کدام چاپ سعدی را بخریم؟

    اوّلین قدم برای ارتباط با متون کهن، اینست که یک چاپ معتبر از آنها در دست داشته باشیم. یعنی اوّل از همه مطمئن باشیم که این‌هایی که در این متن آمده، از شاعر یا نویسندۀ مزبور هست یا نه. مثلاً اکثرِ قریب به اتّفاقِ اشعاری که به خیام و باباطاهر و ابوسعید نسبت می‌دهند، از ایشان نیست.

    دربارۀ سعدی هم باید گفت متأسفانه با وجودِ این همه هیاهو و سروصدایی که برای شیخ راه انداخته‌ایم، هنوز یک متنِ درجه اوّل و دقیق از او در دست نداریم و هرکدام از چاپ‌ها اشکالاتی دارند. البته اوضاع کلیّات سعدی مثلِ ابوسعید و اینها نیست، ولی هنوز هم مقداری شعر الحاقی از شعرایِ دیگر در دیوان او موجود است و از طرفی ضبطِ برخی اشعار سعدی غلط است و دچار تحریف شده.

    کلیّات سعدی

    کلیّات، آن است که همۀ آثارِ سعدی را در خود دارد. یعنی در یک کتاب هم بوستان و گلستان هست، هم غزلیات و قصائد و رباعیات و مفردات و رسائلِ نثر. (که البته بعضی از این رساله‌ها قطعاً از سعدی نیست)

    با این تفاصیل، اگر می‌خواهید یک کلیّات سعدی خوب بخرید، چند گزینه هست. یکی همان تصحیح مرحوم محمدعلی فروغی است. البته چاپِ اصلی این اثر را امروز از انتشارات امیرکبیر می‌توانید بخرید.(چاپ‌های انتشارات ققنوس و هرمس هم خوب است). بهاءالدّین خرمشاهی، همین تصحیح را با رفع مقداری از اغلاط و افزودنِ چند فهرستِ کارآمد و مقداری توضیحات توسطِ «انتشارات دوستان» به چاپ رساند، که در مجموع بهتر از چاپ فروغی‌ست. این را هم بگویم که اگر به دنبالِ هزلیات سعدی می‌گردید، بدانید که چاپ و عدمِ چاپِ این بخش ربطی به سانسور و انقلاب ندارد. یعنی پیش از انقلاب هم مرحوم فروغی آن را مناسب تشخیص نداد و حتی گفت که نسبت دادنِ اینها به سعدی قبیح است و از چاپِ آن سر باز زد. البته اگر از بنده بپرسید، عرض می‌کنم که هزلیات، قطعاً از شیخ شیراز صادر شده و قوّتی که در برخی از این اشعار هست، نشان می‌دهد که کارِ احدی جز او نمی‌تواند باشد. متأسّفانه این رویه در دیگر تصحیح‌های کلیّات هم ادامه یافت و از چاپ‌های در دسترس، این بخش فقط در چاپِ انتشارات زوّار هست. کلیات سعدی دیگری هم دکتر حسن انوری توسط نشر قطره منتشر ساخته است که یکی از محاسنش دارا بودن کشف‌الابیات همۀ اشعارست. دکتر مظاهر مصفّا هم کلیات سعدی دارد، که انتشارات روزنه آن را چاپ کرده و از نظر ظاهری بسیار شکیل و خوش‌دست است، (معنی کلماتِ دشوار نیز در پایین متن آمده) بعضی ورژن‌هایِ این چاپ فهرست دارد و بعضی فاقد فهرست است، اگر فهرست‌ها برایتان مهم است، در هنگام خرید به این نکته دقّت کنید. (این کتاب «از روی نسخۀ تصحیح شدۀ انجمن فارس» چاپ شده و شاید نتوان آن را یک تصحیح مستقل دانست) هیچ یک از چاپ‌های بالا دارای توضیحات اشعار نیست. (مگر در موارد معدودی که گفته شد).

    غزلیات سعدی

    همان‌ گونه که گفتیم، کلیات سعدی شاملِ غزلیات هم هست، ولی اگر می‌خواهید غزل‌ها را به صورتِ جداگانه داشته باشید، چند گزینه در اختیار دارید: غزل‌های سعدی، به تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی را انتشارات سخن چاپ کرده است، که چند فهرست سودمند هم ضمیمۀ خود دارد. غزلیات سعدی به تصحیح حبیب یغمایی نیز سال‌ها نایاب بود و مدّتی پیش پژوهشگاه علوم انسانی آن را منتشر ساخت. این چاپ، یکی از تصحیح‌های خوب و مغفول غزلیات است که قیمتِ مناسبش(۱۴هزار تومان) را هم باید به فوایدش افزود، البته اشکالِ عمدۀ این چاپ فهرست‌های متعدد و به درنخورِ آن است که پرداختن به آن مجالی جداگانه می‌طلبد. اگر هم غزلیاتی با شرح و توضیح و معنی کلمات می‌خواهید، در درجۀ اوّل «شرح غزلیات سعدی» خانم فرح نیازکار مناسب است(انتشارات هرمس). مرحوم خطیب‌رهبر هم غزلیات سعدی را شرح کرده که شهرتی تمام دارد (انتشارات صفی‌علی شاه). نیز مرحوم برگ‌نیسی غزلیات را شرح نموده که انتشارات فکر روز منتشرش کرده، ولی گویا چندان در بازار یافت می‌نشود!

    بوستان و گلستان

    مشهورترین چاپ این دو کتاب، تصحیح مرحوم دکتر یوسفی است (انتشاراتِ خوارزمی). این را هم بگویم که با وجودِ شهرتِ فراوان، این تصحیح، صورتِ نهایی‌ نیست و هنوز هم این دو کتاب از تصحیح و شرح بی‌نیاز نیست. اگر می‌خواهید توضیحاتِ عباراتِ گلستان همان پای صفحه درج شده باشد، شرحِ گلستانِ خطیب‌رهبر (انتشارات صفی‌علی‌شاه) را توصیه می‌کنم که با فونت درشت چاپ شده و برای چشم‌های ضعیف آسان‌خوان‌ترست. مرحوم محمد خزائلی هم شرح مشهوری بر گلستان دارد که در جایِ خود بسیار سودمند است. استاد جویا جهانبخش هم گزیدۀ گلستان را شرح کرده که در قطع جیبی و همراه با فایل صوتی به وسیلۀ نشر معین منتشر شده.

    یک توصیه

    اگر قصدِ خرید در نمایشگاه کتاب دارید، به حافظه اعتماد نکنید و این برگه را به همراه داشته باشید، یا عکسی از رویِ آن بگیرید، چون مطمئنم در نمایشگاه و کتاب‌فروشی در انبوهِ چاپ‌ها، این اسم‌ها را با هم قاتی می‌کنید! نیز دقّت کنید که هرکدام از این چاپ‌ها صرفاً از ناشرانی که گفتم تهیه شود وگرنه از رویِ تصحیحِ فروغی ده‌ها چاپِ تقلّبی صورت گرفته است که موردِ نظرِ ما نیست.

    .


    .

    نویسنده:  رضا ضیاء

    یادداشت بالا به مناسبتِ روز سعدی در شمارۀ جاریِ هفته نامۀ کرگدن نوشته شده که از امروز، در دسترس است. بدیهی‌ست گفتنی‌ها دربارۀ هریک از این چاپ‌ها زیادست، ولی این مطلب با نگاه به مخاطبِ عام نوشته شده

    .


    .



    فرزانه ابراهیم‌زاده

     

    همراه تاریخ: «هیچ در دنیا نیست که حسرت آن را بخوریم.» این بخشی از شعر معروفی است که در کره شمالی خوانده می‌شود. شعری که مضمونش این است که چون در کره شمالی زندگی می‌کنند چیزی در دنیا نیست که حسرت آن را بخورند. این شعر نام کتابی است که در سال ۲۰۱۰ توسط باربارا دمیک روزنامه‌نگار لس‌آنجلس‌تایمز نوشته شده و به تازگی با ترجمه زینب کاظم‌خواه توسط نشر ثالث منتشر شده است.

     

    باربارا دمیک نویسنده و سرپرست نمایندگی روزنامه لس‌آنجلس‌تایمز در سئول است. او برای تهیه گزارش‌هایی از شبه‌جزیره کره به شرق دور رسیده بود و قصد داشت تا مقالاتی درباره زندگی مردم کره شمالی بنویسد. او به عنوان روزنامه‌نگاری آمریکایی با سختی تمام توانست ویزایی چندروزه برای پیونگ‌یانگ بگیرد و از نزدیک و تحت شرایط امنیتی بسیار جدی بخش قابل بازدید این کشور را ببیند. اما او پاسخ‌هایش را بعدها در مصاحبه با مردمی پیدا کرد که از این کشور گریخته بودند. او در سئول با شش نفر از شش طبقه متفاوت اجتماعی کره شمالی گفت‌وگو کرده بود. این شش نفر عبارت بودند از یک زن خانه‌دار و دخترش، معلمی جوان که دختر یک کارگر معدن بود، دانشجوی ممتاز یکی از بهترین دانشگاه‌های کره شمالی و از تبار کره‌ای‌های مهاجر ژاپنی، یک پسربچهٔ خیابانی و خانم دکتری از طبقه متوسط.

     

    آن‌ها وضعیت کره شمالی را بخصوص در دورانی که در اثر برنامه‌ریزی‌های اشتباه حکومت قحطی بزرگ در سراسر کشور جان خیلی‌ها را گرفت شرح داده‌اند و از رهایی‌شان از سرزمینی گفتند که روزگاری به خاطر زندگی کردن در آن حسرت نمی‌خوردند. این کتاب همزمان با مرور زندگی هر کدام از این افراد تاریخ شبه‌جزیره کره را از جنگ جهانی دوم و پایان اشغال ژاپن و تشکیل دو کشور دوره می‌کند.

     

     

    در میان تاریکی

     

    اگر در شب به عکس‌های ماهواره‌ای شرق دور نگاه کنید، لکه بزرگ سیاهی جلب توجه می‌کند. این منطقه تاریک جمهوری دموکراتیک خلق کره است. این لکه سیاه آن‌طور که دمیک نوشته مانند یک حفره در خود فرو می‌رود: «کنار این گودال سیاه مرموز، کره جنوبی، ژاپن و چینی که حالا نسبتاً پرنورتر و مرفه است قرار دارد. حتی از صدها کیلومتر بالاتر، بیلبوردها، چراغ ماشین‌ها و روشنایی خیابان‌ها و چراغ‌های شب‌نمای رستوران‌های زنجیره‌ای که مثل نقطه‌های سفید کوچکی به نظر می‌رسند، نشان‌دهنده حیات مردمی است که مثل مصرف‌کنندگان انرژی در ابتدای قرن بیست و یکم دنبال کسب‌وکارشان می‌روند. در این میان گسترهٔ تاریکی به پهنای انگلستان وجود دارد. اینکه کره شمالی با جمعیتی ۲۳ میلیونی مثل اقیانوس‌ها این قدر خالی به نظر می‌رسد حیرت‌آور است. کره شمالی حقیقتا خالی است.»

     

    بر اساس اطلاعات تاریخی اوایل دهه ۱۹۹۰ با فروپاشی شوروی اقتصاد ناکارآمد کره شمالی که از کمونیست‌های قدیمی بود با ارزان‌تر شدن نفت دچار فروپاشی شد و نیروگاه‌هایش از کار افتادند و روشنایی‌ها خاموش شدند. مردم گرسنه این کشور سیم‌های مسی برق را می‌دزدیدند تا بفروشند و غذایی به دست بیاورند. همین باعث می‌شد تا آن‌طور که در کتاب هم به آن اشاره می‌شود: «وقتی خورشید در آسمان غروب می‌کند، همه چیز خاکستری می‌شود، پهنه شب بر فراز خانه‌های کوچک گسترده می‌شود و روستاها در دل تاریکی ناپدید می‌شوند. حتی اگر شب‌ها در آن بخش از پیونگ‌یانگ پایتخت کره شمالی، که ویترین مغازه‌ها در خیابان اصلی روشن است قدم بزنید، نمی‌توانید ساختمان‌های دو طرف خیابان را به خوبی ببینید.»

     

    در حالی که زمانی که دو کره تازه از هم جدا شده بودند مردم کره شمالی به نسبت مردم کره جنوبی رفاه بهتر و برق و غذای بیشتری داشتند. اما در دهه ۱۹۹۰ زمانی که برنامه بلندپروازانه تسلیحات هسته‌ای کره شمالی جدی شد و این کشور در مقابل جهان ایستاد و از برنامه‌اش صرف‌نظر کرد و تحریم شد با این مشکلات روبه‌رو شد؛ مشکلاتی که همراه با خشکسالی و قحطی جان بسیاری از کره‌ای‌ها را گرفت.

     

    گرچه بی‌برقی و تاریکی کره‌ای‌ها را بسیار آزار می‌دهد اما تاریکی مزایایی هم دارد. مهم‌ترین مزیت برای زوج‌های جوانی بود که دور از چشم خانواده می‌خواستند همدیگر را ببیند و در تاریکی شب خود را پنهان می‌کردند. میران و جونگ‌سونگ زن و مرد جوانی بودند که از این تاریکی برای ادامه دادن به رابطه‌شان استفاده زیادی کرده بودند. آن دو نه تنها متعلق به دو طبقه اجتماعی متفاوت بودند که بر اساس قوانین کره شمالی نمی‌توانستند خارج از ازدواج با هم حتی دوستی ساده‌ای داشته باشند. دیدن این دو در انظار عمومی و دور از تاریکی نه تنها باعث ضربه زدن به آبروی دختر به عنوان زنی نجیب بود که باعث می‌شد آینده شغلی پسر نیز به خطر بیافتد و نتواند بر اساس استعدادش شغلی را انتخاب کند. همین باعث می‌شد تا آن دو به مدت ۱۰ سال پنهانی و در دل شب با یکدیگر قدم بزنند و از آرزوهایشان بگویند.

     

    میران و جونگ‌سونگ هر چند بدون آنکه بدانند هر دو از کره شمالی در سال‌های بعد فرار کرده بودند و هر دو در سئول زندگی می‌کردند بدون اینکه بدانند آن دیگری هم در این شهر است و هر دو مانند چهار نفر دیگر کتاب «حسرت نمی‌خوریم» در مقابل باربارا دمیک نشستند و به طور جداگانه این ماجرا را تعریف کردند.

     

     

    کشورهایی روی خط مدار

     

    میران کوچکترین دختر خانواده‌ای بود که در یکی از واحدهای خانه‌هایی زندگی می‌کردند که به خانه‌های هارمونیکایی معروف و متعلق به طبقه اجتماعی پایین بود که آن‌ها جزو آن بودند: «ورودی یک‌راست به آشپزخانه کوچکی می‌رسید که کوره هم در آنجا قرار داشت. چوب زغال با بیل کوچکی به اجاق ریخته می‌شد. آتشی که تولید می‌کرد هم برای پخت‌وپز بود و هم برای گرم کردن خانه که به وسیله سیستم زیرزمینی معروف به آندول (گرمایش از کف) گرم می‌شد. یک در کشویی، آشپزخانه را از اتاق اصلی جدا می‌کرد، جایی که کل خانواده روی تشک‌هایی که در طول روز لوله می‌کردند، می‌خوابیدند.»

     

    دختران این خانواده از لحاظ ظاهری زیبا و بااستعداد بودند که می‌توانستند به جایگاه‌های اجتماعی و مشاغل خوبی برسند اما به نظر می‌رسید که مشکلی در پیشینه خانوادگی آن‌ها وجود دارد که باعث می‌شد این دختران زیبا و بااستعداد نتوانند پیشرفت کنند. مشکل از تی‌وو پدر آرام و کم حرف میران بود. او که کارگر ساده معدن بود جز اینکه سر خود را به زیر می‌انداخت و کارش را می‌کرد حتی از عرق برنج هم نمی‌خورد تا مبادا در مستی حرف‌هایی را بزند که نباید بزند. حرف‌هایی که می‌توانست خانواده او را دچار مشکل کند چرا که از طبقه‌ای بود که خون ناخالص داشت و این خون او و فرزندانش را از پیشرفت دور می‌کرد: «تی‌وو پدر میران در ۱۹۳۲ در بخشی که بعدها جزو کره جنوبی یعنی کشور دشمن شد به دنیا آمد. مهم نبود که آن‌ها چه مدتی از آنجا دور بودند، کره‌ای‌ها وطنشان را جایی می‌دانستند که نیاکانشان در آنجا متولد شده‌اند. تی‌وو اهل شمال شهرستان چنگ‌جئونگ جایی در آن طرف شبه‌جزیره، نزدیک ساحل دریای زرد بود. روستایی آرام، پوشیده از شالیزارهای برنج، این منطقه درست به همان اندازه که منطقه چونگ‌جین تهدیدآمیز و خصمانه بود، در عوض آغوشش برای مهمان‌ها باز بود. روستای او در دامنه‌های سئوسان قرار داشت، شهر کوچکی که بیشتر از چند ردیف خانه ساخته شده از گل و کاه در طول یک خیابان خاکی و خشک چیزی نداشت.» این روستا تا ۱۵ سالگی تی‌وو مانند همه جای کره زیر نفوذ ژاپن بود.

     

    با پذیرش شکست در سال ۱۹۴۵ از سوی هیروهیتو امپراطور ژاپن اتفاق مهمی در شبه‌جزیره کره رخ داد. ژاپنی‌ها تصمیم به ترک شبه‌جزیره کره گرفتند و این برخلاف نظر کره‌ای‌های سرخوش از این تصمیم تازه اول ماجرا بود: «زمانی که امپراطور ژاپن بیانیه‌اش را در رادیو می‌خواند، آن طرف دنیا در واشنگتن دی‌سی، دو افسر جوان به شکل محرمانه‌ای بر سر نقشه جوامع نشنال جئوگرافیک کنکاش می‌کردند که با کره چه کنند. هیچ‌ کس در واشنگتن چیز زیادی درباره این مستعمره گمنام ژاپن نمی‌دانست. زمانی که نقشه‌های پیچیده‌ای برای اشغال ژاپن و آلمان پس از جنگ تدوین می‌شد، کره پس ذهن بود. ژاپنی‌ها ۳۵ سال بود که در آنجا ایفای نقش می‌کردند و با عقب‌نشینی ناگهانی‌شان، آن کشور، به قدرت خطرناکی بدل می‌شد. ایالات متحده نگران بود اتحاد جماهیر شوروی، کره را به عنوان اسکان موقت برای رسیدن به طعمه بزرگتر یعنی ژاپن اشغال کند.»

     

    واقعیت این بود که یک هفته قبل از تسلیم ژاپن، شوروی وارد کره شده و در کمین پیشروی بود. آن افسرانی که روی نقشه خم شده بودند به دنبال راهی بودند که کره را بین آمریکا و شوروی به طور مسالمت‌آمیز تقسیم کنند. یکی از این دو، دین راسک که بعدها وزیر امور خارجه آمریکا شد خط کشی را برداشته و خطی در طول مدار ۳۸ درجه کشید: «این خط جداکننده، با تمام چیزهایی که در تاریخ یا جغرافیای کره‌ای‌ها موجود بود، ارتباط بسیار کمی داشت. شبه‌جزیره کره مانند شست کوچکی بیرون‌زده از چین، سرزمین بزرگی است که دریای ژاپن در شرق، دریای زرد در غرب و رودخانه‌های یالو و تومن مرز آن را با چین مشخص می‌کند. نظری درباره اینکه آنجا یک محل طبیعی دو تکه بوده است، وجود ندارد.»

     

    ۱۳۰۰ سال قبل از اشغال ژاپن، کره کشوری واحد بود که سلسله چوسان یکی از طولانی‌ترین حکومت‌های سلطنتی در تاریخ دنیا بر آن حکومت می‌کرد.

     

    پیش از سلسله چوسان، سلسله کوریو (۹۱۸- ۱۳۹۲) و قبل از آن سه پادشاهی برای رسیدن به قدرت در شبه‌جزیره با هم رقابت داشتند. فرقه‌های سیاسی به شمال و جنوب گرایش داشتند، شرق هم به صورت طبیعی به ژاپن و غرب هم به چین گرایش داشت.

     

    اما واقعیت این بود که انشعاب بین شمال و جنوب، محصول دست بیگانگان است. این موضوع را واشنگتن اختراع و بدون دخالت دادن کره‌ای‌ها آن را تحمیل کرد. روایتی هست که ادوارد استتینیوس وزیر خارجه در آن زمان، مجبور بود درخواست کند تا جایی که کره نام داشت زیر سلطه دربیاید. کره‌ای‌ها از جدا شدن به شیوه آلمانی‌ها بسیار خشمگین بودند. از سوی دیگر، آن‌ها در جنگ جهانی جزو متجاوزان نبودند، اما جزو قربانیان شدند. کره‌ای‌ها در آن زمان، خود را با اصطلاح «خوارشده» توصیف می‌کردند و می‌گفتند آن‌ها «کوسه‌ای در میان نهنگ‌ها بودند که میان رقابت ابرقدرت‌ها له شدند.»

     

    هیچ ابرقدرتی تمایل نداشت از آن سرزمین صرف‌نظر کند و کره مستقل را بپذیرد. خود کره‌ای‌ها نیز دچار انشعاب و چنددستگی شده بودند، بسیاری از آن‌ها با کمونیست‌ها همسو بودند.

     

    این تقسیم کشور روی نقشه مشکلات داخلی زیادی هم به‌وجود آورده بود. در ۱۹۴۸، جمهوری کره توسط «سینگمان ری» رهبر هفتاد ساله تأسیس شد، او فردی محافظه‌کار و بدخلق بود که مدرک دکترایش را از دانشگاه پرینستون گرفته بود.

     

     

    جنگ برای کره واحد

     

    در حالی که سینگمان ری رهبر بخش جنوبی شده بود، کیم ایل سونگ جنگجوی مبارز ضد ژاپنی به وسیله مسکو بازگردانده شد و سریعاً با اعلام حکومت جمهوری دموکراتیک خلق کره – کره شمالی – رسماً دنباله‌روی خودش از آن‌ها را نشان داد و به جنوبی‌ها اعلام جنگ کرد. نهایتاً در خطی به موازات مدار ۳۸ درجه به وسعت ۲۴۹ کیلومتر درازا و ۴ کیلومتر پهنا، بیشه‌زاری از سیم‌های خاردار، گودال‌های تله‌اندازی دشمن، سنگر، خاکریز، خندق، توپخانه و زمین‌های مین‌گذاری شده بنا شد. پیش از سپیده‌دم یکشنبه ۲۵ ژوئن ۱۹۵۰ ارتش کیم ایل سونگ با حمایت شوروی در مرز غوغایی به پا کرد. آن‌ها به سرعت سئول را گرفتند و به سمت جنوب پیشروی کردند، با این همه، سمت چپ کره جنوبی، یعنی ساحل جنوب شرقی پوسان هنوز مصون مانده بود، که سپتامبر با پیاده کردن چهل سرباز شجاع ارتش آمریکا در اینچئون به فرماندهی ژنرال داگلاس مک‌آرتور دستاوردهای کمونیست‌ها از بین رفت. علاوه بر آمریکا و کره جنوبی، ارتش‌هایی از پانزده ملت به ائتلاف سازمان ملل پیوستند؛ در میان آن‌ها بریتانیا، استرالیا، کانادا، فرانسه و هلند هم بودند. آن‌ها سئول را پس گرفتند و با پیشروی به سمت شمال به پیونگ‌یانگ و اطراف آن رفتند. زمانی که به رودخانه یالو رسیدند، چین کمونیست مجبور شد وارد جنگ شود و آن‌ها را به عقب‌نشینی وادار کرد. بیش از دو سال جنگ، چیزی جز ناکامی و بن‌بست نداشت. در آن زمان یعنی ۲۷ ژوئن ۱۹۵۳ که آتش‌بس موقتی امضا شد، نزدیک به سه میلیون نفر کشته شده بودند و شبه‌جزیره، ویرانه‌ای بیش نبود. مرز با همان ترتیب قبلی، بیشتر یا کمتر در طول مدار ۳۸ درجه باقی ماند. حتی با استانداردهای مبهم مهارت‌های جنگی قرن بیستم، جنگ شکل‌گرفته جنگی بی‌ثمر و ناشیانه بود.

     

     

    جنگ برای هیچ

     

    وقتی کمونیست‌ها حمله کردند تی‌وو هجده ساله بود و چون پدرش را از دست داده بود حامی مادر و خواهرانش شده بود: کره جنوبی‌ها برای جنگ آمادگی نداشتند؛ آن‌ها تنها ۶۵ هزار نیروی نیمه مسلح داشتند که به سختی یک چهارم قوای ارتش کره شمالی می‌شد. آن‌ها شنیده بودند که کمونیست‌ها به آن‌ها سرزمین‌های آزاد می‌بخشند. ضمن اینکه اوضاع اقتصادی‌شان از زمان اشغال ژاپن بهتر نشده بود. اما بیشتر مردان جوان، به سیاست بی‌علاقه بودند. لی‌جونگ هون می‌گوید: «در اون روزها، ما دست چپ و راستمون را تشخیص نمی‌دادیم.» آن‌ها انتخابی نداشتند، مگر نام‌نویسی در ارتش کره جنوبی و این همان چیزی بود که سیاست آن‌ها را تلقین می‌کرد.

     

    این شرایط باعث شد که تی‌وو به ارتش فراخوانده شود و در جایی نزدیک مدار ۳۸ درجه به اسم کیمهوا که آمریکا به آن مثلث آهنی می‌گفت شروع به خدمت کرد. در شب سیزده ژوئیه ۱۹۵۳، سه دسته جداگانه – در حدود شصت هزار سرباز – علیه نیروهای سازمان ملل و کره جنوبی حمله‌ای ناگهانی را آغاز کردند. حدود ساعت ۷:۳۰ بعدازظهر، نیروهای کمونیست شروع به بمباران پایگاه‌های سازمان ملل کردند؛ در ساعت ۱۰ شب منورهایی را شلیک کردند تا سربازان بتوانند «هزاران سرباز دشمن را در ت‍په‌ها و دره‌ها ببینند. یک سرباز آمریکایی آن حمله را به خاطر می‌آورد، صدای شیپورها از همه طرف شنیده می‌شد و آن‌ها می‌توانستند سربازان چینی را ببیند که به سمت آن‌ها می‌دوند. سرباز سابق آمریکایی گفت: «باور نمی‌کردیم. مثل صحنه‌ای بسیار پیشرفته در سینما بود.» یک هفته بی‌وقفه باران می‌بارید. او می‌گوید: «نهری از خون و آب در تپه‌ها راه افتاده بود.»

     

    تی‌وو در آن زمان در واحد پزشکی حضور داشت و در خلال همین حمله اسیر شد. او هیچ‌گاه با خانواده‌اش درباره بلاهایی که بر سرش در اسارت آمد چیزی نگفت. اما همین سکوتی که در سال‌های بعد پیش گرفته بود دلیل خوبی بود که بدانیم وضعیت بدی را پشت سر گذاشته است. او میان دوازده هزار و ۷۳۳ نفر اسیری که آزاد شدند نبود چون سوار بر قطار به سمت شمال رفتند و در معادن زغال‌سنگ کار سختی را آغاز کردند. به نوشته یکی از کسانی که از این معادن فرار کرد زندگی آن‌ها به عنوان اسیر جنگی به اندازه یک مگس بی‌ارزش بود. آن‌ها فکر می‌کردند که هیچ‌گاه زنده از این معادن بیرون نمی‌آیند.

     

    در سال ۱۹۵۶ کابینه کره شمالی به زندانیان و اسیران جنگ دو کره اجازه داد که مدارک شهروندی کره شمالی بگیرند. معنای این تصمیم این بود که روزهای بد به پایان رسیده است. اما یک معنای دیگر هم داشت؛ آن‌ها دیگر زادگاهشان را نخواهند دید.

     

    تی‌وو به معدن سنگ‌آهن در موسان در مرز چین فرستاده شده و در آنجا شروع به کار کرد. در خوابگاهی که زندگی می‌کرد توسط مدیر آنجا به زنی ۱۹ ساله و مجرد که تلاش داشت از خانواده‌اش فرار کند معرفی شد و ازدواج کردند: «تی‌وو به سرعت با زندگی در کره شمالی سازگار شد. برای او یکدست شدن بسیار آسان بود. کره‌ای‌ها یک امت بودند و هان نارا یک ملت بود، این چیزی بود که آن‌ها دوست داشتند بگویند.»

     

    او با همسرش به چونگ‌چین منتقل شد و در معدنی شروع به کار کرد که کسی او را نمی‌شناخت. هرچند به نظر می‌رسد این روند زندگی را برای او ساده کند اما تصمیماتی که کیم ایل سونگ بعد از جنگ گرفت این زندگی را برای آن‌ها سخت کرد.

     

     

    خون ناخالص طبقه پست

     

    کیم ایل سونگ به سرعت دست به تسویه‌حساب زد و پاکسازی گسترده‌ای را آغاز کرد. او دستور داد تا هفت نسل خانواده‌ها را بررسی و به آن‌ها سُنگ‌بون یا طبقه اجتماعی بدهند. وفاداری به حزب اهمیت زیادی داشت و در سُنگ‌بون افراد مؤثر بود. آن‌ها براساس الگویی که در چین قدیم رواج داشت جامعه را به سه طبقه و ۵۱ رده تقسیم کردند. در بالاترین رده خانواده کیم ایل سونگ قرار داشت. سه طبقه مهم طبقه هسته، طبقه مردد و طبقه متخاصم بودند. طبقه متخاصم شامل کی‌سائنگ (زنان هنرمندانی که مانند گیشاهای ژاپنی ممکن بود برای دستمزد کمی بالاتر مشتریان خدمات بیشتری هم ارائه دهند) پیشگویان و مودانگ (جادوگران، کسانی که در دوره پادشاهی در درجات پایین‌تری قرار می‌گرفتند) بودند. بر اساس شهادت پناهندگانی که در کره جنوبی زندگی می‌کردند، مظنونان سیاسی با یک برگه سفید حقوق بشر در کره شمالی مشخص می‌شدند. کشاورزان پولدار، تاجران، صنعتگران، صاحبان زمین یا آن‌هایی که دارایی‌های شخصی‌شان تمام مصادره شده بود، افراد طرفدار آمریکا، ژاپن و ماموران دولتی واپس‌گرا و … در این طبقه بودند. تی‌وو که سرباز سابق کره بود تقریباً در یکی از پایین‌ترین طبقات اجتماعی بود. به این طبقه در کره شمالی بئول‌سون یا خون ناخالص می‌گفتند.

     

    پایین‌تر از طبقه آن‌ها گروهی بودند که به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده می‌شدند. با این طبقه اجتماعی که تی‌وو در آن قرار داشت هیچ‌گاه نمی‌توانستند تصور کنند روزی عضو حزب کمونیست شوند یا در شهری مثل پیونگ‌یانگ زندگی کنند. زندگی در پیونگ‌یانگ شامل افراد سالم و خوش‌اندام و دارای صورت و ظاهر خوب متعلق به طبقات بالای جامعه بود. افراد طبقه تی‌وو زیر نظر همسایگان بخصوص مین‌بان‌ها بودند. این مین‌بان‌‌ها گروهی از مردم بودند که به رهبری معمولاً زنی میانسال بر زندگی همسایگان نظارت می‌کردند و حتی آن‌ها را در صورت خطا به اداره امنیت معرفی می‌کردند.

     

    کسانی که خون ناخالص داشتند حتی در نسل‌های بعدی هم اجازه پیشرفت نداشتند. میران و چهار خواهر و برادرش این ناخالصی را در خونشان حمل می‌کردند. آن‌ها مجبور بودند که بپذیرند افق پیش رویشان به اندازه پدرشان محدود خواهد بود.

     

    خواهر میران به خاطر این خون ناخالص نتوانست با وجود صدای خوب موفق به شرکت در آزمون شود. خود او هم با وجود ظاهر متفاوت و زیبا در صف زنانی که برای رهبر کبیر انتخاب می‌شدند قرار نگرفت و برادرش از حضور در تیم ورزشی منع شد.

     

     

    چند سرباز ژاپنی را کُشتی؟؟

     

    این کتاب در کنار توصیف زندگی مردم کره شمالی به موضوع آموزش‌هایی پرداخته است که به شستشوی مغزی ساکنان این کشور منتهی می‌شد.

     

    در سال ۱۹۷۷ کیم ایل سونگ در «مقاله آموزش سوسیالیسم» نوشت تنها بر پایه آموزش دقیق سیاسی و ایدئولوژیک، آموزش‌های علمی و تکنولوژیک و فیزیکی آن‌ها موفق خواهند شد. شاگردان میران آنقدر کوچک بودند که نمی‌توانستند نوشته‌های زیاد رهبر بزرگ را بخوانند اما تشویق می‌شدند که بعضی گزیده‌ها را با هم تکرار و حفظ کنند.

     

    میران با وجود مشکلات زیادی که طبقه اجتماعی‌اش به همراه داشت درس خودش را تمام کرد. آخرین امتحان او همزمان با مرگ کیم ایل سونگ شد. او بعد از پایان سوگواری برای رهبر کبیر به کودکستانی منتقل شد که نزدیک معدن بود. مدرسه‌ای که کودکان پیش کودکستانی روستایی در آن درس می‌خواندند و آن‌طور که در کتاب توضیح داده مدرسه‌ای ساده بود: «کودکستان ساختمان بتنی و یک طبقه بود که اگر روی فنس‌های فلزی دورش آفتابگردان‌های رنگی نقاشی نشده بودند و تاق رنگی ورودی‌اش که شعار «ما خوشحالیم» رویش نوشته شده بود، وجود نداشت، بسیار دلگیر به نظر می‌رسید. در حیاط جلویی چند قطعه کهنه وسایل بازی بودند؛ تابی با صندلی چوبی شکسته و میله‌های بازی. در کلاس‌های درس بر اساس استاندارد، بالای تخته سیاه پرتره پدر و پسر کیم ایل سونگ و کیم جونگ ایل نصب شده بود. در یک طرف اتاق، زیر پنجره‌ها پشته‌ای از تشک‌های تاشده قرار داشت که وقت چرت زدن از آن‌ها استفاده می‌کردند.»

     

    مدرسه ساعت ۸ صبح شروع می‌شد و او باید با بچه‌ها آکاردئون می‌زد و این سرود را می‌خواند:

    «پدر، چیزی در دنیا نیست که حسرتش را بخوریم

    حزب کارگر خاندان ما را در آغوش گرفته است

    همه ما خواهر و برادریم

    اگر دریایی از آتش به ما هجوم آورد، بچه‌های دوست‌داشتنی نباید بترسند.

    پدرمان اینجاست. در این دنیا چیزی وجود ندارد که حسرتش را بخوریم.»

     

    آموزش‌ها در کره شمالی از همان ابتدا بسیار بر پایه ایدئولوژی بود و به بچه‌ها آموخته می‌شد که به رهبر بزرگ احترام بگذارند و از دشمن متنفر باشند: «برای مثال کتاب ریاضی پایه اول حاوی این سؤالات بود: هشت پسر و ۹ دختر در حال خواندن سرودی در ستایش کیم ‌ایل سونگ هستند. در مجموع چند کودک در حال خواندن سرود هستند؟»؛ «یک دختر در طول جنگ علیه ژاپن اشغالگر به عنوان پیام‌رسان ارتش وطن‌پرست ماست. او پیام‌هایش را در سبدی شامل پنج سیب حمل می‌کند، اما سربازان ژاپنی در محل بازرسی جلویش را می‌گیرند. یکی از آن‌ها دو سیب از او می‌دزدد. چند سیب برایش مانده است؟»؛ «سه سرباز از ارتش کره، ۳۰ سرباز را می‌کشند. اگر هر کدام از آن‌ها به صورت مساوی کشته باشند، چند سرباز آمریکایی توسط هر کدام از آن‌ها کشته شده است؟»

     

    بچه‌ها در طول دوران مقدماتی شعری را می‌خواندند که در آن آمده بود می‌خواهند روی تپه‌ها بروند تا سربازان ژاپنی را بکشند. همچنین در کلاس موسیقی این شعر را به آن‌ها می‌آموختند:

    «دشمن ما آمریکایی‌های حرامزاده هستند

    آن‌هایی که می‌خواهند بر سرزمین زیبای پدرمان مسلط شوند

    با تفنگ‌هایی که با دستان خودم می‌سازم

    به آن‌ها شلیک خواهم کرد؛ بنگ، بنگ، بنگ.»

     

    در کتاب‌های خواندنی ابتدایی داستان‌هایی درباره بچه‌هایی بود که دست تبهکارانی مانند مبلغان مسیحی و ژاپنی‌ها و آمریکایی‌های امپریالیست بودند.

     

    بچه‌ها برای درس تاریخ باید به یک سفر کوتاه می‌رفتند. اتاقی در مدارس ابتدایی قرار داشت که به زندگی رهبر بزرگ اختصاص داشت و به نسبت مدرسه تمیزتر و نوتر بود و مانند معبد بود و بچه‌های خردسال اجازه نداشتند زیر زیرکی در این اتاق بخندند و همدیگر را هل بدهند. آنچه در این اتاق بود ماکتی از محل تولد کیم ایل سونگ بود که زیر یک شیشه قرار داشت: «بچه‌ها از میان شیشه به سقف کاه‌گلی کلبه‌های ریز خیره می‌شدند و یاد می‌گرفتند که اینجا جایی است که رهبر بزرگ در شرایط فقیرانه‌ای متولد شد و در خانواده‌ای میهن‌پرست و انقلابی بود. به بچه‌ها گفته می‌شد که چگونه او در جنبش یکم مارس، که قیام علیه اشغالگران بود، شعارهای ضد ژاپنی را فریاد می‌زد – اصلاً مهم نبود که کیم ایل سونگ در آن زمان تنها هفت سال داشت – و چگونه عادت داشت که مالکان ثروتمند را سرزنش کند و در سن پایین قلبا یک کمونیست بود. آن‌ها می‌شنیدند که او چگونه وقتی سیزده ساله بود خانه را برای آزاد کردن کشورش ترک کرده است. نقاشی‌های رنگ و روغن که دیوارهای اتاق را پوشانده بودند، اقدامات متهورانه کیم ایل سونگ را در جنگ علیه ژاپنی‌ها به تصویر کشیده بود.»

     

    در کره شمالی مبدأ تاریخ ۱۹۱۲ یعنی سال تولد کیم ایل سونگ بود و به اسم جوچه معروف بود. کره‌ای‌ها کیم جونگ ایل و کیم ایل سونگ را به شخصیت‌های افسانه‌ای پیوند داده بودند و چنان پیش رفته بودند که درکش برایشان امکان نداشت که خلاف این باشد.

     

    ***

     

    حسرت نمی‌خوریم

    زندگی در کره شمالی

    بارابارا دمیک

    ترجمه زینب کاظم‌خواه

    نشر ثالث

    چاپ اول، ۱۳۹۶

    ۳۸۵۰۰ تومان 


    اشتراک‌گذاری


    کتابی تاریک و رازآلود از سال‌های پرالتهاب و مرگ‌آور قرون‌وسطی. طبق بسیاری از افسانه‌ها این کتاب توسط یک راهب مسیحی تهیه‌شده است که در یک‌شب روحش را به شیطان فروخت‌. طبق افسانه‌ها این کشیش سوگند کلیسا را شکست و به اعدام و حبس در یک غار محکوم شد. در این‌گونه از حبس، فرد در درون غاری زندانی می‌شود و در غار را با سنگ می‌پوشانند تا او از گرسنگی و تشنگی بمیرد.

    او برای اینکه خودش را نجات دهد به صومعه راهبان مسیحی قول داد تا کتابی را به‌افتخار کلیسا بنویسد و در آن از تمامی علوم بشری نام ببرد. صومعه نیز به او فرصتی یک‌ساله داد تا کتابش را کامل کند. بعد از مدتی راهب نگون‌بخت متوجه شد که به‌تنهایی نمی‌تواند این کار را انجام دهد‌. او به درگاه شیطان به نیایش پرداخت تا بتواند از او و نیروهای شرورش کمک بگیر‌د.

    گفته می‌شود که شیطان خودش این کتاب را برای راهب نوشت و حتی تصویری از خودش را نیز درون آن قرار داد‌. این کتاب طبق نظر محققان بریتانیایی، یکی از بزرگ‌ترین کتاب‌های نوشته‌شده در طول تاریخ است. محققان بر این باوراند که این کتاب در قرن دوازدهم میلادی و در منطقه‌ای در کشور جمهوری چک نوشته‌شده است. در این کتاب دستورها و قواعدی برای جادوگری و همچنین مقالاتی درباره منطقه‌ای که کتاب در آن نوشته‌شده است وجود دارد.

    تمامی صفحاتی که امروزه از انجیل شیطان برجای‌مانده است به زبان لاتین است و بخش‌های عبری و یونانی آن توسط فردی نامعلوم ازمیان‌رفته است‌. این کتاب نزدیک به ۷۵ کیلوگرم وزن دارد و صفحات آن از پوست حیوانات به‌خصوص الاغ درست‌شده است. این کتاب یکی از مهم‌ترین گنجینه‌های ادبی و تاریخی قرون‌وسطی محسوب می‌شود.




    اشتراک‌گذاری
    مقاله‌ی قبلیچه کسی بمب اتم را اختراع کرد؟


    اشتراک‌گذاری


    سؤال بالا کمی ذهن را درگیر می‌کند. مانند بسیاری از اختراعات بشری، بمب اتم نیز توسط یک فرد خاص و یا در یک زمان خاص اختراع نشده است و حاصل تحقیقات زیاد در دوران مختلف است‌. حتی قبل از انفجارهای اتمی دو شهر در ژاپن، برخی از دانشمندان در مناطق مختلف جهان مشغول کار بر روی پروژه‌های اتمی مختلفی بودند.

    بسیاری از مردم فکر می‌کنند که آلبرت انیشتین بمب‌های اتمی را اختراع کرده است اما این درست نیست. انیشتین تنها نامه‌ای به مقامات آمریکایی نوشت و از آن‌ها خواست زودتر بر روی بمب هسته‌ای کار کنند‌. کمیته‌ای از مقامات عالی‌رتبه بریتانیا، نامه‌ای را برای رئیس‌جمهور روزولت نوشتند و از او خواستند تا کار بر روی بمب اتمی را آغاز کند.‌

    پروژه منهتن باهدف ساخت بمب اتمی شروع به کار کرد. ژولیوس رابرت اپنهایمر مدیر پروژه منهتن بود که از او به‌عنوان پدر بمب‌های اتمی جهان یاد می‌شود‌. او مخترع بمب اتمی نبود و فقط توانسته بود به همراه گروهش که بیشترشان از تبعیدی‌های اروپا بودند، بمب اتمی را باقدرت تخریب بالا بسازد.




    اشتراک‌گذاری
    مقاله‌ی قبلیحقایقی درباره الیزابت تیلور که نمی‌دانستید

    تخت جمشید
    در طول جغرافیایی ۵۳ درجه و ۵۴ دقیقه شرقی و عرض جغرافیایی ۲۹ درجه و ۵۶ دقیقه شمالی در استان فارس و در دشت مرودشت، در دامنه کوه رحمت، بنایی بی مانند روی صفه ای با تختگاهی دست ساز قرار دارد که بنابر قول سازندگان آن، «پارسه» نامیده می شده است. این بنا در طول سال ها نام های گوناگون داشته و امروز به نام «تخت جمشید» در تمام جهان معروف است.
    در سال ۱۳۱۰، پروفسور «ارنست هرتسفلد» (Ernst Emil Herzfeld) از سوی «موسسه خاورشناسی دانشگاه شیکاگو» حفاری و اکتشاف رسمی و جدی در این سازه باستانی را آغاز کرد. این سازه، ابتدا در ۲۴ شهریور ۱۳۱۰ در فهرست آثار ملی ایران جای گرفت و سپس با گذشت چندین سال، در سال ۱۳۵۳ از سوی سازمان یونسکو در فهرست میراث جهانی قرار گرفت.
    ساخت تخت جمشید حدود سال ۵۱ پیش از میلاد به دستور «داریوش بزرگ» هخامنشی آغاز شد و تا ۵۰ سال بعد از آن ادامه پیدا کرد. به این ترتیب که داریوش بزرگ و سپس «خشایارشا» و سپس «اردشیر اول» به ترتیب کار ساخت و تکمیل تخت جمشید را بر عهده داشتند. براساس یافته ها و شواهد، به نظر می آید کار ساخت تخت جمشید طی دوره های بعد هم ادامه داشته و درواقع هرگز به پایان نرسیده است.

    مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا

    تماس‌های زیادی با برنامه تابو گرفتید و از ما خواستید به موضوع خدا بپردازیم. پیش‌تر در این برنامه به این پرسش مهم و تعیین‌کننده پرداخته‌ایم که «آیا خدا وجود دارد»؟ اما حق با شماست وجود داشتن یا نداشتن خدا چنان اثر رادیکالی بر هستی و زندگی ما دارد که همچنان می‌‌توان درباره آن بحث کرد و به پرسش‌های بیشتری پاسخ داد. در برنامه این هفته، میزبان دو پژوهشگر فلسفه هستیم که یکی از ادله عقلانی خداباوران دفاع می‌کند و دیگری از ادله عقلانی خداناباوران.

    زُهیر باقری نوع‌پرست، دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه وین  و سردبیر مجله فلسفی ۴۲ است. او با تاکید بر ضرورت خردمندانه زیستن از خداناباوری دفاع می‌کند، یاسر میردامادی پژوهشگر دین و فلسفه اما از محدودیت‌های عقل می‌گوید و معتقد است می‌توان از ادله خداباوران دفاع عقلانی کرد.

    آقای میردامادی آیا از نظر عقلی می‌توانید توضیح بدهید که از چه زاویه‌ای می‌شود از خداباوری دفاع کرد و چرا؟

    یاسر میردامادی: قبل از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم دو نکته کلیدی را بیان کنم. اول این که من اینجا از «معقولیت» خداباوری دفاع می‌کنم نه از به اصطلاح «اثبات» خداباوری. تفاوت اثبات و معقولیت به طور خیلی خلاصه این است که در اثبات، قطعیت و شک‌ناپذیری وجود دارد، اما در معقولیت از قطعیت و شک‌ناپذیری خبری نیست. این به این معناست که به معنای فنی کلمه ما «برهان» برای وجود خدا نداریم، اما چه بسا دلایلی، یعنی استدلال‌های غیرقطعی برای وجود خدا، داشته باشیم؛ اما نکته دوم این که وقتی از معقولیت خداباوری سخن می‌گویم باز حتا منظورم این نیست که تمام ادله غیرقطعی‌ای که مشهور است و به سود معقولیت خداباوری اقامه شده از همه آنها من دفاع می‌کنم. اما برخی از دلایل مشهوری که به سود معقولیت خداباوری اقامه شده، به نظرم یا نسخه‌های قابل‌دفاعی دارد یا می‌تواند داشته باشد. آنها به نظرم این دلایل هستند (پنج دلیل): یک «دلیل همراه تاریخ‌شناختی» است، دوم «دلیل تجربه دینی» است، سوم «دلیل آگاهی» است، چهارم «دلیل اخلاقی» است و پنجم «دلیل انباشتی» است که اگر فرصت باشد بعدا می‌توانیم در مورد اینها صحبت کنیم.

    بسیار خوب. آقای نوع‌پرست خب از چند دسته از استدلال‌های عقلانی آقای میردامادی صحبت کردند؛ در دفاع از خداباوری. آیا می‌شود آن وقت به لحاظ عقلی استدلال‌هایی آورد در دفاع از خداناباوری؟

    زهیر باقری نوع‌پرست: ببینید ما باید ببینیم که خداباوران چه شواهدی را برای وجود خدایی که ادعا می‌کنند ارائه می‌کنند و چه تعریفی از آن خدا دارند؛ بعد ما باید در طرف خداناباور بررسی کنیم که آیا این تعریف آنها منسجم است، قابل دفاع است، شواهدی برای آن وجود دارد یا با بهترین نظریه‌های علمی ما هم‌خوانی دارد یا ندارد؟ تعریف متداولی که در بحث‌های فلسفی از خدا مطرح می‌شود معمولا حداقل این سه ویژگی را برای خدا قائل می‌شوند که به همه چیز داناست، توانا به هر کاری است و خوبی مطلق است. یکی از کارهایی که خداناباوران می‌کنند و استدلال‌های عقلانی که می‌آورند این است که به این تعریف از خدا ایرادهای عقلانی می‌گیرند و سعی می‌کنند که نشان دهند که باور به چنین خدایی شواهد کافی را ندارد. یکی از معروف‌ترین استدلال‌های خداناباورها استدلال «شر» است. منظور از شر، همه آنها، بدی‌ها و رنج‌ها و دردهایی است که انسان‌ها در زندگی‌شان تجربه می‌کنند که شامل شرهای طبیعی می‌شود، مثل زلزله، سونامی، انواع بیماری‌ها و غیره و شرهای اخلاقی که شامل یک سری کارهایی می‌شود که انسان‌ها در قبال همدیگر انجام می‌دهند که می‌تواند موارد کوچکی مثل دروغ گفتن و خیانت کردن باشد یا موارد خیلی کلان باشد مثل نسل‌کشی. خب اگر که خدا همه چیز را می‌داند، به همه کار هم تواناست و خوبی مطلق است، طبق تعریف اگر بخواهد شری رخ بدهد او به این قضیه داناست و از آن‌جایی که تواناست می‌تواند از آن پیشگیری کند و از آن‌جایی که خوبی مطلق است طبعا نباید اجازه دهد که این شر رخ بدهد و باید از آن پیشگیری کند؛ ولی خب می‌بینیم انواع و اقسام شرها در جهان ما هست. اینجا به نظر می‌آید که تناقضی در تعریف خدا به وجود می‌آید. ما یا باید به این نتیجه برسیم که اصلا این خدا به طور کلی وجود ندارد یا اگر وجود دارد یکی از آن سه ویژگی را ندارد.

    میردامادی: می‌شود به‌راحتی نشان داد که تناقضی میان خدایی با این صفات و وجود شر در عالم نیست. چرا؟ به این دلیل ساده که خدا ممکن است دلایلی برای آفریدن شر داشته باشد ولو اینکه ما‌ آن دلایل را ندانیم؛ همین که بتوانیم امکان منطقی‌اش را نشان بدهیم عقلا کافی است که بگوییم تناقضی میان وجود شر و خدایی با این ـــ به‌طور ویژه ـــ سه صفت در میان نیست. می‌بینیم که حتا پدر و مادر هم مجبور می‌شوند، در مواردی، کاری را بکنند برای فرزندان‌شان که از دید فرزندان شر باشد (یا حتا واقعا شر باشد نه فقط از دید آنها) اما وارد کردن این شر از منظر پدر و مادر یک دلیلی دارد، اما ممکن است بتوانند دلایلی را نشان بدهند که، حتا از منظر انسانی ما، دلیل داریم که یک آدم مهربان نباید این کار را انجام دهد. مثالی که یکی از فیلسوفان خداناباور می‌زند این است که در یک جنگل که آتش می‌گیرد و یک غزال زیبای بی‌گناه در میان آتش این جنگل، زنده-زنده می‌سوزد و از بین می‌رود، این خدای مهربان چه دلیلی دارد که این غزال به این زیبایی را به سوختن بدهد؟ اینجا برخی فیلسوفان اشاره کرده‌اند به این که پاره‌ای شرور، به‌ویژه شرور انسانی مثل قتل و جنگ و مانند اینها گریزناپذیر است. به‌طور ویژه در مورد شرور اخلاقی می‌شود گفت که خداوند به آدمیان اختیار داده و اختیار لازمه‌اش این است که آدم‌ها بتوانند کارهای ناشایست انجام دهند. اختیارداری آدم‌‌ها با وجود همه شروری که می‌تواند بیافریند، ممکن است از دید همراه تاریخی و از نظر خداوند که دارد کل تاریخ را نظر می‌کند، خیرش بر شراَش، به تعبیری، بچربد. نمی‌شود اختیار به کسی داد و توانایی شرآفرینی را به او نداد. بر این اساس، خداوند می‌تواند همچنان قادر مطلق، خیرخواه محض و عالم مطلق باقی بماند.

    آقای میردامادی من اینجا می‌‌خواهم از شما بپرسم که آیا آن بخش از استدلال‌تان که «ممکن است که دلایلی در کار باشد که ما به آن دسترسی نداریم» نمی‌تواند نزدیک شود به آن حکمت ساده‌انگارانه‌ای که بین مردم هم رایج است که مصلحت خداوند است و ما نمی‌دانیم و دسترسی نداریم؟ می‌خواهم بگویم که نمی‌تواند اتفاقا خیلی استدلالی باشد که عقل را درگیر کند. این طور فکر نمی‌کنید؟ به یک دلایلی که همیشه ما به آن دسترسی نداریم در حالی که داریم از استدلال عقلی صحبت می‌کنیم و نیاز داریم که بتوانیم آن را با عقل بشری درک کنیم.

    میردامادی: اتفاقا یکی از شگفتی‌های عقل این است که حد و حدود خودش را هم می‌شناسد. ما با توسل به عقل به محدودیت‌های عقل هم پی‌ می‌بریم اما با توسل به خود عقل. یعنی متدینان نمی‌توانند به ما بگویند که عقل محدود است، فقط فیلسوفان ــ یعنی که کسانی که وارد کارزار عقلانیت شده‌اند ــ می‌توانند محدودیت‌های عقل را بگویند و بر این اساس خداباورانِ فلسفه‌پیشه هم می‌توانند به محدودیت‌های عقل اشاره کنند، بدون این که از کارزار عقلانیت خارج شوند و بدون این که حرمت عقلانیت را فرونهاده باشند. ببینید برای این که خیلی عجیب و غریب به نظر نیاید، شما وقتی که با یک مدرّس یا یک پدر مهربان هم به عنوان فرزند طرف هستید، ممکن است تمام جزئیات کارهایی را که او می‌کند درنیابید، یا وقتی سر کلاس هستید از تمام این سخت‌گیری و اشکالاتی که معلم از شما می‌گیرد سر در نیاورید و بعضی از آنها حتا به نظرتان بی‌دلیل بیاید اما به طور طبیعی ما اعتماد می‌کنیم. این اعتماد مطلق نیست اما به هر حال در میان است. شبیه همین را خداباوران نسبت به خداوند دارند.

    آقای نوع‌پرست حالا شاید بخواهید بخصوص پاسخی به استدلال‌هایی که آقای میردامادی در پاسخ به استدلال شر آوردند یا همین بحث «باشد اندر پرده بازی‌های پنهان» که ما ممکن است از آن خبر نداشته باشیم، بدهید و بعد من از شما پرسش دیگری خواهم داشت.

    باقری نوع‌پرست: ببینید اول اینکه اصلا منطقا هیچ ایرادی نداشت که شر به وجود نمی‌آمد. یعنی تناقض منطقی رخ نمی‌دهد. در نتیجه اگر کسی می‌گوید که دلیلی برای وجود شر وجود دارد باید آن دلیل را به طور مشخص بگوید. آقای میردامادی به اراده آزاد اشاره کردند که یک استدلال قوی است در برابر مسأله شر اخلاقی. ولی یک مسأله دیگر که وجود دارد این است که شاید بشود که در پاسخ گفت که اگر خدایی وجود داشته باشد آن خدا می‌توانست انسان‌ها را به‌شکلی بیافریند که آنها شر اخلاقی را مرتکب نشوند. مثلا اگر بخواهیم از همان مثال‌هایی که استفاده کردند ما هم استفاده کنیم، فرض کنید پدر و مادری می‌توانند بچه‌شان را به‌شکلی تربیت کنند که مثلا دروغ نگوید. یک ورژن دیگر از این استدلال می‌تواند این باشد که حالا لزومی هم ندارد که ما برای استفاده از اراده آزادمان هولوکاست مرتکب بشویم، همین که مثلا بشود دروغی گفت یا کار زشت کوچکی انجام دهیم برای آن حد کافی است.

    و آقای نوع‌پرست از آن‌جایی که بحث با آقای میردامادی به سمت «سِر غیبی» که ما ممکن است از آن مطلع نباشیم هم رفت؛ من می‌خواهم از استاد پیشین دانشگاه کمبریج، سایمون بلک‌برن (Simon Blackburn) نقل قول بیاورم که می‌گوید که من عنوان «بی‌ایمان» را به عنوان «خداناباور» ترجیح می‌دهم. یعنی می‌خواهم وارد بحث ایمان هم بشویم و شما برای شنوندگان ما توضیح بدهید که اساسا فرق اینها چیست؟

    باقری نوع‌پرست: ما یک کلمه داریم به نام «باور». من الان باور دارم که دارم صحبت می‌کنم. این باور من صحیح است چون واقعیتی وجود دارد که من الان دارم صحبت می‌کنم ولی مثلا من برای اینکه الان دارم صحبت می‌کنم از واژه «ایمان» استفاده نمی‌کنم. ایمان اشاره دارد به یک باوری که خیلی با حرارت بسیار زیادی، مثلا، یک شخص به آن تعهد دارد. ممکن است که یک شخص بگوید خب شواهد کافی نیست، من یک تصمیم ایمانی می‌گیرم. ولی یک مواجهه دیگری هم می‌شود داشت و آن هم این که ما بگوییم که اصلا سؤال «خدا وجود دارد یا وجود ندارد» یک سؤال بی‌معنی است و اصلا یک نوع رویکرد درمانی به مسأله خواهد داشت. به ما می‌گوید که خب این یک سؤال بی‌معنی است، ذهن تو را به خودش مشغول کرده و جوابی هم ندارد. پس در نتیجه بهتر است که این سؤال را فراموش کنی و کنار بگذاری. بی‌ایمانی می‌تواند یک معنی‌اش این باشد.

    به نظر من کسی نمی‌تواند بی‌ایمان به این معنی باشد که بداند خدا وجود دارد یا بر این باور باشد و در عین حال باور نداشته باشد.

    آقای میردامادی حالا صحبت ادیان هم شد. شما خودتان هم در آغاز برنامه از تجربه دینی صحبت کردید. عده‌ای هم با رد کردن ادیان از خداناباوری دفاع می‌کنند و گروه مقابل با استناد به وجود ادیان و کتب مقدس آسمانی می‌توانند به این نتیجه برسند که از خداباوری دفاع کنند. شما اگر بخواهید در مورد استدلال‌های عقلانی دفاع از خداباوری صحبت کنید آیا پای دین و کتب مقدس هم وسط خواهد آمد؟

    میردامادی: پیش از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم یکی دو نکته را که آقا زهیر عزیز اشاره کردند، خیلی گذرا پاسخ بدهم. آقای زهیر گفتند که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند که شر را مرتکب نشوند. این را دو جور می‌شود برداشت کرد. اگر منظور این است که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند ـــ که به ‌لحاظ ساختاری این کار را بکند ـــ یعنی اراده و اختیار را بدهد اما این اراده و اختیار را طوری بدهد که جز کار خوب نکند به نظر می‌رسد که اینجا ما با یک تناقض‌نما مواجهیم. چون اختیار یعنی فرد بتواند کار بد بکند اما اگر اختیاری باشد که نتوان با آن کار بدی کرد به نظر می‌آید که اختیار نیست. این نکته اول. اما این که اشاره کردند کار بد خیلی عجیب و غریب نکنند، مثل هولوکاست یا مثل جنگ‌ها. ببینید پاسخی که می‌شود داد این است که اگر خداوند بخواهد خیر نامحدودی را به انسان برساند انگاری باید به او درواقع اراده و اختیار تصورناپذیر و وسیعی برای شر [هم] بدهد. اما برسیم به بحث سایمون بلک‌برن و بی‌ایمانی؛ ببینید منظور بلک‌برن این است که منِ بلک‌برن اصلا خدا مسأله‌ام نیست که بعد بخواهم آن را رد کنم تا خداناباور بشوم. ببینید این مثل این می‌ماند که کسی بگوید که شما منکر غول سه‌سر هستید؟ فرد در پاسخ بگوید من اصلا منکر غول سه‌سر هم نیستم، بلکه اصلا این غول سه‌سر مسأله من نیست. البته توجه کنید که چنین فردی تلویحا دارد غول سه‌سر را منکر می‌شود اما هم‌هنگام چیز مهم‌تری هم دارد به آن می‌افزاید و آن این که اصلا این مسأله مهمی نیست و نه این که فقط منکر باشیم. حالا من می‌توانم به بحث بلک‌برن این را اضافه کنم که این دیدگاهی که بلک‌برن می‌گوید اخیرا یک اصطلاحی در انگلیسی پیدا کرده و به آن می گویند Apatheism که البته باید از داریوش آشوری بخواهیم که یک معادل برای این واژه در فارسی پیشنهاد کند اما پیشنهاد بنده فعلا «خدابی‌اعتنایی» است. توجه داشته باشیم خدابی‌اعتنایی در بن و بنیاد همچنان در تضاد با خداناباوری نیست. خدابی‌اعتنایی درواقع خداناباوری را فرض می‌گیرد ولی البته از آن فراتر می رود و مسأله خدا را اساسا بی‌اهمیت می‌داند. اما برسم حالا به پرسش شما در مورد این که: آیا از رد ادیان می‌شود رد خداباوری را نتیجه گرفت؟ ما دو نوع خداباوری داریم؛ خداباوری مستقل از دین که به آن می‌گویند Deism که داریوش آشوری «دادارباوری» را برای آن پیشنهاد کرده و یک نوع خداباوری دینی یا وحیانی داریم که به آن می‌گویند Theism. اگر کسی ادیان را رد کند، بله خداباوری وحیانی را رد کرده. از آن طرف اگر کسی خداباوری را رد کند لزوما همه ادیان را رد نکرده، چون همه ادیان صرفا بر خداباوری بنا نشده‌اند و بلکه بعضی از ادیان مثل آیین بودا اساسا بر خداباوری بنا نشده‌اند.

    آقای نوع‌پرست حالا فرصت کوتاهی حتما هست اگر بخواهید پاسخی به آقای میردامادی بدهید اما یک جایی نکته‌ای را مطرح کردند درباره خدابی‌اعتنایی که می‌تواند بحث مستقل و جذابی باشد، من می‌خواهم از شما بپرسم که خدابی‌اعتنایی به قطعیت خداناباوری نیست. اگر روزی مشخص شود که خداباوری باور درست بوده در آن صورت مدافعان خداناباوری چه پاسخی می‌توانند بدهند؟ چون که اگر به نتیجه گرایی و سودانگاری بخواهیم فکر کنیم خداباوران چیزی را از دست نمی‌دهند.

    باقری نوع‌پرست: من اول به صورت مختصر اشاره‌ای بکنم راجع به توضیحی که آقای میردامادی فرمودند. ببینید شما مثلا الان در جایی که زندگی می‌کنید ایگلو – خانه‌هایی که در قطب می‌سازند- وجود ندارد. این که آن خانه را چه‌طور می‌سازند یا مثلا در زمستان خیلی خیلی سردشان آن را چه‌طور گرم نگاه می‌دارند برای‌تان مسأله نیست. ما به واسطه زندگی و اهداف و علایقی که داریم و آنچه که در زندگی‌مان مطرح و برای‌مان دغدغه می‌شود، سؤال‌هایی برای‌مان اهمیت پیدا می‌کنند و سؤال‌هایی بی‌اهمیت می‌شوند. در مورد آنچه که گفتید اگر کسی به خدا باور داشته باشد چیزی را نمی‌بازد و اگر به خدا باور نداشته باشد و خدایی وجود داشته باشد همه چیز را می‌بازد. اول این که خب بعضی از خداناباوران می‌گویند که نه این طور نیست برای این که شما اگر به خدا باور داشته باشید خیلی چیزها را می‌بازید. اگر خدایی وجود نداشته باشد و شما به خدا اعتقاد داشته باشید؛ یک زندگی بیشتر نیست و شما مجبورید با قواعدی زندگی کنید که خیلی از دلایلش را نمی‌فهمید. بعضی‌هاشان ممکن است اصلا غیرعقلانی و ضدعقلانی باشد و اصلا شاید سبک زندگی مورد علاقه تو نیست. در نتیجه خیلی هم روشن نیست که کسی که به خدا باور دارد اگر خدا وجود نداشته باشد هیچ اتفاقی برای این یک زندگی‌اش نیفتاده باشد و کاملا مطلوب و خوب بوده باشد اما این خدایی که گفته می‌شود – ببینید اینجا یک پیش‌فرض وجود دارد- پیش‌فرض این است که خدایی است که ترجیح می‌دهد انسان ترسو باشد و از روی ترس خدایی را بپرستد تا انسانی که عقلش را به کار می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که خدا وجود ندارد. فکر می‌کنم این خدا اگر وجود داشته باشد و مبنایش بر خرد و خردمندی باشد، انسانی را که به صورت عقلانی مواضعی را بررسی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که با شواهد موجود خدایی وجود ندارد باید ترجیح بدهد به انسانی که صرفا از روی ترس که مشخص نیست چه ارزشی می‌تواند داشته باشد کاری را انجام می‌دهد. اما خب بله اگر که ما بعدا متوجه شویم که خدایی وجود داشته باید چه کنیم؟ خب این به نظرم سؤال خیلی خوبی است. ببینید ما وظیفه داریم از عقلانی بودن باورهامان اطمینان حاصل کنیم. هر کس که بررسی شواهد موجود را کامل انجام دهد و موضع متناسب با آن را اتخاذ کند این شخص به لحاظ معرفت‌شناختی قابل سرزنش نیست یعنی کسی نمی‌تواند بیاید به او بگوید تو چرا این باور را داشتی. حتا اگر بعدها با شواهد جدید و بیشتر مشخص شود که موضع او آن زمان اشتباه بوده. چون ما راه  دیگری برای اطمینان حاصل کردن از بقیه باورهامان نداریم. اگر نخواهیم به این اصل پای بند باشیم باید راه را برای خرافه و ترس و بقیه خصوصیات نامطلوبی که می شود برشمرد باز کنیم.

    آقای میردامادی یکی از مهم‌ترین یا شاید بگویم عمومی‌ترین استدلال‌هایی که معمولا درمورد خداباوری آورده می‌شود قانون علت و معلول است. اغلب مردم و کسانی که خداباور هستند یا از خداباوری دفاع می‌کنند می‌گویند هیچ چیز همین طوری بی‌علت و فاعل و در نهایت علت‌العلل به وجود نمی‌آید. شما آیا در مورد این استدلال ممکن است بخواهید توضیح بدهید؟

    میردامادی: اگر خاطرتان باشد من در ابتدای سخن‌ام گفتم که برخی از دلایل خداباورانه به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند و یکی از دلایلی که به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند، دلیل شرطی یا عمل‌گرایانه است. دلیل شرطی پاسکال اما به کار نقد خدابی‌اعتنایی می‌آید. یعنی به خدابی‌اعتنایان تصویری را نشان می‌دهد و می‌گوید آقا یا خانم! کسانی هستند که در مورد یک موجودی صحبت می‌کنند که اگر آن موجود باشد ممکن است خیلی در سرنوشت شما اثر بگذارد. در نتیجه به نظر می‌آید که معقول است که به استدلال‌های آنها گوش بدهیم. به تعبیر دیگر، رأی پاسکال «خدااعتناگری» را نشان می‌دهد. اما در مورد دلیل همراه تاریخ‌شناختی که اشاره کردید، این دلیل کهنی است. یک ورژن معاصرش «دلیل همراه تاریخ‌شناختی کلامی» است و فیلسوفی به نام ویلیام لِین کریگ (William Lane Craig) بیش از بقیه از آن دفاع کرده و به نظر من قانع‌کننده می‌آید. مقدمه اول این است که هرآنچه که حادث است (یعنی نبوده و بعد پدید آمده) علتی دارد. مقدمه دوم می‌گوید که جهان نبوده است و بعد پدید آمده است، پس حادث است. بر این اساس می‌گوید پس جهان علتی دارد. مقدمه چهارم می‌گوید که آنچه که علت این جهان است، ضرورتا بیرون از این جهان است و نمی‌تواند جزوی از این جهان باشد. مقدمه پنجم می‌گوید بر این اساس علت جهان ضرورتا و اساسا جزوی از این جهان نیست. چیزی که اساسا جزوی از این جهان نباشد امر طبیعی نیست، شخص‌وار است و نتیجه نهایی‌ای که گرفته می‌شود این است که جهان واجد علتی است که اساسا فیزیکال نیست و شخص‌وار است. من اکنون قانع شده‌ام که این استدلال می‌تواند از معقولیت خداباوری، به نحو غیرقطعی، دفاع کند.

    آقای نوع‌پرست خب زیاد صحبت شده از این که خداباوری به چه درد می‌خورد اما در مورد این که خداناباوری به چه درد می‌خورد و به چه کار ما می‌آید کمتر صحبت شده. شاید بد نباشد که خیلی کوتاه به این پرسش پاسخ بدهید که خداناباوری به چه کار انسان امروز می‌آید و این که اساسا بحث بین این دو گروه و آوردن استدلال‌های عقلانی در دفاع از خداباوری یا خداناباوری به نظرتان می‌تواند یک بحث فیصله‌پذیر باشد در نهایت؟

    باقری نوع‌پرست: بعضی از خداناباورها یک سری پاسخ‌هایی داده‌اند در این رابطه که چرا مثلا ما باید خداناباوری را بسط بدهیم یا چرا خداناباوری مطلوب است. مثلا یک عده‌شان گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم انسان‌ها متوجه می‌شوند که خودشان به‌تنهایی تعیین‌کننده سرنوشت‌تان هستند و ظلم نخواهند پذیرفت. بعضی‌ها گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم ممکن است سلامت روان افزایش پیدا کند. یک استدلال آنارشیستی هست که می‌گوید آزادی واقعی در گرو کنار گذاشتن مفهوم خداست چرا که مادامی که این مفهوم وجود داشته باشد ما طبق تعریف برده و بنده‌ایم و نمی‌توانیم آزاد باشیم. ما انسان‌ها توانایی خردورزی داریم و وظیفه اخلاقی ماست که مطمئن شویم باورهامان عقلانی هستند چون عقلانی زیستن به خودی خودش خوب مطلق است و هیچ ربطی هم به این که چه نتیجه‌ای برای ما خواهد داشت و چه منفعتی نصیب ما خواهد شد ندارد. خردمندانه زیستن و باورهای خردمندانه داشتن به نظر من بزرگ‌ترین دستاوردی است که انسان می‌تواند برای خودش به ارمغان بیاورد. اما این بحث آیا فیصله‌پذیر هست یا نه؟ فکر نمی‌کنم فیصله‌پذیر باشد در عین حال یک بحث‌ بسیار قدیمی است. یعنی از یونان باستان متونی که باقی مانده متن‌های بسیار زیادی در رابطه با این که آیا خدا وجود دارد یا نه وجود داشته ولی این به این معنی نیست که این یکی از آن پرسش‌های فلسفی کهن است پس شاید سؤال بی‌معنی است یا شاید باید سؤال را بگذاریم کنار. من فکر می‌کنم که اگر سیر بحث‌ها را نگاه کنیم کاملا مشخص است که پیشرفت‌های بسیار چشمگیری داشته‌ایم. در این گفت‌وگو باید همچنان باز بماند و طرفین باید همچنان با هم صحبت کنند چون این پرسش، شاید بشود گفت اگر مهم‌ترین نباشد قطعا یکی از مهم‌ترین پرسش‌هاست. وجود یا عدم وجود خدا و اگر وجود داشته باشد ویژگی‌های او و هر کدام از اینها می‌توانند به‌شکل بسیار رادیکالی زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهند.

    بسیار سپاسگزارم زهیر باقری نوع‌پرست و یاسر میردامادی این هفته در تابو مهمان ما بودید.

    .


    .

    فایل صوتی این مناظره  “خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟”

    .


    .

    مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا

    خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟

    .


    .

    – وب‌گاه همراه تاریخ، به کوشش اِنی کاظمی در تیر ماه ۱۳۸۶ راه اندازی شده است و توانسته است طی ۹ سال، بیش از ۲۶ هزار مقاله تاریخی و مذهبی، ۳۴۰۰ کتاب تاریخی، فلسفی، عرفانی و مذهبی گرده‌آوری کند.
    – کتاب‌ها و مقالات موجود در این تارنما برای پژوهش و انجام تحقیقات در اختیار پژوهشگران قرارداده شده است.- پیشنهاد می‌کنیم چنان که دنبال مقاله خاصی هستید، نخست در سایت جستجو کنید.


    کانال تلگرام تارریخ ماصفحه اینستاگرام همراه تاریخ

    همراه تاریخ: فصلنامه «مطالعات تاریخی» سال گذشته (شماره ۵۷ – تابستان ۹۶) برگه‌های بازجویی از بنیانگذاران و چهره‌های شاخص سازمان چریک‌های فدایی خلق را منتشر کرد که در میان آن‌ها چندین برگ از اعترافات بیژن جزنی هم دیده می‌شد که روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ همراه با ۶ نفر دیگر از چریک‌ها به نام‌های حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده و عباس سورکی به همراه مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار دو عضو سازمان مجاهدین خلق در تپه‌های اطراف زندان اوین تیرباران شدند.

     

    پس از انقلاب، بهمن نادری‌پور ملقب به تهرانی در دادگاه خود اعتراف کرد که آن‌ ۹ نفر در حالی تیرباران شدند که دست‌هایشان بسته و روی زمین نشسته بودند: «رسولی و حسینی زندانیان را تحویل گرفته و سرهنگ وزیری در حالیکه لباس نظامی به تن داشت خود را آماده کارزار با عده‌ای کرده بود که هم دستشان بسته بود و هم چشمشان. با راهنمایی او و به دنبال مینی‌بوس حامل زندانیان به بالای ارتفاعات بازداشتگاه اوین رفتیم و سرهنگ وزیری با بی‌سیم گفت هیچ‌ کس اجازه ندارد تا دستور ندادم بالا بیاید. زندانیان را پیاده کرده به ردیف روی زمین نشاندند در حالی که دست‌ها و چشمانشان بسته بود، سپس رضا عطارپور فاتحانه پا پیش گذاشته و گفت همان‌طور که شما و رفقای شما در دادگاه‌های انقلابی خود رهبران و همکاران ما را محکوم کرده و حکم را اجرا می‌کنید ما هم شما را محکوم کرده و می‌خواهیم حکم را اجرا کنیم. بیژن جزنی و چند نفر دیگر به این عمل اعتراض کردند…اولین کسی که رگبار مسلسل را به سوی آن‌ها بست سرهنگ وزیری بود و از آنجایی که گفتند همه باید شلیک کنند همه شلیک کردند، من نفر چهارم یا پنجم بودم که شلیک کردم. بعد سعدی جلیل اصفهانی بالای سر همه رفت و تیر خلاص شلیک کرد.»

     

    در دو شماره «فصلنامه مطالعات تاریخی» که موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی منتشر می‌کند، اسنادی از جلسات اول، ۱۴، ۱۵ و ۱۶ بازجویی جزنی آمده است. او در جلسه اول بازجویی درباره فعالیت‌های چریک‌های فدایی خلق نوشته است: «فعالیت گروه ما در هفت سال پیش اساسا در تهران متمرکز بود و با توجه به برنامه کارگروه درصدد ایجاد شبکه وسیعی از افراد در تهران و شهرستان‌ها برنیامده بودیم معذالک برخی از افراد شهرستانی عضو گروه و یا سمپاتیزان‌های شهرستانی در گروه و پیرامون آن وجود داشتند… در سال چهل و شش چند نفر به تدریج توسط ظریفی به عضویت گروه درآمدند… پس از بازداشت در سال ۴۶ عده‌ای از سمپاتیزان‌ها و یا افراد غیرفعال گروه باقی ماندند که اغلب آن‌ها از ادامه فعالیت خودداری کردند. آنچه در اینجا می‌توانم بگویم این است که در سال ۴۷ نظر من و ظریفی این بود که این قبیل افراد بهتر است هرگونه ارتباط خود را قطع کرده و دست از فعالیت بکشند. اطلاع مشعوف کلانتری شش ماه پس از بازداشت ما و تاکید او بر اینکه جعفری و افراد خرم‌آباد و بروجرد دست از فعالیت کشیده و تماس خود را قطع کرده‌اند موید این نظر است… برای عملیات چریکی در آن زمان هنوز هیچ منطقه محدود و مشخصی تعیین نشده بود ولی به طور کلی روی نواحی مازندران و گیلان تصوراتی وجود داشت. برای شناسایی مناطق دیگر هیچ‌گونه اقدام مشخص و یا اعزام اکیپ کوهنوردی به عمل نیامده بود ولی این گرایش وجود داشت که هر فردی به منطقه زندگی خود آشنایی اجمالی داشته باشد.»

     

    جزنی در جلسه چهاردهم بازجویی (دوم اردیبهشت ۱۳۴۶) وقتی نقشه سرقت نارمک (اتومبیل سری بانک صادرات) را شرح می‌داد، نوشت‌: «افراد ضمن اینکه روی برنامه گروه توافق ظاهری داشتند به اجرای آن ایمان و اعتقاد نداشتند. فعلا چند بار قرار شد که دکتر شهرزاد کارش را در داروخانه کم کند ولی اقدامی نکرد. بنا بود سورکی با مسئولیتی که در تهیه و تدارک پول دارد حداقل یکی از کار‌هایش را ول کند (یک کار صبح داشت یکی بعدازظهر) ولی قول می‌داد و عمل نمی‌کرد. این‌ها نشانه این بود که علیرغم حرف‌ها در عمل این برنامه اجرا نمی‌شود و به همین دلیل که از سال ۴۲ تا روز دستگیری من هیچ اقدامی در مورد تهیه یا سرقت پول و سایر کار‌ها عملا انجام نشد و همه به حرف گذاشت. آینده هم به همین منوال می‌گذشت. ما نه فقط هیچ عملی انجام ندادیم بلکه با روحیه‌ای که در گروه وجود داشت در آینده هم جز تلاش چیزی در انتظار آن نبود.»

     

    نقشه سرقت دیگر از بانک علی‌آباد گرگان بود که پیشنهادش را ضرار زاهدیان از اعضای گروه جزنی داده بود: «یک بار زاهدیان جزو حرف‌های هوایی و بی‌حساب که می‌زد گفت که برای تهیه پول علی‌آباد گرگان جای مناسبی است و من به آنجا آشنایی دارم، موقع توتون پول زیادی در بانک آنجا وجود دارد و با چند نفر می‌توان آن را زد. بعد شرطی گذاشت که تمام گفته‌های او را کان‌‌لم‌یکن کرد و آن اینکه اگر آن بانک را بزنند خیال می‌کنند من زده‌ام و بنابراین پس از زدن بانک باید یک سر به جنگل زد که این شرط تهیه پول غیرقابل پذیرش بود زیرا پول برای تدارکات تهیه می‌شد ولی در مورد خلع سلاح پاسگاه که شفا‌ها سوال شده (جواب‌های این صفحه در مقابل سوالات شفاهی بوده است) هیچ وقت صحبت خلع سلاح پاسگاه در حدود علی‌آباد یا سایر جا‌ها نبوده است و اصولا با برنامه‌ای که گروه داشته برنامه خلع سلاح بی‌مورد و مغایر بوده است.»

     

    جزنی در جلسه شانزدهم بازجویی خود که به بحث‌های مطرح شده در جلسات اصلی اعضای سازمان اشاره می‌کند تاکید دارد که «علت جمع شدن افراد دور هم چه در سال ۴۲ و چه در سال ۴۵ این موضوع بود که فعالیت سیاسی به صورت علنی یا نیمه علنی غیرممکن است و به اصطلاح هیچ امکانی برای این قبیل فعالیت‌ها از طرف دولت و دستگاه‌های مربوطه آن باقی گذاشته نشده است، پس چگونه می‌توان فعالیت و مبارزه را ادامه داد؟ یک راه می‌ماند و آن ایجاد یک سازمان صد درصد مخفی است که بتواند حیات خود را حفظ کند و به همین جهت در سازمان مورد بحث تمهیداتی برای مخفی ماندن کامل روابط و فعالیت‌ها انجام گردید مثل عدم شناسایی افراد (و یا شناسایی حداقل لازم) و وضع اسامی مستعار برای افراد و عدم مراجعه به خانه‌های یکدیگر و غیره.»

     

    پس از ایجاد این روابط چه راه و روشی را برای مبارزه باید پیش گرفت و اصولا هدف این مبارزه کدام است؟ جزنی در این باره می‌نویسد: «در‌‌ همان بحث‌های ابتدایی همه موافق بودند که هدف و یا شعارهای مبارزه ما مسائل جنبش ملی است یعنی قائل به طرح شعارهای ایدئولوژیک نبودند و مبارزه را تا مرحله رسیدن به حاکمیت در کادر مبارزه در راه آزادی (دموکراسی) و مبارزه در راه قطع کامل نفوذ سیاسی – اقتصادی و نظامی استعمار (ضد استعماری) می‌شناختند. اما اینکه این مبارزه به چه طریقی باید انجام گیرد؟ ضمن اینکه کمیته منکر استفاده از تمام روش‌ها و امکانات نبود یعنی از سطحی‌ترین امکانات گرفته تا فعالیت سیاسی علنی و نیمه علنی را تایید می‌کرد، اساسا قائل بود که پیروزی در شرایط ایران از راه قهرآمیز میسر است چرا؟ زیرا در شرایط کشور ما امکان مبارزه سیاسی و گسترش نهضت از طریق فعالیت‌های عمومی داده نمی‌شود. ولی پس از این پاسخ مسائل مبهم دیگری در مقابل افراد قرار می‌گیرد. در کشور ما و در عمر سیاسی و حتی عمر طبیعی ما یک نهضت قهرآمیز و تجربه آن وجود ندارد حال آنکه نهضت‌های سیاسی غیرقهرآمیز سوابق و تجاربی باقی گذاشته‌اند. در بحث‌هایی که در آن سه دوره بحث انجام گردید تا حدودی نسبت به مسائل مطروحه پاسخ داده شده است. بدون اینکه فرد خاصی از افراد کمیته مدافع طرق مطرود مشروطه ذیل باشند جهت روشن شدن راه و روش آینده تروریسم – حادثه‌جویی – برگ‌های قهرمانانه بدون قابلیت ادامه مبارزه مردود شناخته شده و راه قهرآمیز در ایران یک راه صعب‌العبور، طولانی و منقسم به مراحلی چند شناخته شده است. اما آنچه مردود شناخته شده به هیچ وجه مورد تردید نبوده است و در این میان تروریسم یعنی ترور مقامات عالیه کشور راه و روشی بی‌نتیجه و انحرافی شناخته شده که نه فقط کمکی به توسعه مبارزه ما نمی‌کند بلکه می‌تواند برای ما و به طور کلی جنبش ملی مضر نیز باشد. چرا؟ سوءقصد و ترور افراد نخبه که در راس یک حکومت قرار دارند فقط از طرف کسانی می‌تواند برای به حاکمیت رسیدن مورد قبول قرار گیرد که بدان وسیله امکان جانشینی آن‌ها را بلافاصله ایجاد نماید. مثلا اگر در یک حکومت دودستگی وجود داشته باشد و یک دسته برای از میدان به در کردن حریف خود دست به کشتن یکی یا چند تن از افراد دسته رقیب که در راس حکومت قرار دارند بزنند و آن را طبق یک نقشه حساب شده انجام دهند، امکان دارد که خود جانشین گردند. فرض کنیم ترور کندی فقید رئیس‌جمهوری سابق آمریکا از طرف یک جناح هیات حاکمه آمریکا انجام شده باشد که فرضا جانسون معاون کندی به آن‌ها وابستگی داشته باشد. در این صورت این جناح با یک ترور قوه مجریه کشور آمریکا را در اختیار گرفته و روش‌های مقبول خود را به مورد اجرا گذاشته است. اما می‌بینیم که در کشورهایی که مبارزه مسلحانه به صورت جنگ‌های وسیع پارتیزانی انجام شده حتی در مراحلی از کار که این جنگ‌ها وسعت گرفته چنین روشی مورد قبول قرار نگرفته است. مثلا در ویتنام و کوبا و چین علیه جان باتیستا، نگو دین دیم و یا [ناخوانا] و یا چیانکایشک اقدام به سوءقصد نشده است. دلایل زیادی دارد که مختصر آن اینست؛ اگر این رجال در راس حکومتی قرار دارند که مورد قبول مردم نیست و بر عکس مورد تنفر مردم است نابود کردن آن‌ها عملی بیهوده و بی‌نتیجه است و اگر جنبش در مرحله نطفه‌ای است و به اصطلاح آگاهی عمومی مردم در سطحی است که این رجال هنوز مورد قبول مردم هستند و یا مردم به طور فعال مخالف آن‌ها نیستند در این صورت به دلیل ضعف از جانشینی و عدم هماهنگی مردم این عمل نتیجه مثبتی برای سازمان‌هایی که در حالت نطفه هستند نداشته ولی عکس‌العمل منفی این عمل می‌تواند موجب نابودی چنین نطفه‌هایی بشود.»

     

    جزنی اذعان دارد که «نه تنها ترور شخصیت‌ها به عنوان قدمی به جلو محسوب نمی‌شود بلکه به عنوان یک کار صرفا عاطفی و محتمل‌النتیجه هم نمی‌تواند مورد قبول قرار گیرد؛ به این معنی که یک دسته‌ای بگویند ما این عمل را انجام می‌دهیم ببینیم چه خواهد شد و به اصطلاح از اغتشاش و هرج‌ومرج ناشی از آن چه استفاده‌ای خواهیم کرد؟ مسلما اگر از یک چنین عملی کسانی بتوانند استفاده کنند آن‌هایی هستند که در یک چنین مواقع متکی به قدرت‌های دسته‌بندی‌ها در داخل حکومت هستند و به اصطلاح خلا ناشی از این اعمال را آن‌ها پر خواهند کرد ولی همین پرکنندگان خلا برای ایجاد ثبات و جبران مافات ناچارند فشار تازه‌ای را به روی مخالفین حکومت از هر صنف و جماعت و با هر عقیده‌ای که هستند بیاورند. این شرح اخیر‌‌ همان چیزی است که اصطلاحا به اختناق بعد از ترور موسوم است و مسلم است که این اختناق مورد پسند هیچ مخالفی نیست. به خصوص در ضمن این بحث‌ها بار‌ها گفته شده است که اگر شرایط بهتری برای فعالیت‌های سیاسی پیش بیاید و مثلا امکاناتی برای مبارزه فراهم شود تدارک آن راه قهرآمیز سریع‌تر و بهتر انجام می‌گردد. به زبان و بیان دیگر اختناق و فشار هر نوع مبارزه و تدارکی را مشکل می‌سازد. مسالمت‌آمیز یا قهرآمیز فرقی نمی‌کند.»

     

    او بار‌ها نظرات خود و سایر افراد را درباره تروریسم در کمیته مطرح کرده و مخالفی نداشته تا استدلال بیشتری را ایجاب کند با این حال توضیح داده که «در رد نظراتی از قبیل حادثه‌جویی یعنی اقدام چند تن معدود به خاطر روشن کردن یک آتش عمومی یا به اصطلاح ایجاد یک جرقه به طور روشن و قابل فهم و درک و احساس برای همه این مسائل رد شده است. همچنین در رد پیشنهاد‌ها و نظرات عاطفی تحت عنوان «اقدام قهرمانانه به خاطر باقی گذاردن یک سنت» هیچ نقطه ابهامی وجود نداشته است. تنها راهی که به نظر افراد و در جمع کمیته مورد قبول نظری قرار گرفته بود یک راه طولانی مبتنی بر مراحل آمادگی مردم، تدارکات انسانی و مالی و غیره که می‌تواند به سال‌ها و بیش از ده سال به طول انجامد، بود. به این ترتیب از نظر عملی و پراتیک در مرحله فعلی که ما بودیم ما فقط به معدودی افراد احتیاج داشتیم که تدارک مالی انجام دهیم و شروع به طرح مساله منطقه‌شناسی بنماییم. همانطور که قبلا توضیح داده‌ام در اولین برنامه‌های منطقه‌شناسی نتایج حاصله از آن‌ها این موضوع را ثابت کرد که برای ما یعنی مردم غیرمحلی منطقه‌شناسی در مازندران و گیلان به حدی که قابل استفاده عملی باشد مستلزم چند ماه کار مداوم از طرف حداقل چهار تا پنج اکیپ است که با توجه به اینکه این افراد نمی‌توانند این کار را به طور مداوم انجام دهند مدت مدیدی وقت می‌خواهد و حداقل بیست نفر آدم وارد کوهنورد از نظر افراد مورد احتیاج است. همچنین تدارکات دیگر مستلزم صرف وقت و افراد بیشتر بود که تمام این‌ها به مراحل دیگر کار واگذار شد و در حالی که نظر و تئوری یک راه را به طور کلی قبول کرده بود عمل و پراتیک در مرحله زیر صفر یعنی قبل از اولین مرحله تدارکات قهرآمیز قرار گرفته بود.»

     

    از جزنی سوال شده که راه قهرآمیز شما بر مبنای چه اصولی بوده که او پاسخ داده: «در مورد انتخاب راه قهرآمیز همانطور که توضیح دادم این انتخاب به این معنی بود که ضمن تائید وسائل و طرق مختلف آنچه موجب پیروزی خواهد شد نهایتا و اساسا در حامعه ما نیروی قهریه است. رسیدن به این نتیجه برای من و شاید برای سایرین ناشی از استنتاج از فعالیت‌های گذشته‌ای بود که در ایران انجام شده بود… ما در گذشته بار‌ها دیدیم که در جایی که مبارزات سیاسی مردم به حدی می‌رسد که امکان دریافت حقوق ثابتی برای آن‌ها می‌کند و به اصطلاح به صورت یک نیروی سیاسی دائمی می‌خواهند دربیایند، دستگاه حاکمه با شدید‌ترین وضعی این فعالیت‌ها و مبارزات را سرکوب می‌کند.»









    مسجد جامع اصفهان
    مسجد جامع اصفهان با ابعادی نزدیک به ۱۷۰ در ۱۴۰ متر در شمال شرقی اصفهان قرار دارد. قدمت این مسجد به پیش از اسلام بر می گردد و پیش از آن که تبدیل به مسجد شود، به صورت آتشکده مورد استفاده بوده است. احتمالا پس از ورود اسلام، مسجدی بر پایه همان آتشکده قدیمی متعلق به دوره ساسانیان بنا شده است که آن هم در طول تاریخ ویران شده و مسجد فعلی روی ویرانه های آن ساخته شده است.
    معماران، این مسجد را بازتابی از هنر بیزانس و هنر کلاسیک در قالب بنای اسلامی می دانند. در این مسجد شخصیت های مهم و معروفی همچون «محمدباقر مجلسی» مدفون هستند. این بنا در سی و ششمین اجلاس یونسکو در سال ۱۳۹۱ در فهرست میراث جهانی ثبت شد.

    سوکجونگ ( ۷ اکتبر ۱۶۶۱- ۱۲ جولای ۱۷۲۰) نوزدهمین پادشاه سلسله کره ای چوسون بود که از سال ۱۶۷۴ تا ۱۷۲۰ حکومت کرد. به عنوان یک سیاستمدار ماهر، او باعث چندین تغییر در پیمان های سیاسی در خلال دوران خود شد و بین احزاب سیاسی جنوبی، غربی، سورون و نورون تغییر جهت هایی را انجام می داد.

     

    پادشاه سوک جونگ

     

    پادشاه سوکجونگ در هشتم سپتامبر ۱۶۶۱ (پانزدهمین روز از هشتمین ماه قمری) از پادشاه هیون جونگ و ملکه میونگ سونگ در کاخ چانگ دوک به دنیا آمد. نام نسبت داده شده به وی آی سان بود. او در سال ۱۶۶۷ (۶ سالگی) به عنوان شاهزاده میونگ بو رسید و در سال ۱۶۷۴ (۱۳ سالگی) به عنوان نوزدهمین پادشاه چوسون به تخت نشست.
    پادشاه سوک جونگ سیاستمدار باهوشی بود ولی دوران حکومت وی با برخی از شدیدترین نبردهای حزبی در تاریخ سلسله چوسون همراهی داشته است. سوکجونگ به منظور قدرت مندتر کردن اختیارات سلطنتی متناوبا حزب در قدرت را با حزبی دیگر جایگزین می نمود. با هر بار تغییر دولت که هوانگوک (در لغت به معنی گردش دولت) نامیده می شد، حزب بازنده با اعدام ها و تبعیدها به طور کامل از صحنه سیاست محو می شد. با اینحال تغییرات پر هرج و مرج دولت به طور قابل ملاحظه ای بر زندگی عادی مردم تاثیری نمی گذاشت و دوران وی به عنوان یکی از کامیاب ترین زمان ها مورد توجه می باشد.

    در اولین سال های حکومت سوکجونگ، احزاب جنوبی و غربی بر سر مراسم ترحیم سلطنتی با یکدیگر به مشاجره پرداختند. مسئله ای به ظاهر کوچک که در باره ی دوران سوگواری برای ملکه اینسون بود. حزب جنوبی ادعا می کرد که دوران سوگواری باید یکسال به طول انجامد در حالیکه حزب غربی بر بازه نه ماهه سوگواری پافشاری می نمود. بر اساس قوانین حاکم بر طبقه اجتماعی یانگبان، سوگواری یکساله این معنی را می داد که هیوجونگ از چوسون به عنوان فرزند ارشد در نظر گرفته می شود در حالیکه دوران نه ماهه سوگواری این منظور را می رساند که هیوجونگ فرزند بزرگتر نمی باشد. به عبارت دیگر، حزب غربی به خانواده سلطنتی به عنوان اولین رده از طبقه اجتماعی یانگبان می نگریست نه یک طبقه اجتماعی مجزا که قوانین مخصوص به خود را دارد. همچنین دو حزب بر سر مسئله مبارزه با سلسله ژینگ  به عنوان کشوری وحشی (به عنوان مخالفت سلسله مینگ) که امنیت ملی چوسون را تهدید می کرد مورد ملاحظه بود، نزاع داشتند. حزب جنوبی که توسط هه جوک و یون هیون اداره می شدند، حامی جنگ بر علیه ژینگ بودند در حالی که حزب غربی تمایل داشتند ابتدا بر بهبود اوضاع داخلی تمرکز شود.
    سوکجونگ در ابتدا طرف حزب جنوبی را گرفت اما در سال ۱۶۸۰، هه جوک توسط حزب غربی به خیانت متهم شد و این کش و قوس به اعدام هه جوک و یون هیو و پاکسازی حزب جنوبی منجر شد. این واقعه به عنوان گیونگ سین هوانگوک شناخته می شود. حزب غربی که حال در قدرت بودند، به دو دسته حزب نورون (آموزه های قدیمی) که توسط سونگ سی یول هدایت می شد، و حزب سورون (آموزه های جدید) که توسط یون جونگ رهبری می شد، تقسیم شدند. بعد از ۹ سال ماندن در قدرت، زمانی که سوکجونگ ملکه اینهیون را که توسط حزب غربی حمایت می شد خلع کرد و صیغه هوی از خاندان جانگ (که با نام بانو جانگ یا جانگ هوی بین نیز شناخته می شود) را به عنوان ملکه منصوب کرد، حزب نورون سقوط کرد. به طور گسترده ای گفته می شود که او یکی از زیباترین زنان سلسله چوسون بوده و زیبایی وی در سالنامه ها ذکر شده است. حزب غربی زمانی که با انتصاب پسر جانگ به عنوان ولیعهد مخالفت کرد، سوکجونگ را عصبانی نمود. حزب جنوبی که از بانو جانگ و پسرش حمایت می کردند، مجددا قدرت را به دست آورده، حزب غربی را بیرون کرده و در اقدامی انتقام جویانه سونگ سی یول را اعدام نمودند. این واقعه گیسا هوانگوک نامیده می شود.
    پنج سال بعد و در سال ۱۶۹۴، حزب جنوبی نقشه تصفیه سیاسی دیگری را بر علیه حزب غربی کشید و آنها را به توطئه برای بازگرداندن ملکه اینهیون عزل شده متهم کرد. این درحالی بود که سوکجونگ از غزل ملکه اینهیون پشیمان شده بود و بانو سوک از خاندان چوی (بانو چوی) را که متحدی برای ملکه اینهیون و حزب نورون بود، مورد لطف قرار می داد. سوکجونگ که از اقدام حزب جنوبی برای پاکسازی سیاسی غربی ها عصبانی شده بود، ناگهان اقدام به تصفیه سیاسی جنوبی ها و برگرداندن حزب غربی به قدرت نمود. حزب جنوبی دیگر هرگز نتوانست بعد از این واقعه که گاپسول هوانگوک نامیده می شود، خود را احیا کند. سوکجونگ ملکه جانگ را تا عنوان بانو جانگ هوی بین تنزل رده داده و مجددا ملکه اینهیون را منصوب کرد. بانو جانگ سرانجام به دلیل نفرین ملکه اینهیون که به مرگ او انجامید، با سم اعدام شد. حزب سورون از ولیعهد هویسو (یی یون) که پسر بانو جانگ بود حمایت می نمود در حالیکه حزب نورون از پسر بانو چوی، شاهزاده یونینگ (یی گئوم) که بعدها با عنوان پادشاه یونگ جو به تخت نشست، حمایت می کرد. ملکه اینهیون و ملکه این وون که به تازگی منصوب شده بود، بدون فرزند بودند.
    سوک جونگ در سال ۱۷۱۸ به ولیعهد (که بعدها با عنوان پادشاه گیونگ جونگ به تخت نشست) اجازه داد به عنوان نائب السلطنه بر کشور حکومت کند. سوکجونگ در سال ۱۷۲۰ فوت نمود در حالیکه گفته می شود قبل از مرگش به یی یی میونگ گفته بود که یونینگ – گئوم را به عنوان وارث گیونگ جونگ معرفی کرده است. اما این اتفاق در غیاب تاریخ نگاران یا ضابطان سلطنتی رخ داده بود. این موضوع به تصفیه سیاسی دیگری که منجر به اعدام چهار تن از رهبران نورون در سال ۱۷۲۱، و پاکسازی سیاسی دیگری که با اعدام هشت عضو نورون در سال ۱۷۲۲ همراه بود انجامید.
    سوکجونگ اصلاحات سیستم مالیاتی را اعمال کرده، استفاده از سکه (مون کره ای) را ترویج داد و به مردمان با طبقه اجتماعی متوسط و فرزندان صیغه ها اجازه داد تا در مناطق به مقام های بالاتر دولتی دست یابند. در سال ۱۷۱۲، دولت سوکجونگ با سلسله چینی ژینگ به منظور تعیین مرزهای بین دو کشور در رودخانه های یالو و تومِن همکاری کرد. همچنین دولت ژاپن جزیره اولونگ را در سال ۱۶۹۶ به عنوان بخشی از خاک چوسون به رسمیت شناخت.
    دوران سلطنت سوکجونگ پیشرفت کشاورزی در مناطق دور دست و افزایش فعالیت های فرهنگی به مانند انتشار کتاب ها را به خود دید. او بعد از ۴۶ سال حکومت در سال ۱۷۲۰ در سن ۶۰ سالگی فوت نمود. وی در منطقه گیونگی و شهر گویانگ در داخل پنج مقبره سلطنتی غربی به خاک سپرده شد.

    اطلاعات کمی در مورد وی در دسترس است. او دختر پارک هیون گون، یک یانگبان متعلق به خاندان میریانگ پارک، بود و به عنوان یک گونگ نیو وارد دربار سلطنتی شد. در سال ۱۶۹۸، در چهارمین روز از یازدهمین ماه در بیست و چهارمین سال سلطنت پادشاه سوکجونگ، او با عنوان یک صیغه سلطنتی با رده سوک وون همسر پادشاه شد. در سال ۱۶۹۹، در بیست و سومین روز از دهمین ماه در بیست و پنجمین سال سلطنت پادشاه سوکجونگ، او بعد از بدنیا آوردن یک پسر به نام یی هوان (شاهزاده یون ریونگ)، به رده سوک اوی ترفیع یافت و در سال ۱۷۰۲، در هجدهمین روز از دهمین ماه در بیست و هشتمین سال سلطنت پادشاه سوکجونگ، او به رتبه میونگ بین (میو در لغت به معنی روشن می باشد) ارتقا یافت. او در سال ۱۷۰۳ در پانزدهمین روز از هفتمین ماه در بیست و نهمین سال از سلطنت پادشاه سوکجونگ، فوت نمود.
    گفته می شود که شاهزاده یون ریونگ پسر محبوب پادشاه سوکجونگ بود. او یک سال قبل از فوت پادشاه سوک جونگ در سال ۱۷۱۹ درگذشت. پادشاه سوک جونگ از شنیدن این خبر به شدت ناراحت و آشفته شد. او قصد داشت تا شخصا در تمام جزئیات مراسم خاکسپاری حضور داشته باشد ولی به دلیل اینکه بسیار بیمار بوده و مقامات با این کار به دلیل ترس از بدتر شدن شرایط جسمانی اش مخالفت کردند، قادر به شرکت در مراسم نشد. این نکته که شاهزاده یون ریونگ فرزندی نداشت تلخ بود و به همین خاطر سوکجونگ شاهزاده دیگری را به منظور حفظ نسل وی به عنوان فرزند خوانده شاهزاده یون ریونگ معرفی نمود.
    شاهزاده یون ریونگ در جوار مادرش بانو پارک میونگ بین به خاک سپرده شد.

     

    پادشاه سوک جونگ

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت همراه تاریخ محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس