير شدن به اتهام اخلال در نظم و امنيت مملكت روبرو شدم و خلاصه با كره و جبر مرا در كابينه نگاهداشتند!

دادستان ارتش كه از شادي در پوست خود نمي گنجيدبه تصور اينكه دكتر مصدق از شنيدن اين مطالب ناروا و خلاف انتظار به نوبت خود از نقاط ضعف لطفي سخن به ميان مي آورد و لطفي را عصباني مي كند و هر يك عليه ديگري مطالب تازه اي عنوان مي كنند بطوري كه آن كس كه در اين مناظره سود مي برد تيمسار آزموده خواهد بود، مواجهه اي ميان دو مرد زنداني ترتيب داده، در حضور لطفي اظهارات كتبي او را براي دكتر مصدق خوانده و از او جواب خواسته بود.

جواب دكتر مصدق چنين بود: من از خدمات آقاي لطفي در وزارت دادگستري بسيار راضي بودم و هستم. آقاي لطفي خدمات ارزنده به دستگاه قضايي مملكت كردند. انحلال محاكم اختصاصي از قبيل ديوان كيفر كه در گذشته حربه اعمال فشار دولتها بوده و كوتاه كردن مدت دادرسي وسيله حذف تشريفات زايد و تصفيه عدليه از دويست و چند قاضی بدنام كه از آن جمله فرزند خود ايشان بود و اصلاحات ديگر در تاريخ قضايي ايران فراموش نمي شود. متأسفم كه مشقات زندان، طاقت اين مرد خدمتگزار را طاق كرده، چه خوب بود در ايام سختي و مشقت هم، همكاري و هم آهنگي شان را با من حفظ مي كردند.

نداشتن حب جاه و مال

از نظر حب جاه، دو بار مرا به رياست دولت دعوت كردند و من به جهاتي نپذيرفتم. اين بار هم به عشق تحقق بخشيدن به امر ملي شدن نفت، رياست دولت را قبول كردم. از نظر حب مال هم در تمام دوران مشروطيت هر خدمتي به من ارجاع شده، حقوق آن را يا نگرفته ام، يا اگر گرفته ام به مصارف امور خيريه رسانده ام. حقوق نخست وزيري در دو سال و چند ماه اخير ـ منظور سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ ـ در حدود صد و ده هزار تومان مي شد كه حواله كردم به بنگاه حمايت مادران و مسلولين بدهند و تمام مخارج دستگاه نخست وزيري را در منزل خود، و مسافرت به امريكا و بعضي تكلفات كه به عهده اين مقام بوده از كيسه خود پرداخته ام. آري محرك من در آنچه كرده ام نه جاه طلبي بوده و نه مال دوستي، بلكه همواره مي‍خواستم هدف ملت ايران عملي شود و كشور ما همان مقامي را كه داشته مجدداً به دست آورد.

منبع : http://storyofhistory.blogfa.com

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 415
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 20 شهريور 1390 ] [ 4:31]
تاریخ

حكايتي از اعتضاد السلطنه درباره ترس از لشكريان سيد علي محمد باب

در ايامي كه در زنجان بودم  و تاليف كتاب فلك السعادة را نيز در آنجا نمودم ، شنيدم از يكي از اهالي زنجان كه مي گفت : لشكر اسلام ( منظور سپاه قاجاريه هست ) به قدري از لشكر بابيه در  هراس بودند كه شبي دو هزار نفر در يكي از سنگر هايي كه از ني و چوب مرتب شده بودند ، بودند . در اين ضمن محض عبور گربه اي صدايي از آن ني ها برخاست . اين دو هزار نفر همچون گمان كردند كه لشكر بابيه است  . تمام رو به فرار نهادند و سه روز اين سنگر خالي بود . بعد از آن كه تحقيق نمودند كه گربه است مراجعت نمودند . و نيز شنيدم كه در فنون جنگ و لشكركشي مهارت زيادي داشت ( منظور ملا محمد علي از سرداران باب است ) چنانكه ديواري كه مابين او و لشكر اسلام مانع بوده ، حكم مي داد تا آن ديوار را به اصطكاك سنگ آسياب چنان نازك مي نمودند كه به واسطه حركت جزئي خراب مي شد و بعد يك دفعه آن را خراب كرده و لشگر را هدف گلوله مي ساخت و نيز شنيدم از ميرزا تقي خان (اميركبير) كه مي گفت : اگر ملا محمد علي دست از اين مذهب ( بابيت ) بر مي داشت او را رئيس لشكر مي نمودم . زيرا كه در فنون و شيوه هاي جنگي همانندي نداشت .

منبع : فتنه باب ، عبدالحسين نوائي ، ص 72، انتشارات بابك ، تهران ، چ سوم 1362 .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 569
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 22:8]
تاریخ

بنی اسرائیل، روح الله (علیه السلام) را دوره کرده بودند. یکی می گفت: «آخر می شود پیامبری بدون معجزه باشد؟» دیگری به اولی تنه ای زد و گفت: «به پرواز در آوردن یک گِل خشکیده که نشد معجزه!» و بعدی گفت: «اصلاً یک مرده را زنده کنی، به تو ایمان خواهیم آورد.»، بقیه حرف او را تایید کردند.


حضرت عیسی (ع)، آهی کشید و به طرف قبرستان شهر رفت که در همان نزدیکی بود. بنی اسرائیل با شوق و ذوق، در حالی که با هم می خندیدند و با سر به او اشاره می کردند، پشت سرش به راه افتادند. روح الله (ع)، در کنار سنگ شکسته و ترک خورده ای ایستاد که گرد قطوری از خاک چند سده بر آن نشسته بود و نشانه های روی قبر را پوشانده بود.

کسی از میان جمع، آهسته گفت: «قبر سام فرزند نوح نبی (ع) است. او چهار هزار سال است که مرده. اگر می توانی او را زنده کن!» و ناگهان گورستان که پر از صدای خنده ی قوم یهود بود، ساکت شد.

حضرت مسیح (ع)، سرش را به آسمان گرفت و گفت: «یا حیُّ یا قیّوم!» و سپس رو به قبر کرد و گفت: «به اذن خداوند، برخیز!»

در مقابل چشمهای حیرت زده ی بنی اسرائیل، مردی نیمه عریان، که موهای سرش همچون پنبه، سفید شده بود، از قبر برخاست و وحشت زده پرسید: «قیامت شده است؟»

روح الله (ع)، سرش را تکان داد و فرمود: «نه ولی از خدای خود خواستم که تو را زنده کند.» سپس گفت: «تو در جوانی مردی، چرا مویت سپید شده است؟»

سام، به اطرافش نگاهی کرد و بی توجه به چشمهای گرد شده و دهانهای باز یهودیان گفت: «آواز تو را که شنیدم، گمان کردم قیامت رسیده است. از هول و وحشت آن مویم سپید شد.»

عیسی (ع)، نگاهی به قومش کرد و رو به سام گفت: «به اذن خدا، بمیر!» (1)

 

منبع : www.alvadossadegh.com


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 325
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 2:41]
تاریخ
 روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنائی کرده و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه نکشید .

با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینارکه همراه داشت همگی را به استاد حمامی داد و

گارگران حمام چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنائی کردند . ...


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 399
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [سه شنبه 21 تير 1390 ] [ 13:44]
تاریخ
 ... امير نظام هفته اي دو روز مستمراً بدروازه غربي تهران مي رفت و در بالاخانه دروازه مي نشست و هر متاعي از خارجه وارد مي كردند، در گمرك نگاه مي داشتند تا امير نظام آنها را معاينه نمايد و هر جنسي را كه صلاح نمي دانست به ايران وارد شود حكم به استرداد آن مي داد.

و از اين جهت تجار و بازرگانان هر جنس جديدي را از امتعه خارجه مي خواستند به ايران حمل كنند ابتداء نمونه اي از آن را مي آوردند و به امير نظام ارائه ميدادند. هرگاه اجازه ورود مي داد وارد مي كردند والا معامله و حمل آن را موقوف مي داشتند. و مرحوم آقا علي از مرحوم معين الدوله احمد ميرزا حكايت مي كرد كه يكروز با اميرنظام بدروازه امام زاده حسن(دروازه قزوين)رفته بودم براي تماشاي امتعه خارجه كه تجار از نظر امير مي گذرانيدند، و چون بنشستم يكنفر از خرازي فروشان صندوقي پيش گذاشته و نمونه ها از امتعه خارجه بيرون مي آورد و امير يك يك را ديده و از قيمت و خواص آنها سوال كرده و اجاره ورود يا رد آن را مي فرمود‌. تا آنكه قوطي مقوائي باز نموده و شاخه گلي مصنوعي بيرون آورده بدست اميرنظام داد و شاخه ي آن از مفتول نازك آهني و برگ و گل آن پارچه هاي رنگين و پرهاي لطيف بعضي طيور بود. فرمود صنعتي ظريف نموده اند ليكن فايده و مورد استعمال آن رابگوي. آنمرد گفت زينتي است كه نسوان بالاي پيشاني و موهاي پيش سر نصب مي كنند. فرمود قيمت آن چيست؟ عرض كرد پانزده قران. گفت اگر كسي چند روزه اين زينت را كه خريده و في الجمله مستعمل شده بخواهد بشما بفروشد يا گرو بگذارد تا چه مقدار باو وجه نقد مي دهيد؟ آنمرد گفت وجهي در ازاي آن نمي توان داد زيرا كه پس از استعمال به پشيزي نمي ارزد. اميرنظام فرمود اين متاع و مانند آنرا كه پس از استعمال به پشيزي نيرزد البته وارد نكنيد كه مورد سياست سخت خواهيد شد.



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 445
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [دوشنبه 20 تير 1390 ] [ 4:36]
تاریخ
 

کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد . 
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟ 
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟  
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم . 
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .   
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر  آن یگانه دوران ها را دارد . ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : نادرشاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .  
نادر شاه افشار در جمع ارتشیان ایران می گوید : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند. 

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 399
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [سه شنبه 20 ارديبهشت 1390 ] [ 4:40]
تاریخ
 

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.

هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 441
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 21 شهريور 1389 ] [ 14:8]
تاریخ
روزي شاعري احمق به بهلول برخورد کرده و به او گفت:

هروقت کاغذهاي سفيد را مي بينم ، وحشت مي کنم و تا موقعي که اشعاري روي آنها ننويسم ، در وحشت هستم.

بهلول جواب داد: بر عکس شما : من هر وقت کاغذها را مي بينم که تو روي آنها اشعارت را نوشته اي ، وحشت مي کنم!

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 377
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [یکشنبه 21 شهريور 1389 ] [ 13:48]
تاریخ
 

داستان قاضي وحيد الدين پوشنجي

 

قاضي وحيدالدين پوشنجي از بزرگان خراسان بود كه در محاصره هرات به اسارت تولي فرزند كوچك چنگيزخان درآمد و چون تولي به درجه علم و دانش او آگاهي يافت وي را براي خدمت به نزد چنگيزخان فرستاد . وي پس از چندي به دنبال ماجرايي از نزد چنگيزخان گريخت و شرح اسارت و زندگي خود را نزد چنگيز براي (( منهاج سراج )) نويسنده كتاب معروف ( طبقات ناصري ) حكايت كرد .

قاضي وحيد الدين گفته بود :

آنگاه كه شهر هرات در محاصره لشكريان مغول به فرماندهي تولي فرزند چنگيز قرار داشت ، من هر روز سلاح مي پوشيدم و همراه با مدافعان شهر در جنگ شركت مي كردم . روزي كه در بالاي باروي شهر ايستاده بودم و هنگامه نبرد را تماشا مي كردم ، به علت سنگيني آلات جنگي كه بر تن داشتم ، پايم لغزيد و به سر به قعر خندق سرازير شدم . قريب پنجاه هزار مغول كافر در مقابل سرگرم جنگ بودند . من همچون سنگي كه از كوه غلطان گردد ، در ميان لشگريان مغول افتادم و به دست جمعي از آن ها كه روي خاكريز و ميان خندق آمده بودند ، گرفتار شدم . اين حادثه در جايي به وقوع پيوست كه تولي در مقابل آن خيمه نصب كرده بود و لشكر مغول زير نظر او به جنگ مشغول بودند . تولي خود منظره سقوط من از بالاي بارو را كه تا قعر خندق به بيش از شصت گز مي رسيد نظاره مي كرد . من كه اين همه راه را روي سنگ و سنگلاخ به ميان خندق افتاده بودم ، هيچگونه آسيبي نديدم . به دستور تولي عده اي با تعجيل به سوي من آمدند و من را زنده به نزد او بردند . تولي سراپاي من را برانداز كرد و از سربازاني كه من را به همراه داشتند خواست تا ببينند زخمي در بدن من هست يا خير ؟ و چون شكستگي و زخمي نداشتم ، پرسيد :

ـــ تو كيستي ؟ آدمي يا پري يا ديو يا فرشته يا دعايي از ( الغ تنگري - جادوگر) به همراه داري؟

در پاسخ گفتم : ـــ هيچ يك از اين ها كه گفتي نيستم . بلكه آدمي هستم از طبقه دانشمندان . تولي از من خوشش آمد و گفت :

ـــ اين مرد عاقل و دانا به نظر مي رسد و لايق خدمت چنگيزخان است . پس مرا به يكي از مغولان محترم سپرد و چون از فتح بلاد خراسان فارغ شد ، مرا با خود به خدمت چنگيزخان برد و ماجرا را براي او حكايت كرد . من در نزد چنگيزخان قرب و منزلت تمام يافتم و پيوسته ملازم بارگاه او بودم . چنگيز از من اخبار پيغمبران و پادشاهان عجم را مي پرسيد . روزي در اثناي گفتگو گفت : ـــ از من به سبب انتقامي كه از محمد خوارزمشاه دزد گرفته ام ، نام بلندي در جهان باقي خواهد ماند . چنگيز هرگاه كه از محمد خوارزمشاه نام مي برد ، وي را دزد لقب مي داد و مي گفت كه : خوارزمشاه دزد بود و پادشاه نبود . اگر او پادشاه بود ، فرستادگان و بازرگانان مرا نمي كشت . به دنبال اين سخنان مرا مورد خطاب قرار داد و پرسيد :

ـــــ نام بلندي از من در گيتي خواهد ماند يا خير ؟

من گفتم : ـــ اگر خان مرا به جان امان دهد ، جواب خواهم داد.

چنگيز گفت : ــــــ ترا امان دادم . گفتم :

ـــ نام در جايي خواهد ماند كه مردمي باقي مانده باشند . لشگريان تو تمام خلايق را كشته اند . نام تو در نزد كي باقي خواهد ماند و اين حكايت را چه كسي با چه كسي خواهد گفت ؟ چون سخن من به پايان رسيد ، چنگيز تير و كماني را كه در دست داشت بر زمين انداخت و فوق العاده خشمگين شد و روي از من برگردانيد . چون من آثار غضب را در او مشاهده كردم دست از جان شستم و با خود گفتم : به زودي از زخم تيغ اين ملعون كشته خواهم شد . چون ساعتي گذشت به سوي من آمد و گفت : ــ من ترا مرد عاقل و هشياري مي دانستم. اما با سخني كه گفتي بر من مسلم شد كه عقل كاملي نداري و فكرت كوتاه است . من هرجا را كه پاي اسب خوارزمشاه به آنجا رسيده است كشتار مي كنم و خراب مي سازم . پادشاهان در جهان بسيارند و مردم در سرزمين هاي ديگر فراوان . آنها حكايت مرا خواهند گفت . چنگيز از آن پس به من اعتنايي نكرد و از پيش او دور ماندم تا سرانجام از چنگ لشگريان او گريختم .


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 369
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 20 شهريور 1389 ] [ 4:50]
تاریخ
 

آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز . 

شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟ 

آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار ! 

پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست . این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است .

شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم  تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است. 

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 1337
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 20 شهريور 1389 ] [ 4:49]
تاریخ
گوشواره يك زن

… پس از اينكه نادرشاه حكم كرد مجازات عمومي و انهدام شهر دهلي ( در هندوستان ) متوقف شود ، نسق چيان با سرعت هرچه تمام تر فرمان نادر را به سپاهيان اعلام داشتند . اين حكم چنان به سرعت اجرا شد كه مي گويند سربازي يك لنگه گوشواره زني را ربوده بود ، به محض اينكه فرمان نادر را شنيد از كندن لنگه ديگر گوشواره آن زن دست برداشت .


:: امتیاز: نتیجه : 1 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 1297
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 20 شهريور 1389 ] [ 4:44]
تاریخ
 

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام . 

ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .  

بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :  

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.  

خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .  

خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباه ان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود . هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد یادش گرامی باد.

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 431
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [پنجشنبه 20 خرداد 1389 ] [ 4:49]
تاریخ
تلگراف

[ به من گفتند ] روزي كه هوا صاف باشد خبر ورود كشتي از هر بندري به پليموت و از آنجا تا به دارالخلافة لندن در بيست و پنج دقيقه مي رسد. من از اين سخن متحير شده گفتم سخن اغراق و دروغ در فرنگ كسي نشنيده است چگونه مي تواند شد كه سيصد مايل مسافت بعيدي را كه مي گويند، در اندك زماني خبر به دارالخلافة لندن خواهد رسيد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 413
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [پنجشنبه 20 خرداد 1389 ] [ 4:43]
تاریخ
 از حاج ابراهیم خان کلانتر وزیر فتحعلی شاه نقل شده است که : در اولین نبردهای آغا محمدخان با افراد قشون زندیه وی به سختی شکست خورد و تا قلب جنگل های مازندران به حال فرار عقب نشینی کرد . در آنجا چند روزی به حال دربدری و سرگردانی بسر برد و سرانجام چون گرسنه بود به خانه ای در حاشیه جنگل رفت و از پیرزن روستایی صاحب منزل تقاضای قوت لایموت کرد . اتفاقا آش بسیار خوشمزه ای از سبزی های معطر جنگلی پخته و مقداری لپه هم داخل آش انداخته بود . زمستان سخت و سردی بود . آش گرم به مذاق شاه چسبید . پیرزن با همان بلندنظری روستاییان مازندران دیگ آش داغ و جوشان را که بخار مطبوعی از سطح ان بلند می شد از سر اجاق برداشت و زمین گذاشت و با آنکه ان آش غذای منحصر به فرد او و پسران ودخترانش بود که در منزل نبودند گفت :(( هر چقدر می خواهی بریز و بخور ٰ نوش جانت )) .....

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 765
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [دوشنبه 30 شهريور 1388 ] [ 16:48]
تاریخ
 روزی خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید:

بزرگترین نعمت های الهی چیست؟

بهلول پاسخ داد: عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 405
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 14:13]
تاریخ
 

روزي يكي از حاميان دولت از بهلول پرسيد: تلخ‌ترين چيز كدام است؟

بهلول جواب داد: حقيقت!

آن شخص گفت: چگونه مي‌شود اين تلخي را تحمل كرد؟

بهلول جواب داد: با شيريني فكر و تعقل!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

:: بازدید : 375
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 14:9]
تاریخ
 

گفته اند روزي بهلول در مجلس «محمد بن سليمان عباسي»، پسر عموي هارونالرشيد حاضر بود و يكنفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن عطاء العدوي» كه از اولاد عمر بن خطاب بود نيز در مجلس حضور داشت.

«عمر بن عطاء العدوي» از والي اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و مذاكره شود، آنگاه از بهلول پرسيد: «حقيقت ايمان چيست؟»


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 379
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 14:6]
تاریخ
 

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 377
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 14:1]
تاریخ
 

ابلهي پرسيد، دنيا را چگونه مي بيني؟

بهلول گفت: تو سعادتمند خواهي زيست!

ابله در حيرت شد و گفت: اين چه جوابي است كه به پرسش من مي دهي؟

گفت: نيكو جوابي است، زيرا عاقل آنچه را ميداند نمي گويد، اما آنچه را كه بگويد مي داند.



:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 389
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 13:57]
تاریخ

(هارون الرشيد) خليفه عباسى خواست كسى را براى قضاوت بغداد تعيين نمايد، با اطرافيان خود مشورت كرد، همگى گفتند: براى اين كار جز بهلول صلاحيت ندارد. بهلول را خواست و قضاوت را به وى پيشنهاد كرد. بهلول گفت: من صلاحيت و شايستگى براى اين سمت ندارم .

هارون گفت: تمام اهل بغداد مى گويند جز تو كسى سزاوار نيست، حال تو قبول نمى كنى !

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 431
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 13:55]
تاریخ
روزی یکی از دوستان بهلول گفت:
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
نه! پرسید:
اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
نه! پرسید:
پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت:
نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
نه! بهلول گفت:
حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت:
سرم شکست! بهلول با تعجب گفت:
چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 463
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [شنبه 21 شهريور 1388 ] [ 13:50]
تاریخ
 
نادر شاه افشار
نوشته اند: زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
 سپس یک سکه زر به پسر داد امام پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت:مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

:: امتیاز: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

:: بازدید : 499
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [جمعه 20 شهريور 1388 ] [ 4:58]
تاریخ
   هنگامي كه گروهي از بازرگانان روس با " اجناس نفيسه و امتعه و اقمشه "؛ نزد نادر بار يافته بودند؛ ‌‌" ... در حين حضور نواب صاحبقران از جماعت تجار و احوال و پرسش پادشاهي آقا بانو ‌( منظور آنا ايوانوانا مي باشد. ) نمودند كه زن چگونه پادشاهي مي كند؟ و اركان دولت او چگونه خدمت مي نمايند؟ ايشان گفته بودند كه پادشاهي ما به ارث مي باشد؛ از زمان عيسي تا حال آباء و اجداد ما ذكوراً و اناثاً خدمت آن درگاه مي نمايند؛ خواه زن باشد و خواه مرد كه از ما طايفه خللي راه نمي يابد. نواب صاحبقران فرمودند كه چه شود كه بين ما و آن عقد ازدواج رو نمايد كه دولت يكي شود. تجاران عرض؛ كه مژده بهتر از اين نمي باشد. "

     هنگامي كه نمايندگان نادر نامه و پيشكش هايي از وي نزد " آقا بانو " بردند و امپراتور از پيشنهاد نادر مبني بر " اتحاد و يگانگي و مواصلت فيمابين زهره و مشتري " آگاه شد در پاسخ چنين نوشت:

     " ما مملكت و خود را به هيچ وجه از تو دريغ نداريم؛ اما لازم مواصلت چنان است به مذهب حضرت عيسي ( ع ) كه داماد وارد حجله ناز مي گردد. هر گاه شما اراده اتحاد و يگانگي داريد بايد چند يومي به عنوان ملاقات وارد اين ديار گرديد و با هم نمك خورده بعد اليوم نظر به خواهش شما معمول خواهم داشت .

:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

:: بازدید : 445
:: ارسال شده در: حكايت هاي تاريخي , حكايت هاي تاريخي ,

نویسنده
نویسنده :
تاریخ : [جمعه 20 شهريور 1388 ] [ 4:47]
تاریخ
صفحات سایت
اگر مطلبی برای وب ما فرستادید در

اینجا قرار خواهد گرفت .

مطالب شما

عنوان: آتشکده نیاسر .

قدمت: دوره ساسانی .

محل جغرافیایی : شهر نیاسر.

عکس تاریخی

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 1179
کل نظرات کل نظرات : 465
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 8
تعداد اعضا تعداد اعضا : 2912

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 1,253
باردید دیروز باردید دیروز : 2,522
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 160
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 530
بازدید هفته بازدید هفته : 13,218
بازدید ماه بازدید ماه : 6,325
بازدید سال بازدید سال : 635,539
بازدید کلی بازدید کلی : 2,161,589

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 54.211.5.239
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir

;