اشتراک‌گذاری


    پیتزا امروزه به یکی از محبوب‌ترین خوراکی‌های جهان تبدیل‌شده است. ریشه‌های این غذا به دویست سال پیش و به کشور ایتالیا برمی‌گردد. بسیاری از مورخان بر این باور هستند که ریشه‌های این غذای خوشمزه به مردم منطقه مدیترانه برمی‌گردد.

    حتی در یونان باستان نیز غذایی به شکل پیتزا وجود داشت که بر روی تکه نانی، پنیر و زیتون قرار می‌دادند و آن را می‌خوردند. با آغاز قرن هجدهم میلادی، این نوع از خوراکی به‌شدت در ایتالیا و شهر ناپل محبوب شد‌. در سال ۱۸۸۹ میلادی، پادشاه ایتالیا به نام اومبرتو اول و همسرش ملکه مارگاریتا از این شهر بازدید کردند.

    ملکه یکی از این غذاها را در رستورانی را به پیتزاریو می‌خورد و از آن بسیار خوشش می‌آید. پیتزای موردعلاقه ملکه ایتالیا، پیتزایی بود که با پنیر موزارلا درست می‌شد. ما امروزه گسترش پیتزا را در سراسر جهان مدیون ملکه خوش‌ذوق ایتالیا هستیم که کمک کرد تا این غذای خوشمزه معروف شود.




    اشتراک‌گذاری
    مقاله‌ی قبلیسالوادور دالی، نقاش معروف اسپانیایی

    نسیم خلیلی

     

    همراه تاریخ: سی و یکم اردیبهشت ۱۳۲۰ خورشیدی است و صدای ساز و دهل از خیابان نادری تهران، ضلع جنوب خیابان جمهوری که به چهارراه یوسف‌آباد معروف بود، به گوش می‌رسد. این جشن باشکوه، مربوط به بازگشایی بیمارستان شوروی است همراه با ترانه‌های فولکلور روسی. نصرالله حدادی در کتابش، «با من به طهران بیایید»، نیات سازندگان روس‌تبار این بیمارستان را نه نیاتی منفعت‌طلبانه و سیاسی که انسانی و در راستای آرمان‌های درمانگری می‌انگارد و چنین گزارش می‌دهد که: «روس‌ها بعد از جنگ جهانی دوم تصمیم گرفتند امکانات پزشکی‌شان را که در دنیا منحصر به فرد بود، با نیت خیرخواهانه در ایران به یادگار بگذارند. برای همین زیر نظر وزارت بهداری وقت به آن‌ها گزارش کار می‌دادند. ماموران ایرانی هم مراقب اوضاع بودند تا روس‌ها تبلیغات سیاسی نکنند اما آن‌ها اصلاً وارد این حوزه نمی‌شدند و با کار و رفتار درست، فرهنگ کشورشان را تبلیغ می‌کردند.» 

     

    هرچند گفت‌وگو با ایرانیانی که در آن سال‌ها در این بیمارستان تحت درمان بوده‌اند، بر گزارش حدادی مهر تأیید می‌زند اما محمدعلی جمال‌زاده که سال‌ها پیش از تأسیس این بیمارستان و در هنگامه جنگ عمومی و زدوخوردهای ملیون ایرانی و روس‌ها در اطراف کرمانشاه در اوایل سنه ۱۳۳۴ ه. ق داستان «دوستی خاله‌خرسه» را نوشته و در مجموعه «یکی بود یکی نبود» منتشر کرده است، روس‌ها را نه این‌چنین که حدادی و هم‌روزگارانش روایت کرده‌اند درمانگرانی دلسوز، که در قالب قزاقانی بی‌رحم تصویر کرده است که شفقت ایرانیان میزبان را با صعوبتی سنگدلانه پاسخ می‌داده‌اند. او در این روایت حبیب‌الله‌خان قصه‌اش را نماد ایرانیان و قزاق روس‌تبار زخمی را نماد همه روس‌های تاخته به ایران تبیین و رویکرد همدلانه و یاری‌گرانه ایرانی قصه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند: «ناگهان صدایی از کنار جاده بلند شد و چورتمان را در هم درانید و همین که سرها را از زیر لاکمان درآوردیم یک نفر قزاق روسی را دیدیم که با صورت استخوان درآمده و موی زرد به روی برف افتاده و با صورت محزونی هی التماس می‌کرد و پایش را نشان می‌داد. جعفرخان گفت: «رفقا! ملتفت باشید که رندان برایمان تله‌ای حاضر کرده‌اند.» و به حمزه تشری زده گفت: «د جانت درآید شلاق کش کن برو!» ولی حبیب‌الله با حالت تعجب گفت: «ای خدا بابابت را بیامرزد! تله مله چی؟ بنده خدا زخمی است زبانش دروغ بگوید خون سرخش که راست می‌گوید. اگرچه دشمن است با دشمن خوار و زبون بی‌مروتی ناجوانمردی است. خدا را خوش نمی‌آید این بیچاره را در این حال بگذاریم و برویم و در همان حال حرف زدن جفت زد پایین و خود را به روسی رسانده زیر بازویش را گرفته با مهربانی تمام بلندش نمود و کمکش کرد و به طرف گاریش آورد.» 

     

    این تکه‌ای از روایت تلخ و آمیخته به عواطف انسانی محمدعلی جمال‌زاده است که روس‌ها در آن یاغیانی ترسیم شده‌اند که نگاه دشمنانه‌شان به ایرانیان وجه غالب رفتارشان را می‌سازد و شاید اگر جمال‌زاده این روایت را سال‌ها بعد و در زمان تأسیس بیمارستان شوروی در خیابان نادری تهران می‌نوشت، از تند و تیزی زهرآلود قلمش کمی کاسته می‌شد و روس‌ها را تماماً اجنبی‌هایی ستمگر و خونخوار در خاک ایران نمی‌دید که جواب محبت و مدارای ایرانیان را هم با گلوله و ساچمه می‌داده‌اند و همین موضوع شاید وجوه مختلف تاریخ پرفراز و نشیب همزیستی اجتناب‌ناپذیر ایرانیان را با خارجی‌هایی بنمایاند که هر یک در دوره‌های مختلف ادوار زیست خود در ایران با نیات و اهدافی متفاوت با میزبانان دردمند خود هم‌خانه بوده‌اند. 

     

    سخن از بیمارستانی بزرگ و تاریخی است با خدمه و کادر درمانی و پزشکی سراسر روسی که قرار بود شماری مامای دانش‌آموخته و توانمند هم به مسکو فرستاده و تربیت کند که البته تحت تأثیر افت‌وخیزهای فعالیت در ایران عملی نشد اما با این حال بیمارستان شوروی و طبیبان روس‌تبارش، با خدمات پزشکی شایان توجه خود توانستند خاطره شیرینی در برابر خاطرات تلخ قصه‌های جمال‌زاده و روایت‌های تاریخی مشابه بر جای بگذارند. در واقع به نظر می‌رسد این بار رویکرد روس‌ها در تعامل با ایران و ایرانیان رویکردی مشفقانه و یاری‌گرانه است شاید به جبران رویکرد مهربانانه حبیب‌الله‌های ایرانی که سال‌ها پیش قربانی سیاست‌های دشمنانه روس‌ها شدند. هر چند که تأسیس بیمارستان در خاک ایران همانند تأسیس کارخانه و بانک و اعزام مستشار و مبلغ مذهبی می‌تواند به عنوان بخشی از سیاست‌های کلان حکومت‌های استعماری تعبیر شود و احتمالاً از همین روست که سال‌ها بعد آمریکایی‌ها بیمارستان شوروی را خریدند و آن را به آزمایشگاه عریض و طویل مواد بهداشتی خود در ایران تبدیل کردند. 

     

     

    بیمارستان محبوب پایتخت با خدماتی رایگان

     

    اما پیش از آنکه آمریکایی‌ها بیمارستان را از روس‌ها بخرند، در محیط‌های درمانی گزارش‌هایی از تقابل طبیبان روسی و آمریکایی مقیم ایران و در زیر سقف این بیمارستان نقل شده است؛ گویی اختلافات فکری روس‌ها و رقیبان آمریکایی‌شان از عالم سیاست به محیط درمان هم آمده بود و از این رو روایت کرده‌اند که پزشکان آمریکایی عقیده داشتند تا جایی که ممکن است باید لوزه‌ها را حفظ کرد اما در مقابل پزشکان روسی و به ویژه آن‌ها که در بیمارستان شوروی مشغول به کار طبابت بودند، بر این نگره تاکید می‌ورزیدند که لوزه برای بدن فایده‌ای ندارد و فقط باعث آنژین می‌شود و در نتیجه مهم‌ترین عمل جراحی‌ای که در این بیمارستان با مهارت انجام می‌گرفت و محبوبیت هم داشت، عمل لوزه بود. انجام این عمل و کارهای مشابه دیگر باعث شده بود بیمارستان شوروی قبل از اینکه آزمایشگاه آمریکایی‌ها شود، بیمارستان محبوب تهران باشد؛ محبوبیتی که دلیل آن را افزون بر این قبیل عمل‌های جراحی موفقیت‌آمیز، باید در گزارش‌های نصرالله حدادی در کتاب پیش‌گفته، جستجو کرد، آنجا که می‌نویسد: «همه نوع بیماری آنجا درمان می‌شد. همه مراحل حتی دادن دارو هم در بیمارستان رایگان بود و به همین دلیل بیمارستان شوروی از شهرهای زیادی مراجعه‌کننده داشت و بسیار شلوغ بود.» اکنون پرسش این است که آیا پزشکان متعهد و مهربان این بیمارستان قصه حبیب‌الله روایت جمال‌زاده را شنیده بودند که چگونه دلسوزانه به یاری روسی درمانده و زخمی و آواره در بیابان شتافته و با لنگی از میان خورجین شکاری‌اش زخم قزاق را بسته بود؟ 

     

    حبیب‌الله این قصه افزون بر این «مثل اینکه صد سال با {قزاق روس} برادرخوانده بوده هی با قیسی و کشمش جلویش درمی‌آمد و می‌گفت: شاید این‌ها هم با داداش ما همین‌طور رفتار کرده باشند.» جمال‌زاده قهرمان ایرانی قصه‌اش را در تعامل با روسی زخمی، باز هم مهربان‌تر از این ترسیم کرده و نوشته است که «روسی مجروح مثل موش از آب بیرون کشیده هی می‌لرزید و هی با چشم‌های زرد مژه خود خیره خیره به ما نگاه می‌کرد و معلوم بود سرما پیرش را درآورده بود. ناگهان حبیب‌الله عبای کردی گرم و نرم خود را از دوش برداشته و به دوش قزاق انداخت و گفت: ای بابا ما پوستمان از ساروج حوض دارالحکومه ملایر هم کلفت‌تر است ولی این دربه‌درشده را سرما خواهد کشت!» 

     

    گزارش منابع تاریخی از مهر و مدارای کادر درمانی بیمارستان شوروی با مراجعان ایرانی‌شان، گویی عطر آن عبای کردی را در سرمای کوهستان‌های همدان و کرمانشاه فریاد می‌آورد در حالی که تعامل اجداد آن‌ها با حبیب‌الله‌خان قصه جمال‌زاده، تعاملی تلخ و ضد انسانی است؛ آن‌ها او را از گاری به زیر می‌کشند و بعد «معلوم شد که حبیب را متهم کرده‌اند که با یک قزاق روسی که با او همسفر گاری بوده بدسلوکی کرده و پس از آنکه سر و صورتش را با شلاق خونین کرده‌اند سردار روسی محض ترس چشم اهالی قصبه و اطراف که با روس‌ها خوب تا نمی‌کردند حکم کرده بود که تیربارانش کنند…» و از این روست که شاید درک خدمت دلسوزانه پزشکان روسی در بیمارستان شوروی به نظر مخاطب تاریخ ایران کمی غامض و عجیب می‌آید. حدادی اشاره می‌کند که: «پرستارهای بیمارستان منظم و دقیق بودند و با لباس و کلاه سفید به زبان فارسی با بیماران و مراجعه‌کنندگان صحبت می‌کردند. پزشکان هم به دلیل اینکه بیشتر بیماران آن سال‌ها سواد چندانی نداشتند بسیار ساده و قابل فهم با آن‌ها صحبت می‌کردند.» 

     

    افزون بر این حدادی به آشنایی این پزشکان با اقلیم‌های مختلف ایران اشاره می‌کند و چنین می‌افزاید که: «پزشکان روسی برای هر بیمار پرونده‌ای تشکیل می‌دادند و محل سکونتش را قید می‌کردند تا با توجه به اقلیم شهرشان متوجه بیماری شوند. آن‌ها سعی می‌کردند تا جایی که می‌شود از دادن دارو به بیمار خودداری و با روش‌های ساده بیماری را کنترل کنند. برای مثال ساکنان شمال کشور آن زمان بیشتر به غذای گیاهی و ساکنان جنوبی به غذاهای چرب تمایل داشتند و آشنایی با این موارد می‌توانست نخستین راه درمان باشد. روش درمان، رایگان بودن خدمات، پزشکان مجرب و رفتار مناسب دلایلی بود که بیمارستان شوروی در دهه ۳۰ و ۴۰ یکی از بهترین مراکز درمانی ایران باشد.» 

     

    از همین روست که اشاره به بیمارستان شوروی و بعدها بقایای همان بیمارستان که در خیابان ویلا به بیمارستان میرزاکوچک‌خان جنگلی تغییر نام داد، در کتابچه‌های خاطرات ایرانیان به کرات زمزمه شده است مثلاً منصور ولدی در میان خاطرات خود در کتابش، «گریز از گراز» به بستری شدن مادرش در این بیمارستان اشاره کرده و از حیاط مشجر و درختان سر به فلک کشیده‌ و فضای پر از سبزه و گل آن سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که این بیمارستان تمیز و مجهز به وسایل پیشرفته آن زمان بوده است و مادرش روزها در آن تحت مداوا و آزمایش‌های پیگیرانه طبیبان ایرانی و روسی بوده است و چنین می‌افزاید که: «اولین بار بود که وارد چنین محیطی شده و اینکه چه جور جایی است و کار دکتر و پرستار را از نزدیک می‌دیدم که چقدر تمیز، بهداشت و سلامت بیمار و خود را رعایت می‌کنند.» 

     

    احمدرضا احمدی هم در کتاب «شعرها و یادهای دفترهای کاهی» به روزهایی اشاره می‌کند که مادرش در بیمارستان شوروی در خیابان نادری بستری شد و بعدازظهرها روی نیمکت چوبی محوطه سبز بیمارستان کنار ملک‌الشعرای بهار می‌نشست و از اجدادش در کرمان و از نخجوان‌ها حرف می‌زد. البته به جز این چهره‌های مشهور، مردم عامی هم در خاطرات شفاهی خود از این بیمارستان خاطرات نیکی به یاد دارند به ویژه ارمنیانی که به کلیسای خیابان ویلا می‌رفتند و در بازگشت از دعا و نیایش، به ملاقات طبیبانی می‌رفتند که در سایه‌سار درختان بیمارستان شوروی با لبخند از آن‌ها پذیرایی می‌کردند و نه چونان قزاق‌های روس قصه جمال‌زاده با شلیک گلوله‌ای که لرزه بر سگان و کلاغ‌های دشت می‌افکند: «ناگهان دیدم چند نفر قزاق پیدا شدند که حبیب‌الله را با سر برهنه و زلفان پریشان و بازوان از عقب بسته در میان گرفته و به طرف تپه‌ای که نزدیک قصبه کنگاور واقع است روان بودند. من دیگر حالم را نهفمیدم و همین‌قدر می‌دانم طولی نکشید که صدای شلیکی بلند شد و زود خاموش شد. به صدای شلیک سگ‌های اطراف عوعوی شوم دلخراشی نمودند و کلاغ‌هایی که در شاخه درختان غنوده بودند سراسیمه بالی زده از شاخی به شاخ دیگر پریدند و از نو خموشی مدهشی مانند سنگ سنگینی که بر سر چاهی افتد بر دهکده خواب‌آلود مستولی گردید… من بدون هیچ اراده‌ای از بام به زیر آمدم و مانند سگ تاتوله‌خورده گیج و دیوانه‌وار به طرف تپه مذکور روانه شدم و در خاطرم نقش بسته که با آنکه می‌خواستم ساکت باشم مدام دندان‌هایم به هم می‌خورد و می‌گفتم: وای بر شما! وای بر ما! در اندک فاصله‌ای در جلوی من جسد حبیب‌الله نمودار گردید. دو دستش از دو طرف بر روی برف دراز بود و حالت استغاثه به درگاه دادگری خداوند دادگر را داشت. خونی که از پهلویش بر روی برف جاری بود خونی را که از ران روسی مجروح بین راه در روی برف دیده بودم، به خاطر من آورد و آه از نهادم برآمد.» 

    سخنرانی دکتر میترا کدیور با موضوع «روانکاوی و دین»

    میترا کدیور: برای مخاطب ایرانی یک چنین عنوانی برای یک سخنرانی یک واکنش دو فازی را ایجاد می کند – دو فازی و نه دو قطبی محبوب روانپزشکان!

    در فاز اول واکنش او نوعی بیزاری است که می توان آن را در این جمله خلاصه کرد: اَی بابا، باز هم می خواهند از دین حرف بزنند.

    در فاز دوم که بلافاصله فاز اول را دنبال می کند بر خلاف واکنش اول در مخاطب نوعی کنجکاوی و رغبت بروز می کند زیرا برایش جالب است بداند قضاوت و رأی نهائی روانکاوی راجع به دین چیست. او بخوبی می داند – یعنی فکر می کند که می داند – که قضاوت و رأی نهائی “دین” راجع به روانکاوی چیست و در نتیجه راغب است بداند روانکاوی درباره دین چه فکر می کند و چه قضاوتی دارد.

    همین واکنش دو فازی کافی است که یک آنالیز عمقی مسئله ضرورت یابد. این آنالیز عمقی – این کاوش در ژرفنا –  پیش از هر چیز باید به دو وجه این رابطه بپردازد یعنی خود دین و خود روانکاوی.

    همه مردم بدون استثنا بر این باورند که می دانند دین چیست و این واقعیت خودش به تنهائی یکی از غرایب این عالم است. از آن جالب تر اینست که همه کسانی که – حداقل همه کسانی که پایشان به دانشگاه رسیده – بر این باورند که می دانند روانکاوی چیست. نکته ای که اگر از قبلی غریب تر نباشد دستکم به همان اندازه شگفت انگیز .

    و … روانکاوی دقیقاً با این گونه باورها کار دارد و به قول جوان ها “خوراکش است”! و به قول فرانسوی ها Son delice یا به قول انگلیسی ها His delight !

    پس از همین جا آغاز می کنیم.

    یک

    حال در اینجا سوال دیگری مطرح می شود که کسی که خود را منتسب به فروید می داند نمی تواند از پاسخ به آن شانه خالی کند و آن مسئله “صلاحیت” است. آه بله صلاحیت! آخر چگونه ممکن است کسی که ربع قرن است از اظهار نظرهای با ربط و بی ربط کسانی که خودشان را منتسب به دین می دانند – از حسن عباسی و علی شریعتی گرفته تا فلان آیت الله – و به راحتی به خودشان اجازه اظهار نظر در مورد فروید و روانکاوی را می دهند، کسی که ربع قرن است که صلاحیت این افراد را برای اظهار نظر در مورد روانکاوی به زیر سوال برده، چگونه ممکن است که همین شخص اکنون برای خودش این صلاحیت را قائل شود که در مورد دین صحبت کند؟

    در تمام این ۲۵ سال من صلاحیت این افراد را زیر سوال بردم زیرا بخوبی می دانستم مطالعات آنها در مورد روانکاوی و فروید در حد صفر است. در حد صفر است حتی اگر چندین ده کتاب را واقعاً خوانده باشند. آخر مطالعه هر علم و هر موضوعی هم نیاز به یک ملزومات و یک متدولوژی دارد که من فعلاً وارد آن نمی شوم.

    فروید – همانطور که خودش اذعان کرده – ارزش بسیار بالائی برای کشفیاتش قائل بود. او بخوبی از گستره پهناور علمی که بنیان گذارش بود آگاه بود و به همین اندازه از کسانی که قرار بود کارگزاران این علم باشند متوقع. او توقع داشت که روانکاوان هر یک به تنهائی یک دائره المعارف باشند. او انتظار داشت که آنها در حوزه های متعددی از دانش بشری صاحب نظر باشند و تعدادی از این حوزه ها را هم برشمرده بود که به نظر من مهمترین آنها “تاریخ ادیان” است. (داریم به مقوله صلاحیت پاسخ می دهیم).

    حال روانکاوان – منظورم روانکاوان واقعی است – چقدر به این انتظارات فروید پاسخ داده اند موضوعی است که یک سخنرانی دیگر را می طلبد.

    اما فرض کنیم کسانی – هر چند معدود – به این حوزه بسیار هیجان انگیز ادیان و تاریخ آنها پرداخته باشند. و این چیزی است که در آخر کار مشخص می شود.

    فروید همچنین معتقد بود که دین بالاترین دستاورد بشر در مقوله فرهنگ و تمدن است، در نتیجه کاملاً منطقی است که از پویندگان راه خودش انتظار داشته باشد در مورد این “بالاترین” خیلی و خوب بدانند.

    پس با پژوهش در چیستی دین آغاز می کنیم.

    دو

    ولی قبل از آن لازم است درباره روش شناسی کارم توضیح دهم  و در نتیجه وارد چیستی روانکاوی شوم:

    فروید در مقاله ای که در سال ۱۹۲۲ برای چاپ در دائره المعارف نوشته – مقاله ای با نام Psychoanalysis – روانکاوی را بدین گونه معرفی کرده است:

    روانکاوی نام (۱) یک روش تحقیق در فرایندهای روانی است که از راههای دیگر تقریباً غیر قابل دسترسی هستند، (۲) یک روش (مبتنی بر آن تحقیقات) برای درمان اختلالات نوروتیک [روان نژندی]، (۳) یک مجموعه از دانش روانشناختی که بر مبنای این خطوط به دست آمده و تدریجاً در حال تبدیل شدن به یک رشته علمی جدید است.

    تقریباً اکثر کسانی که نام روانکاوی را شنیده اند آن را در تعریف دوم و سوم فروید از این دانش می شناسند: یعنی یک روش درمانی و یک رشته علمی جدید. اما برای خود فروید آن چیزی را که در مقام اول جای داده بسیار والاتر و مهم تر بوده است، یعنی: یک روش تحقیق در فرایندهای روانی که – خوب توجه کنید – از راههای دیگر تقریباً غیر قابل دسترسی هستند. البته در سال ۱۹۲۲ فروید جانب احتیاط را نگه داشته و از واژه “تقریباً” استفاده کرده، ولی امروز، صد سال پس از نوشتن این مقاله، ما به جرات می توانیم واژه “تقریباً” را حذف کنیم و بگوییم “دسترسی به این فرایندهای روانی از راههای دیگرغیر ممکن است”.

    در نتیجه تعجب نکنید اگر مطالبی را که من امروز درباره دین ارائه می دهم کاملاً نوین و برای نخستین بار است که عرضه می شوند.

    البته این یک بلند نظری است که می گویم کسانی که نام روانکاوی را شنیده اند آن را در تعریف دوم و سوم فروید از این دانش می شناسند: یعنی یک روش درمانی و یک رشته علمی جدید. در واقع من فقط به این دلیل که امروز میهمان انجمن فلسفه هستم تعریف سوم – یعنی یک رشته علمی جدید – را در داخل این “شناسایی” آورده ام، من با در نظر گرفتن میزان آگاهی میزبانانم این اظهار نظر را کردم. وگرنه من همان کسی هستم که تا دادگاه انقلاب رفتم برای این که همین موضوع را به روانپزشکان و روانشناسان و وزارت بهداشت حالی کنم! همین موضوع ساده که روانکاوی یک رشته علمی جدید است، کاملاً جدا و در عین حال کاملاً در تضاد با روانپزشکی،  روانشناسی و رواندرمانی – حتی و به ویژه نوع تحلیلی(!) آن.

    آه، جمله معروف فروید: پزشکان در آغاز با هر حقیقت جدید می جنگند پس از آن تلاش می کنند آن را به انحصار خود درآورند.

    صحبت از مطالعه فرآیندهای روانی کردیم. دین یکی از همین فرایندهای روانی است و از آن بالاتر یکی از ژرف ترین و والاترین این فرایندهاست. و از آنجائی که “دسترسی به این فرایندها به هر طریق دیگری غیر ممکن است” جای شگفتی ندارد که فقط یک روانکاو توانسته باشد به آنها دسترسی پیدا کند.

    می گویم “فقط یک روانکاو” زیرا روانکاو بودن هم می بایست اول تعریف شود. و تعریفی از یک روانکاو بسیار مشکل تر از تعریف خود روانکاوی است. در واقع این اساسی ترین سوال خود روانکاوی نیز هست: یک روانکاو کیست؟

    واضح است که اگر خود روانکاوی دهه هاست که با این سوال دست و پنجه نرم می کند تکلیف کسانی که در خارج از این حوزه هستند دیگر مشخص است. پاسخ دادن به این سوال بود که لکان را از IPA منفک کرد، آن هم به طریقی که رسوائی آن تا ابد برای IPA باقی ماند. او به آنها گفت ” این ره که تو می روی به ترکستان است”. یعنی که با آن نوع تعلیم و تربیتی که در IPA جاری بود – و هست – هرگز یک روانکاو تولید نمی شود.

    لکان می گوید: روانکاوی کاری است که یک روانکاو می کند. او بدین ترتیب تعریف ماهیت روانکاو را مقدم بر تعریف ماهیت روانکاوی کرد و تعریف اول را سنگ بنای تعریف دوم قرار داد.

    نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/ کلاه داری و آیین سروری داند

    در نتیجه تکرار می کنم:  دین یکی از همین فرایندهای روانی است و از آن بالاتر یکی از ژرف ترین و والاترین این فرایندهاست. و از آنجائی که “دسترسی به این فرایندها به هر طریق دیگری غیر ممکن است” جای شگفتی ندارد که فقط یک روانکاو توانسته باشد به آنها دسترسی پیدا کند.

    شاید بهتر بود عنوان این سخنرانی را “روانکاو و دین” می گذاشتیم. عناوین دیگری هم برای این سخنرانی پیشنهاد شده بود که بعداً به آنها می پردازم. این عناوین شامل “لکان و دین” و “روانکاوی و الهیات” بودند.

    سه

    اکنون باز می گردیم به پژوهش درباره چیستی دین.

    واژه دین از ریشه واژه اوستائی دئنا Daena است. یعنی کلمه دین – که دهها بار در قرآن آمده – در واقع کلمه ای ایرانی است. کلمه ای که آنچنان معرب شده که من هم اینک جمع مکسر آن را در قالب لغت “ادیان” به کار بردم.

    اما این واژه ایرانی در زبان ما ایرانی ها و برای ذهن ما ایرانی ها در گذشته های دور چه معنائی داشته؟

    واژه دین، همانند بسیاری از واژه های بسیار کهن، همانطور که فروید به آن توجه داده، دارای دو معنای متضاد است. این لغت هم به معنای ژرف ترین ژرفا و هم به معنای بلندترین قله هاست. فروید تعدادی از این واژه ها را در مقاله مشهورش برای ما برشمرده. مقاله Antithetic Meaning of Primal Words منتشر شده در ۱۹۱۰.

    ژرف ترین ژرفا: ما هنوز هم در زبان پارسی اصطلاح “تا دینِ کاری را رفتن” را داریم که به معنای رفتن تا ته یک کار یا یک امر است. دین در واقع یعنی تهِ ته.

    چه کسی بهتر ازفردوسی بزرگ می دانسته که “کاخ” زبان بسیار ماناتر از هر بنائی است؟ وقتی که می سراید:

    پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند

    بلندترین قله ها: اما این که واژه دین به معنای بلندترین قله هم هست را می توان با کمک نام قله مشهور “دنا” اثبات کرد. بله نام این قله در واقع “دئنا” است. از آن حیرت انگیز تر این که این نکته دو بار قابل اثبات است. بار دوم در نام قله مشهور تر “دئناوند” که امروزه به صورت “دماوند” به کار می رود.

    دانش امروز ما به ما این اجازه را نمی دهد که مشخص کنیم “دئنا” و “دئناوند” چه تفاوت هائی با هم دارند همانطور که نمی دانیم کلمات “خدا” و “خداوند” چگونه از یکدیگر تفکیک می شوند. در واقع این دانشی است که از دست رفته و نه این که هنوز به دست نیامده باشد. اما همین دانش از دست رفته – درست همانند هر دانش ناخودآگاه دیگری – زمانی بازیافت خواهد شد اگر… یک روانکاو به آن بپردازد.

    می بینید از دین بسیار سخن گفته اند ولی چه کسی تا به امروز به شما گفته که دین یعنی تهِ ته و نوکِ نوک؟  یا چه کسی تا به امروز از نام قله های دنا و دماوند رمز گشائی کرده؟

    فکر می کنم تا همین مقدار عرضه ی دانش کافی باشد تا به سوال درباره “صلاحیت” پاسخ دهد! من هم اینک با ارائه مثقالی دانش، خروارها به دانش دین پژوهان درباره موضوع مطالعه خودشان افزودم. و در همین جا آنها را به چالش می کشم که روزی که توانستند ارزنی به دانش روانکاوان درباره موضوع مطالعه شان بیفزایند آنگاه دهان باز کنند و در مورد روانکاوی و بخصوص فروید سخن بگویند. وگرنه مسحور کردن عوام از همه جا بی خبر را هر شیادی بلد است.

    البته در ادامه خیلی بیشتر از مثقال عرضه خواهم کرد تا جائی که بسیاری از آنها مجبور خواهند شد دفتر هایشان را به آب بسپرند!

    ما امروز – در زبان رایج ایرانی خودمان – به شخصی که در نوکِ نوک گروهی از مردمان است کلمه رییس را اطلاق می کنیم، اما در زبان انگلیسی این کلمه هنوز هم Dean نامیده می شود که معنایش بسیار عمیق تر و وزین تر از کلمه President  و Chief و Commander و یا دیگر کلمات مشابه است. کلمه Dean برای یک سرکرده معنوی به کار می رود و امروزه فقط روسای دانشگاه ها و کالج ها و اندیشکده ها و کتابخانه ها را با این لغت می نامند.

    به این بیت حافظ برگردیم:

    نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/ کلاه داری و آیین سروری داند

    در اینجا هم واژه سرور به معنای سرکرده یا همان Dean انگلیسی است. در پارسیِ امروز ما به عنوان مثال از عبارت “سران سه قوه” استفاده می کنیم ولی در کمال تعجب بجای استفاده از عبارت “سر قوه قضاییه” می گوییم “رییس قوه قضاییه”. در انگلیسی اما آنها کلمه Sir را که همان “سر” است در معنای چاپلوسانه امروز “سرور” پارسی به کار می برند. اینها عجایب زبان است.  عجایبی که راز و رمزشان فقط و فقط از طریق همان روش تحقیق فرویدی گشوده می شوند.

    در پارسی ما همچنین کلمه افسر را داریم که در واقع آفسر است، یعنی سرکرده آفتاب نشان. در انگلیسی آنها واژه Officer را دارند. اما از آنجائی که آنها ریشه کلمات را از دست داده اند کلمه Sir  را با S می نویسند و کلمه Officer را با C ! در مورد واژه آفسر یا سرکرده آفتاب نشان در فرصتی دیگر توضیح خواهم داد. ولی این نکته را اضافه می کنم که کلمه “آفتاب” نیز همچون واژه “مهتاب” یک کلمه ترکیبی است مرکب از آف + تاب.

    چهار

    برگردیم به موضوع دین:

    بیایید چیزی را در ذهن مجسم کنیم که هم در تهِ ته است و هم در نوکِ نوک. آیا می توانید؟ این دقیقاً همان دین است که ابناء بشر هیچ تصوری از آن ندارند. بله ما امروزه – با دانش امروزی مان – هیچ چیز از دین نمی دانیم.

    چه جالب، ابناء بشر هیچ چیز هم از ناخودآگاه و به ویژه ناخودآگاه خودشان نمی دانند!

    البته این بدان معنا نیست که ما امروزه از مذهب هم هیچ چیز نمی دانیم. نه خیالتان راحت باشد مذهب آن چیزی است که در خلاء دانش ما از دین پدیدار شده و بسیار هم پدیده کارسازی است زیرا کاملاً از ما مخفی می دارد که ما چیزی از دین نمی دانیم. جالب است متذکر شوم که تا جائی که من می دانم واژه مذهب در قرآن نیامده.

    بشر در مورد خودش هم کم نیاورده! حالا که چیزی از ناخودآگاهش نمی داند در عوض یک Ego دارد که – بیچاره – مبتلا به توهم دانائی است!

    و همانطور که ایگوی “متوهم” در مقایسه با ناخودآگاه “گنجینه دال ها” “تصویر”ی بیش نیست به همان اندازه تک تک مذاهب در مقایسه با اصل دین فقط صورتک هائی مندرس هستند.

    انسان حیوان بیچاره ای است که دسترسی اش به ته ته یا کنه وجودش قطع شده. او فقط می تواند پس از طی یک مسیر بسیار طولانی – تاکید می کنم بسیار طولانی – این ته ته را در نوک نوک باز یابد. این مسیر طولانی همان مذهب است ازریشه ی ذَهَبَ یعنی رفتن. خوب به این ریشه ی رفتن توجه کنید. رفتن یک مسیر بسیار طولانی. آدمی یاد خود روانکاوی می افتد که در واقع “رفتن” یک مسیر بسیار طولانی است.

    فروید اما از این که روانکاوی را به مثابه یک مذهب ببینند متنفر بود. حق هم داشت زیرا در زبان او برای این مقوله دو لغت دین و مذهب وجود ندارد. اما لکان روانکاو را با یک قدیس Saint مقایسه کرده است.

    گفتیم که رفتن از ته ته تا نوک نوک یک مسیر بسیار طولانی است که این مسیر همان مذهب است. مذهب فقط یک مسیر است برای رسیدن به قله ای که نامش دین است. به خوبی می توان درک کرد که رفتن از ته ته تا نوک نوک می تواند مسیرهای متعدد داشته باشد. همین امر علت وجودی مذاهب مختلف است. اما فقط طی کردن این مسیر تا نوک نوک است که شما را به دین می رساند و نه فقط در این مسیر ایستادن و یا حتی گام هائی برداشتن. حالا کاری نداریم که بسیاری از این مسیر ها ره به جائی نمی برند و در واقع گمراهی هستند تا راه.

    مسیرهائی که در عمل نشان داده اند که در نهایت به نوک قله می رسند به عنوان مذاهب بزرگ باقی مانده اند و مسیرهایی هم که ره به جائی نمی برند پس از چندی متروکه می شوند و از دور خارج می گردند.

    البته همه روندگان مسیرهائی هم که در عمل کارآئی خود را ثابت کرده اند نیز به قله نمی رسند. این است که می توان مذهبی بود ولی دین نداشت و یا بر عکس دین دار بود ولی مذهبی نبود. اگر کسی خود راه را به عنوان مقصد بشناسد و در آن بپلکد مسلم است که هرگز به قله نخواهد رسید. در واقع هر چه کسی بیشتر خود را درگیر حواشی راه کند و آنها را عمده نماید امکان رسیدنش به قله کمتر خواهد شد زیرا همین کار خودش یک گمراهی است.  آری مشغول شدن بیش از اندازه در مذهب یکی از موثرترین روش های “مقاومت” در برابر دین است، یکی از بهترین شگردها برای نرسیدن به قله.

    نکته بسیار قابل توجه این که تا کسی به نوک قله نرسیده باشد هیچ تصوری از دین ندارد. به همین دلیل هم نام دین اسلام از تسلیم می آید. از آنجائی که رهرو هیچ تصوری از قله ندارد فقط باید تسلیم دستورات راهبر باشد تا بتواند ره به جائی ببرد. در قرآن اما نشانه هائی از رسیدن به نوک قله موجود است. مثلاً قرآن می گوید: مومنون نه غم دارند و نه ترس. فکر می کنم همین یک جمله کافی باشد تا شما را از چون و چند قله آگاه کند.

    از یک دین پژوه مسیحی مطلب بسیار نغزی شنیدم: شما نمی توانید هر جوری که خواستید خدا پرست باشید. یا شما فرامین خدا را همان گونه که در کتاب مقدس آمده اجرا می کنید و یا این که شیطان پرستید حتی اگر با خودتان فکر کنید که مسیحی هستید و خدا را می پرستید.

    در مذهب مزدیسنا دیوهائی برشمرده شده اند که اگر حتی یکی از آنها در وجود کسی باشد یعنی این که آن شخص هنوز تا قله فاصله زیادی دارد. این دیوها عبارتند از: دیو آز – دیو نیاز – دیو دروغ – دیو خشم – دیو رشگ – دیو تنبلی. اینها شش دیو اصلی هستند که دیوهای دیگراز آنها نشأت می گیرند. همچون شش امشاسپند که یاران نزدیک اهورامزدا هستند این شش دیو هم یاران نزدیک اهریمن می باشند.

    آیا جای تعجبی دارد که امروز دیو خشگسالی بر کشور ما حاکم است؟ کاری به مسئولان بی کفایت نداشته باشیم، به درون خودمان بنگریم و ببینیم چه تعداد از این دیوها بر ما حکمروایی می کنند.

    لازم می دانم نام های دیوهای دیگری را هم اینجا برشمرم تا این کند و کاو درونی آسان تر شود: دیو ترس – دیو اندیشه بد – دیو بی گوشی (گوش نکردن) – دیو انکار – دیو سخن چینی – دیو فراموشی – دیو دیر ( کردن) – دیو خواب سنگین – دیو کین – دیو بدگُمانی – دیو شهوت – دیو نخوت و … البته دیو بد سالی (دُشیاری – خشگسالی).

    جالب است بدانیم که در نهایت امر وجود همین دیوها هستند که موجب درخواست یک روانکاوی می شوند! یعنی وجود همین دیوها هستند که زندگی یک انسان را تا آنجا مختل کرده اند که او به روانکاوی پناه می آورد.

    لکان برای همه این دیوها فقط یک نام دارد: ژوئی سانس! و فروید از سود اولیه و سود ثانویه صحبت می کند. شاید زیاد مشکل نباشد که بپذیریم دیو تنبلی یک ژوئی سانس است، ولی وقتی مثلاً به دیو رشگ می رسیم تصور این که این هم یک ژوئی سانس است واقعاً مشکل می شود. از دوزخی که زندگی یک حسود را می سازد بسیار سخن رفته ولی این که حسود و رشگ ورز دارد لذت می برد…! فقط کافی ست بخاطر بیاوریم که لکان چقدر راجع به ژوئی سانس اندوه سخن گفته.

    در مورد دیو دروغ هم همگان فقط نفع ثانویه آن را می بینند و این که این دروغ قرار است منفعتی مادی یا غیر مادی داشته باشد. ولی این که دروغ فی نفسه لذت به همراه داشته باشد…! و در مورد دیو دیر که همه ابسسیونل ها آن را در خود پرورانده اند!

    لکان می گوید: “ژوئی سانس های مشترک بیشتر از اهداف مشترک آدمها را به هم پیوند می دهد”. دیوهای آدمها با هم در ارتباطند و فقط “خودآگاهی” کور انسانهاست که این پیوند ها را نمی بیند.

    اینجاست که می فهمیم چرا لکان یک روانکاو را با یک قدیس مقاسیه می کند. وقتی همه این دیوها از وجود کسی رخت بربندند او به قله و به دین رسیده. زبانی که لکان به آن تکلم می کرده هم فاقد دو لغت دین و مذهب است و بنابراین لکان نتوانسته لغت بهتری از قدیس پیدا کند.

    برای این که متوجه شوید که “قدیس” با آن چیزی که شما تصور می کنید فرسنگ ها فاصله دارد و به عنوان مثال چیزی در ردیف راهب و زاهد و عابد و معتکف نیست باز هم به خود لکان رجوع می کنیم. لکان در سمینار یک ساله اش در باب “اخلاق روانکاوی” شخصیت و عمل آنتیگون را برای مطالعه و تدریس برمی گزیند و این حقیقت را در مورد او برجسته می کند که “او فاقد ترس و فاقد رحم است”! هیهات! فاقد ترس و فاقد رحم! برجسته کردن همین ویژگی فاقد رحم بودن، ناگهان ما را به دنیای پیشا مسیحائی می برد و ما را به هگمت آریایی پرتاب می کند (هگمت نام آن چیزی است که معرب آن حکمت است و از آن فقط واژه هگمتانه برای ما به یادگار مانده). هگمتی که در تمام جهان آریایی از یونان گرفته تا سراسر ایران بزرگ ملاک پندار و کردار و گفتار آدمها بوده.

    می بینید؟ وقتی که پای مبارزه با دیوها در میان باشد البته که باید بیباک و بی رحم بود. اینجا فقط موضوع یک پیکار شخصی با دیوهای اندرون خود شخص نیست. اگر با این دیوها در درون بقیه ی انسان ها -و در کل جامعه بشری – نیز همزمان پیکار نشود مبارزه درونی و فردی ره به جائی نخواهد برد. هگمت آریایی – یا همان هگمت خسروانی – سراسر یک پیکار است، پیکاری ازلی و ابدی. بی دلیل نیست که از آن بزرگترین کتاب حَماسی جهان یعنی شاهنامه متولد می شود.

    لکان در جای دیگری تعریفی بسیار شفاف از یک روانکاو می دهد: او کسی است که دیگران را مجبور می کند در شگفتی بانگ برزنند “آهان، این یک کسی است!”.

    چقدر با دنیای حقیر و رقت انگیز کارگزاران و سوداگران درمان فاصله داریم!

    پنج

    اما با وارد کردن مقوله خشگسالی ما بطور اجتناب ناپذیری به مقوله ای رسیدیم که امروزه آن را “محیط زیست” می نامند – که عبارتی بسیار نارساست – ولی در نوشته های کهن فارسی به آن “وطن” می گویند.

    برای صوفیان ایرانی فقط سه علم ارزش فرا گرفتن را داشته اند: علم خود – علم وطن – علم خدا. و علم وطن شامل همه آن علومی است که امروز پاره پاره شده و فلسفه وجودی خود را از دست داده اند. علم وطن نه تنها تاریخ و جغرافیای وطن بلکه زیست شناسی، کانی شناسی، ستاره شناسی، هوا شناسی و همه “علوم طبیعی” را نیز در بر می گرفته و در نهایت علمی بوده که به بشر می آموخته چگونه با محیط اطراف خود رفتار کند تا دیو مرگ و نابودی بر آنها حاکم نشود.

    پس حتی اگر همه آن دیوهائی را که برشمردم از وجود خودمان دور کنیم ولی در همان حال دیو مرگ را در اطراف خودمان تقویت کنیم هنوز با قله فاصله زیادی داریم. کشوری که چنین “محیط زیست” اسفباری را برای خودش درست کرده نمی تواند ادعای “دینی” بودن را داشته باشد.

    گفتیم که خدا در قرآن نشانه هایی از قله را برشمرده که گویاترین آنها اینست: مومنون نه غم دارند و نه ترس. یعنی ما می توانیم نشانه هائی از نوک نوک را داشته باشیم. اما در مورد ته ته اطلاع چندانی در دست نیست. شاید بتوانیم فرض کنیم که مقوله “فطرت” در قرآن اشاره ای به این ته ته است. با چنین فرضی هم قرآن فقط به “فطرت” اشاره ای کرده و از آن گذشته. به این دلیل ساده که هر چه از آن بگوییم باز غیرقابل درک است. شارحان ریز و درشت قرآن هم خیلی تلاش کرده اند که “فطرت” را تبیین کنند ولی به عبث، زیرا همگی آنها اسیر فانتاسم “اشرف مخلوقات بودن بشر” بوده و هستند، و بالاتر از آن از علم وطن توشه ی کمی دارند.

    سعدی شیرین سخن چکیده حکمتش را درباره ی “آدم بودن” در این سه بیت آورده:

    بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

    تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی

    سعدی در اینجا “آدم بودن” را فقط و فقط در ارتباط با بقیه آدمها تعریف کرده.

    همین امر به تنهائی نشان می دهد که ما حتی در زمان سعدی هم بسیار از جهان امشاسپندان فاصله گرفته بودیم. از جهانِ امشاسپند بهمن که نگهبان حیوانات است و از جهانِ امشاسپند اسپندار مذ که نگهبان گیاهان.

    اما “فطرت” را باید فراتر از آدمی و “علم خود” جستجو کرد. فطرت را باید در “علم وطن” بازیافت و شناخت.

    روزی من ظرف آبی را در باغچه ام گذاشتم تا در گرمای تابستان حیواناتی که در اطراف ما و در این شهر وانفسا زندگی می کنند تشنه نمانند. روزهای اول گربه ها آمدند و آب نوشیدند و تک و توکی هم پرنده با ترس و لرز برای نوشیدن آب آمدند. پس از چند روز دیدم غلغله ای از پرندگان در پیرامون این ظرف آب هستند و مضافاً این که بدون ترس مشغول نوشیدن هستند. دو سه روز دیگر آن ظرف آب را زیر نظر گرفتم و دیدم دیگر هیچ گربه ای برای آب نوشیدن از آن ظرف نمی آید. آنجا بود که فهمیدم گربه ها آن ظرف آب را برای پرندگان گذاشته اند و رفته اند. این در حالی است که مطمئنم گربه ها حالا باید راهی طولانی را برای دسترسی به آبی دیگر طی کنند. گربه ها و همه حیوانات دسترسی مستقیمی به ته ته خودشان دارند و علم وطن آنها کامل است!

    و وای بر بشر اگر هیچ مذهبی نداشته باشد و نتواند ته ته خودش را در نوک نوک باز یابد. این همان چیزی است که امروز ما در کشور “دینی” خودمان شاهدش هستیم. در کشوری که بودجه نهادی مذهبی آن – تاکید می کنم مذهبی و نه دینی – دهها برابر بودجه حفاظت محیط زیست است.

    می بینیم که ما امروز نه تنها صدها سال نوری از جهان امشاسپندان فاصله گرفته ایم بلکه حتی از جهان سعدی نیز دهها سال نوری عقب مانده ایم. جهان سعدی که او در آن می گفت:

    برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

    آری مرا با “الهیات” کاری نیست. الهیات من در برگ های شاداب، گل های خندان، پرندگان سرمست و گربه های خرامان است نه در مباحثات بی پایان و عبث قدیم یا حادث بودن جهان. جهانی که در مقابل چشمان من می میرد چه فرقی می کند که چگونه متولد شده باشد.

    .


    .

    فایل صوتی سخنرانی دکتر میترا کدیور با موضوع «روانکاوی و دین»

    .


    .

    سخنرانی دکتر میترا کدیور به دعوت انجمن فلسفه دانشگاه شهید بهشتی در دانشگاه شهید بهشتی به تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ با عنوان «روانکاوی و دین» ایراد گردیده است.

    منبع متن: انجمن فرویدی

    .


    .

    دانلود آهنگ جدید سینا شعبانخانی حس من

    امشب آپ موزیک برای شما کاربران عزیز ترانه حس من با صدای سینا شعبانخانی با کیفیت اصلی آماده کرده

    Exclusive Song: Sina Shabankhani – “Hesse Man” With Text And Direct Links In UpMusic

    … دموی آهنگ اضافه شد …

    wer 1 دانلود آهنگ سینا شعبانخانی حس من

    متن آهنگ حس من سینا شعبانخانی

    ♪♪♫♫♪♪♯

    آتیشه تو قلبم گیجم هنوزم منو میخوای یا نه

    UpMusicTag دانلود آهنگ سینا شعبانخانی حس من

    ♪♪♫♫♪♪♯

    بزودی…

    سینا شعبانخانی حس من

    منبع ( source ) : دانلود آهنگ سینا شعبانخانی حس من

    دانلود آهنگ آوان باند قرار آسمانی

    امشب آپ موزیک برای شما کاربران عزیز ترانه قرار آسمانی با صدای آوان باند با کیفیت اصلی آماده کرده

    شعر : مهرزاد عسکری / آهنگسازی : یدالله گودرزی / تنظیم کننده : شعیب عرب

    Exclusive Song: Avan Band – “Gharare Asemani” With Text And Direct Links In UpMusic

    Avan Band Gharare Asemani دانلود آهنگ آوان باند قرار آسمانی

    متن آهنگ قرار آسمانی آوان باند

    ♪♪♫♫♪♪♯

    قدم زنان روانه ام همیشه در مسیر تو بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو
    هر آنچه در اتاق هست و نیست گوش میشود به گوش جان که میرسد صدای چون حریر تو
    ♪♪♫♫♪♪♯ قرار آسمانیم به خانه میکشانیم پر است خلوت من از حضور بی نظیر تو ♪♪♫♫♪♪♯
    قرار آسمانیم به خانه میکشانیم پر است خلوت من از حضور بی نظیر تو

    UpMusicTag دانلود آهنگ آوان باند قرار آسمانی

    نگاه من که از تبار ماه و آب و آینه است ببین که خیره مانده بر شکوه چشم گیر تو
    به سوی یک سرد دوباره کوچ میکنم از این سکوت یخ زده به سوی گرم سیر تو

    ♪شعر : مهرزاد عسکری♪
    ♪♪♫♫♪♪♯ قرار آسمانیم به خانه میکشانیم پر است خلوت من از حضور بی نظیر تو ♪♪♫♫♪♪♯
    قرار آسمانیم به خانه میکشانیم پر است خلوت من از حضور بی نظیر تو

    ♪♪♫♫♪♪♯

    آوان باند قرار آسمانی

    منبع ( source ) : دانلود آهنگ آوان باند قرار آسمانی

    همراه تاریخ: بعدازظهر ۲۹ اردیبهشت ۱۳۴۷ یکی از پرهیجان‌ترین روزهای ورزش ایران بود؛ ورزشگاه امجدیه کمتر هیجان و ازدحامی چون آن روز را به خود دیده بود. مردم فوتبال‌دوست تهران حتی در روزهایی که بازی فوق‌العاده‌ای در امجدیه نبود، سکوی تماشاچیان را خالی نمی‌گذاشتند. اما سکوهای امجدیه تا آن روز کمتر این تعداد تماشاچی زن به خود دیده بود. خبرنگار روزنامه اطلاعات فردای آن روز نوشت: «خانم‌ها در کشور ما آنقدر که به ورزش‌های والیبال و پینگ‌پنگ و بسکتبال علاقه نشان می‌دهند کمتر به رشته‌های دیگر توجه دارند خصوصا که در فوتبال خانم‌ها فعالیتی ندارند ولی تعداد قلیلی از دختران ورزش‌دوست که خودشان هم اهل ورزش هستند اغلب برای تماشای بازی تمام ناراحتی‌ها را تحمل می‌کنند و به امجدیه می‌روند ولی دیروز زنان تماشاچی امجدیه جز آن گروه همیشگی بودند. زنان زیادی دیروز در تریبون‌های امجدیه به چشم می‌خوردند و این استقبال زنان از مشابقه دیروز واقعا بی‌سابقه بود. زنان حتی با چادر و بچه به بغل از تماشای مسابقه دیروز صرف‌نظر نکرده و غالبا نشستن سه ساعت زیر آفتاب را برای تماشای مسابقه فوتبال تحمل کرده بودند و مدت‌ها قبل از شروع مسابقه در امجدیه حاضر شدند.» 

     

    امجدیه آن روز شاهد فینال مسابقات جام ملت‌های آسیا بین ایران و اسرائیل بود که با برتری ۲ بر ۱، ایران را قهرمان آسیا کرد؛ پایان ده روز انتظار و هیجان در تهران. اولین مسابقه جمعه ۲۰ اردیبهشت برگزار شد و با پیروزی ۲ بر صفر ایران بر هنگ‌کنگ شروع خوبی را رقم زد. دوشنبه ۲۳ اردیبهشت تیم ملی فوتبال ایران به مصاف چین رفت و با نتیجه ۴ بر صفر با گل‌های همایون بهزادی، غلامحسین فرزامی، حسین کلانی و اکبر افتخاری تبدیل به دومین برد ایران شد. حریف بعدی ایران تیم ملی برمه بود که روز ۲۶ اردیبهشت با حضور ۳۵ هزار تماشاچی در ورزشگاه امجدیه زورآزمایی کردند و با نتیجه ۳ بر ۱ به نفع ایران به رختکن برگشتند. جمعه ۲۷ اردیبهشت تیم فوتبال اسرائیل ۴ بر یک چین را شکست داد. با وجود اینکه ایران از لحاظ مجموع امتیازات در مقام اول قرار داشت و در هیچ یک از مسابقات مغلوب نشده بود اما پیروزی اسرائیل بر چین کار را سخت کرد و ایران در مصاف با اسرائیل فقط در صورتی که می‌توانست پیروز شود یا مساوی کند به جام آسیا دست می‌یافت، در غیر اینصورت برای بار دوم جام آسیا نصیب اسرائیل می‌شد. یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۴۷ روز سرنوشت بود؛ گل‌ها در نیمه دوم به ثمر رسید؛ گل اول به نفع اسرائیل و گل دوم و سوم به نفع ایران که یکی را همایون بهزادی به دروازه اسرائیل فرستاد و دومی را پرویز قلیچ‌خانی. 

     

    هوشنگ شهابی، استاد روابط بین‌الملل و تاریخ دانشگاه بوستون آمریکا در مقاله‌ای درباره تاریخ سیاسی فوتبال در ایران به این مسابقه مهم اشاره کرده و نوشته است: «سال ۱۳۴۷ نقطه عطفی برجسته در تاریخ فوتبال ایران است. از یک ‌طرف مرگ تختی در همین سال تحسین‌شده‌ترین چهره‌اش را از کشتی گرفت. اما مهم‌تر، سال ۱۳۴۷ ایران و اسرائیل فینالیست‌های جام ملت‌های آسیا بودند، رخدادی چهار سال یک ‌بار و قدیمی‌تر از جام ملت‌های اروپا که در فاصلۀ مسابقات قهرمانی جهانی برگزار می‌شد و بازی هم در تهران بود. فقط یک سال پیش‌تر اسرائیل همسایه‌های عربش را در جنگ شش روزه شکست داده و اغلب ایرانی‌ها سفت و سخت با اعراب بود. حالا در زمانه‌ای که تیم‌های ورزشی عرب بازی با اسرائیل را تحریم کرده بودند، ایران که همیشه مشتاق در پیش گرفتن مشی مستقلی در منازعۀ میان اعراب و اسرائیل بود، میزبان بازی قهرمانی شد. ۲۹ اردیبهشت‌ماه، روز بازی، تهران مملو از اضطراب بود. شایعه شده بود حبیب القانیان، کارخانه‌دار یهودی ثروتمندی که بعد‌ها در سال ۱۳۵۸ اعدام شد، ۱۶ هزار بلیت خریده تا بین یهودی‌های ایران پخش کنند تا آن‌ها هم بتوانند بروند تیم میهمان را تشویق کنند. تصادفا قبل بازی درهای استادیوم امجدیه باز شد و مردم را بدون بلیت راه دادند تو، اتفاقی که خودش شایعه‌هایی تازه بوجود آورد حول این مضمون ‌که شاه می‌خواهد با اطمینان از اینکه ایرانی‌های مسلمان تیم ایران را تشویق خواهند کرد، تمایلات اسلامی و ایرانی‌اش را نشان بدهد. در طول بازی تماشاگر‌ها زیاده از حد هیجان‌زده بودند و شعارهای ضد یهود شنیده می‌شد، اتفاقی مؤید ارتباط میان یهودستیزی مدرن در خاورمیانه با ایجاد کشور اسرائیل. سر آخر میزبان ۲ بر ۱، میهمان را شکست داد و ایران قهرمان فوتبال آسیا شد؛ در استادیوم هوادار‌ها غرق شادی بودند. نقل می‌پاشیدند وسط زمین بازی و تا دو ساعت در محوطۀ امجدیه ماندند و شعارهای میهن‌پرستانه می‌دادند. کمی آن‌سو‌تر یگان موتوری پلیس مضطرب مراقب سفارت ایالات متحده بود. پیروزی ایران به شایعاتی دامن زد مبنی بر اینکه دولت به داور هندی رشوه داده ایران را برنده کند، یا شق دیگرش اینکه اسرائیلی‌ها از قصد باخته‌اند تا هم‌پیمانشان، شاه، بتواند افتخار به دست آوردن چیزی را بیابد که عرب‌ها از پسش برنیامده بودند ــ شکست دادن اسرائیل. اما به دید بسیاری از تماشاگران ایرانی‌ هم این مسابقه رقابتی نه میان کشور‌ها بلکه میان گروه‌های مذهبی بود. 

     

    برد سال ۱۳۴۷ که میلیون‌ها نفر از تلویزیون تماشایش کردند، فوتبال را حقیقتا بدل به پدیدۀ توده‌ها در ایران کرد. دو خوانندۀ محبوب، ویگن و دلکش، ترانه‌هایی به افتخار تیم ایران ضبط کردند. بازیکن‌ها میهمانان مکرر برنامه‌های رادیویی بودند و عکس‌هایشان را سر چهارراه‌ها می‌فروختند. نوجوان‌های بیشتر و بیشتری شروع کردند به بازی با توپ‌های پلاستیکی ارزان قیمت، در زمین‌هایی که هر بار به فراخور یک جا بود و با دروازه‌هایی سیار، بازی‌ای که مشهور شد به گل کوچک.» 

     

    روزنامه‌ها تعداد تماشاچیان بازی ایران و اسرائیل را ۴۰ هزار نفر برآورد کردند؛ مردمی که با فریادهای شادی امجدیه را به لرزه درآوردند و جشن آن‌ها از ورزشگاه به شهر تهران و از آنجا به شهرستان‌ها کشید و مردم به خاطر پیروزی قهرمانان فوتبال در تهران و شهرهای دیگر چراغانی کردند و حتی رانندگان تاکسی‌ها و اتومبیل‌های شخصی تماشاچیان مسابقه را مجانی سوار می‌کردند. 

     

    اما اتفاقی که این بازی پیروزمندانه را دیدنی‌تر کرد، حضور پرشمار زنان در سکوهای تماشاچیان ورزشگاه بود؛ آنچه امروز پس از ۵۰ سال تبدیل به یک خواست عمومی و مطالبه جدی شده است. زنان ایرانی درحالی امروز از درهای استادیوم‌ها حق عبور ندارند که نیم قرن پیش این راه را رفته و روی سکو‌ها نشسته و تیم ملی کشورشان را از نزدیک تشویق کرده‌اند گرچه نه مانند مردان، چنانکه روزنامه اطلاعات نوشت: «خانم‌ها با وجود آنکه لحظات پرهیجانی را در مسابقه دیروز می‌گذراندند ولی کمتر دیده می‌شد که خاتمی شیپور بزند و یا فریاد بکشد و در بین خانم‌ها انگشت‌شمار و معدود بودند کسانی که با هیجان و شادی فریاد می‌زدند. به طور کلی هیجان دیروز خانم‌ها را می‌توان هیجانی آرام و درونی نامید. خانم‌ها اصولا از رفتن به تماشای فوتبال استقبال نمی‌کنند و اغلب سعی می‌کنند در منزل و پای تلویزیون مسابقه را ببینند و ترجیح می‌دهند که با شلوغی استادیوم امجدیه روبرو نشوند. یکی از دختران ورزشکار که تماشاچی اغلب مسابقات فوتبال بوده می‌گفت: یکی از نکاتی که به تدریج مرا هم از تماشای مسابقات فوتبال منصرف می‌کند عدم رعایت اصول اخلاقی غالب جوانان است. آقایان اکثرا هر وقت به تماشای مسابقه می‌آیند یک پاکت تخمه هم با خود همراه می‌آورند و یکی یکی تخمه‌ها را می‌شکنند و روی سر مردم می‌ریزند و اگر ببینند که پهلویشان خانمی نشسته سعی می‌کنند که تخمه را به طرف خانم تماشاچی پرتاب کنند.» 

     

    یکی دیگر از خانم‌های تماشاچی از نزاع و درگیری‌های لفظی مردان در ورزشگاه ناراضی بود: ‌«من هر سال یکی دو بار، آن هم هنگام برگزاری آخرین مسابقات فوتبال باشگاهی به امجدیه می‌آیم. مردم ما هنگام تماشای مسابقه احساسات فوق‌العاده‌ای به خرج می‌دهند. همین که لحظات حساسی برای تیم مورد علاقه‌شان پیش می‌آید می‌ایستند و هورا می‌کشند و اگر اختلاف سلیقه‌ای با پهلودستی داشته باشند کار به نزاع و گفت‌وگوی نازیبایی می‌انجامد و متاسفانه رعایت نمی‌کنند که در کنارشان خانمی نشسته است و تحمل این وضع برای یک خانم با ناراحتی اعصاب تمام می‌شود ولی با تمام این مشکلات باز هم دیروز خانم‌ها از مسابقه فوتبال استقبال کرده بودند.» 

     

    روزنامه اطلاعات ۳۰ اردیبهشت ۱۳۴۷ از زنان مانده در پشت در ورزشگاه‌ها هم نوشت؛ البته نه به دلیل عدم اجازه ورود به داخل: ‌«در طول مسابقات فوتبال جام آسیایی بسیار اتفاق افتاده بود که خانم‌های تماشاچی به علت آنکه دیر رسیده بودند پشت در استادیوم امجدیه بمانند و چون جای خالی هم وجود نداشت اغلب مجبور به بازگشت شدند. یکی از مامورین انتظامات می‌گفت: در یکی دو روز گذشته اگر جا هم بر روی تریبون خالی نبود معهذا سعی می‌کردیم خانم‌ها را داخل امجدیه بیاوریم چون تعدادشان کم بود و بعلاوه نمی‌توانستند در میان مردمی که پشت در انتظار می‌کشیدند باقی بمانند خصوصا که در بین این خانم‌ها یکی، دو روز همسر قهرمانان ایران هم پشت در مانده بودند و مسلما دلمان نمی‌آمد خانمی را که برای دیدن بازی شوهرش به تماشا آمده راهش ندهیم، هرطور شده اگر یک صندلی گوشه زمین هم می‌گذاشتیم برای او جایی پیدا می‌کردیم البته اگر یک نفر بود! همسران فوتبالیست‌ها که اغلب با فرزندانشان به تماشای مسابقات می‌آیند از جمله مشتری‌های پروپا قرص مسابقات‌اند و اغلب چون با یکدیگر آشنایی دارند در گوشه‌ای کنار هم می‌نشینند و هیجانی که آن‌ها دارند مسلما در هیچ یک از تماشاچی‌های دیگر وجود ندارد مخصوصا لحظه‌ای که شوهرشان را به علت ضرب‌دیدگی از چمن بیرون می‌برند.» 

     

    ۵۰ سال پس از آن روز‌ها سیدرضا صالحی امیری، رئیس کمیته ملی المپیک می‌گوید «حضور بانوان در ورزشگاه‌ها را نیاز اجتماعی می‌دانیم اما برای اجرای آن تابع مبانی فقهی و قانونی هستیم.» و داستان حضور زنان در ورزشگاه همچنان ادامه دارد. 

    دانلود آهنگ بهنام صفوی یادته

    امروز می توانید آهنگ یادته با صدای بهنام صفوی به همراه تکست

    خواننده و آهنگسازی : بهنام صفوی

    Exclusive Song: Behnam Safavi – “Yadete” With Text And Direct Links In UpMusic

    … جهت تکمیل آرشیو …

    ert 2 دانلود آهنگ بهنام صفوی یادته

    متن آهنگ یادته بهنام صفوی

    ♪♪♫♫♪♪♯

    عشقه تو تو رگ هام اسمه تو
    رو لب هام یاده تو هنوزم ♪♪♫♫♪♪♯
    جون میده به رویام

    یادته بهت گفتم حرفامو
    دارم از پا میوفتم ♪♪♫♫♪♪♯
    دستامو نمیگیری
    چرا

    ♪خواننده و آهنگسازی : بهنام صفوی♪
    تو همونی که دیدی دنیامو
    حالا وقتی فهمیدی تنهام ♪♪♫♫♪♪♯
    چرا میری چرا

    UpMusicTag دانلود آهنگ بهنام صفوی یادته
    برگرد پیشم
    بی تو من آروم نمیشم
    پره از عطر نفسهات ♪♪♫♫♪♪♯
    رگو ریشم
    برگردو از نو
    بال پرواز من باش ♪♪♫♫♪♪♯
    یه نفر وابسته ی توست
    همه دنیاش

    ♪♪♫♫♪♪♯

    بهنام صفوی یادته

    منبع ( source ) : دانلود آهنگ بهنام صفوی یادته

    دانلود آهنگ جدید علیرضا عصار من ایرانی ام

    هم اکنون دانلود کنید و لذت ببرید از آهنگ من ایرانی ام با صدای علیرضا عصار و کیفیت 320 و 128

    شعر : مهدی ایوبی / آهنگسازی : علیرضا عصار / تنظیم کننده : پویا نیکپور

    Exclusive Song: Alireza Assar – “Man Iraniam” With Text And Direct Links In UpMusic

    Alireza Assar Man Iraniam دانلود آهنگ علیرضا عصار من ایرانی ام

    متن آهنگ من ایرانی ام علیرضا عصار

    ♪♪♫♫♪♪♯

    وطن میتپد روی پیراهنم چه مانده به جز پرچمم ار تنم
    ♪♪♫♫♪♪♯ من از سمت ماه و پلنگ آمدم من از پرچمی با سه رنگ آمدم ♪♪♫♫♪♪♯
    من آینده ی روشن آرشم مهارم نکن شعله ی آتشم

    ♪شعر : مهدی ایوبی♪
    درخشیده خورشید بر شانه ام من آماده ی خلق افسانه ام
    ♪♪♫♫♪♪♯ من از نسل دلهای بارانیم من اهل رفاقت به آسانیم ♪♪♫♫♪♪♯
    پر از کوچه های چراغانیم تو اهل کجایی من ایرانیم

    UpMusicTag دانلود آهنگ علیرضا عصار من ایرانی ام
    همه اعتبار و غرورم وطن شعارم وطن شعورم وطن
    ♪♪♫♫♪♪♯ عشق از همین پرچم آغاز شد و دروازه های جهان باز شد ♪♪♫♫♪♪♯
    به عشق و جنون میرسد ریشه ام به جز آشتی نیست اندیشه ام
    در اندیشه ام رد پاییز نیست سرانجام بازی غم انگیز نیست
    ♪♪♫♫♪♪♯ من از نسل دلهای بارانیم من اهل رفاقت به آسانیم ♪♪♫♫♪♪♯
    پر از کوچه های چراغانیم تو اهل کجایی من ایرانیم
    من از نسل دلهای بارانیم من اهل رفاقت به آسانیم
    ♪♪♫♫♪♪♯ پر از کوچه های چراغانیم تو اهل کجایی من ایرانیم ♪♪♫♫♪♪♯

    ♪♪♫♫♪♪♯

    علیرضا عصار من ایرانی ام

    منبع ( source ) : دانلود آهنگ علیرضا عصار من ایرانی ام

    دانلود آهنگ جدید مهرزاد امیرخانی جونم

    هم اکنون دانلود کنید و لذت ببرید از آهنگ جونم با صدای مهرزاد امیرخانی و کیفیت 320 و 128

    شعر :  مهرزاد امیرخانی

    Exclusive Song: Mehrzad Amirkhani – “Joonam” With Text And Direct Links In UpMusic

    … دموی آهنگ اضافه شد …

    SDG دانلود آهنگ مهرزاد امیرخانی جونم

    متن آهنگ جونم مهرزاد امیرخانی

    ♪♪♫♫♪♪♯

    بدون بیا پیش من بهم بگو میشه من به همه بگم که تویی تو دل آتیش من
    ♪♪♫♫♪♪♯ جونم جون به اون چشاتو آخ چقدر باحالی چقدر همه چی باحاله با تو ♪♪♫♫♪♪♯
    جونم دیوونه آخه کی میدونه کلی ادا اصول یواشکی بینمونه

    UpMusicTag دانلود آهنگ مهرزاد امیرخانی جونم

    ♪♪♫♫♪♪♯

    برودی…

    مهرزاد امیرخانی جونم

    منبع ( source ) : دانلود آهنگ مهرزاد امیرخانی جونم

    سرگه بارسقیان، سردبیر همراه تاریخ

     

    سرمقاله آقای احمد غلامی، سردبیر روزنامه «شرق» در ۲۲ اردیبهشت با عنوان «احضار دوباره مصدق» که به روحانی پیشنهاد داده بود برای پیروزی در دیپلماسی مستظهر به پشتیبانی مردم باشد، چنانکه مصدق کرد؛ با این سؤال آقای فریدون مجلسی مواجه شد که کدام مصدق؟ «منظور مصدقی است که نتوانست قرارداد نفت را به سرانجام برساند و به قرضه ملی و چاپ اسکناس و «اقتصاد بدون نفت» متوسل شد تا با فداکاری مردمی که مستظهر به حمایت آنان بود، با فقر شرافتمندانه بسازند و مقاومت کنند، تا چه شود؟» (روزنامه شرق، ۲۳ اردیبهشت). پیش‌تر نیز آقای موسی غنی‌نژاد در مصاحبه با روزنامه «شرق» (۲۷ اسفند ۹۶) گفته بود: «تحولات بعدی ایران، به‌ ویژه جنبه‌های منفی اقتصادی آن، یعنی اقتصاد بسته، خودکفا و ضد دنیای خارج، همه تا حدود زیادی ریشه در جریان ملی‌کردن صنعت نفت دارد». 

     

    در رأس منتقدان کارنامه «اقتصاد بدون نفت» عصر ملی‌ شدن نفت، آقای کامران مؤید ‌دادخواه، استاد اقتصاد دانشگاه نورت‌ایسترن آمریکا، قرار دارد که در مقاله‌ای با اشاره به نبود سرمایه‌گذاری دولتی در دوره مصدق و کاهش سرمایه‌گذاری بخش خصوصی به دلیل «محیط ناامن و نااطمینانی که به‌ویژه با قدرت‌ گرفتن توده‌ای‌ها ایجاد شده بود»، مدعی ‌است «از یک ‌سو تورم و از سوی دیگر نبود رشد و بی‌کاری دستاورد حکومت دکتر مصدق بود». تفاسیری از این دست، اقتصاد عصر مصدق را تیره و تباه و حاصل آن را به تعبیر آقای مجلسی «فقر شرافتمندانه مردم» تلقی می‌کند که علت‌العلل مشکلات همان‌ ملی‌ شدن صنعت نفت بود و ناتوانی مجری آن در توافق نفتی با غرب. 

     

    پیش از ملی ‌شدن صنعت نفت، برنامه هفت ‌ساله توسعه اقتصادی (۱۳۳۵-۱۳۲۸) تدوین شده بود که بر توسعه روستا‌ها و تقویت زیربنای اقتصادی – اجتماعی از طریق پروژ‌ه‌های کم‌هزینه تأکید می‌کرد. ۳۷ درصد بودجه این برنامه از طریق درآمد نفت و ۳۱ درصد آن از طریق وام بانک جهانی پیش‌بینی شده بود (مصدق و نبرد قدرت در ایران، همایون کاتوزیان). آقای مؤید‌ دادخواه مقاله‌ای دارد درباره اقتصاد دوره مصدق که گویای حقایقی است که تصویر شفافی از کارنامه آن دولت ارائه می‌دهد (ترجمه‌شده در سایت همراه تاریخ، اسفند ۱۳۹۲). او در این مقاله با استناد به گمرک ایران تأکید می‌کند از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲، با وجود نداشتن صادرات نفتی، رقم مجموع صادرات از مجموع واردات بیشتر شد. حجم صادرات غیرنفتی از ۱۹۴ تُن در سال ۱۳۲۹ به ۴۴۴ تُن در سال ۱۳۳۲ رسید. دادخواه اشاره کرده که تورم بلافاصله بعد از رسیدن مصدق به مقام نخست‌وزیری شروع شد که ارتباطی به سیاست‌های او نداشت و دلیل آن افزایش نقدینگی یک سال پیش از دولت او بود. علاوه بر آن از سال ۱۳۳۰، حجم سرمایه‌گذاری به شدت افت کرد؛ سال ۱۳۳۱ وضعیت معکوس شد و رقم واقعی ناخالص سرمایه‌گذاری کمابیش رسید به‌‌‌‌ همان سطح سال ۱۳۲۹. اما سال ۱۳۳۲ سرمایه‌گذاری افت شدیدی داشت و سال ۱۳۳۳، با وجود کودتا و رفع خطر حزب توده، رقم واقعی سرمایه‌گذاری کماکان در‌‌‌‌ همان سطح سال ۱۳۳۲ باقی ماند. سؤال این است که اگر کاهش سرمایه‌گذاری به دلیل «قدرت ‌گرفتن توده‌ای‌ها» بود؛ پس چطور در سال بعد از کودتا جهش مثبتی رخ نداد؟ این چه نوع «اقتصاد بسته» یا «تن‌ دادن به تحریم» است که حتی آمار هم گواهی می‌دهد در سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲، ارزش صوری صادرات غیرنفتی ۴۱ درصد اما ارزش واقعی‌اش ۱۸ درصد بالا رفت. اگر مراد منتقدان نطق مصدق در سوم آذر ۱۳۳۰ در مجلس شورای ملی است که گفت: «ما باید در زندگی خود صرفه‌جویی کنیم و چندی با عسرت و سختی روبه‌رو شویم»، این گفتار ناظر به شرایط ویژه‌ای بود که تحریم‌های خارجی بر اقتصاد داخلی تحمیل می‌کرد؛ وگرنه آن برنامه اقتصادی که مصدق در ابتدای کار دولت خود به مجلس پیشنهاد داد، اتفاقا «اقتصاد با نفت» بود و تصریح شده بود که دولت عواید حاصل از ملی‌ کردن نفت را به تقویت بنیه اقتصادی کشور و فراهم‌کردن موجبات رفاه و آسایش عموم تخصیص خواهد داد (مصدق، سال‌های مبارزه و مقاومت، جلد دوم، غلامرضا نجاتی). 

     

    این در شرایطی است که موجودی نقد خزانه‌داری کل در روز اول تشکیل دولت مصدق (۱۲ اردیبهشت ۱۳۳۰) معادل ۵۲‌ میلیون ریال و موجودی نقد سازمان برنامه دو‌ هزار و ۸۰۰ ریال بود و جالب اینکه یکی از مدیران ارشد شرکت نفت ایران و انگلیس به مصدق گفته بود اگر دولت توانست یک ماه مملکت را بدون عایدات نفت اداره کند و به کار ادامه دهد، آن‌وقت باید قبول کنیم که صنعت نفت را ملی کرده است. دولت مصدق توانست دو سال بدون کمک خارجی موعود و عواید نفت مملکت را اداره کند و روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که دولت مصدق بر اثر کودتا سقوط کرد، حدود ۸۰۰ ‌میلیون ریال نقد و هزار و ۲۰۰‌ میلیون ریال مطالبات و جنس موجودی داشت. پیش‌فرض منتقدان این است که تحریم‌های نفتی در دوره مصدق خودخواسته بود، نه تحمیلی؛ درحالی‌که مصدق برای شکستن تحریم‌ها فروش نفت به ایتالیایی‌ها را پی گرفت که بریتانیا حتی آن را هم برنتافت. دولت مصدق با ژاپن هم برای فروش نفت به توافق رسید، آرژانتین و چین نیز دیگر مشتریان ایران بودند. 

     

    البته به‌‌‌ همان نسبت که این‌همانی مصدق با هر چهره سیاسی معاصر، روحانی یا ظریف، راهگشا نخواهد بود، تجربه‌های تاریخی ۲۸ ماه دولت مصدق، در تقلای توافق و خروج از تحریم، با تکیه بر عنصر اعتماد عمومی به نهاد دولت می‌تواند چاره‌ساز امروز و فردا باشد؛ اما آیا مصدق چنانکه آقای مجلسی می‌گوید، فقط مستظهر به حمایت مردم تهران بود؟ آن کشاورز شاهرودی که ۹ هزار و ۷۰۰ ریال اندوخته سال‌های قبل خود را صرف خرید اوراق قرضه ملی کرد؛ یا حاج‌محمدجعفر کازرونی، صنعتگر اصفهانی که یک‌ میلیون تومان اوراق قرضه خرید یا آبادانی‌ها که بعد از تهران گوی سبقت را در همراهی با این ابتکار اقتصادی دولت مصدق ربودند، چطور دیده نمی‌شوند؟ 

     

    همان‌گونه که دولتمردان ایرانی روی دیوار بی‌اعتمادی با آمریکا عکس کودتای ۲۸ مرداد را قاب می‌کنند و آمریکایی‌ها نیز در مرور پیشینه روابطشان با ایران همواره به نقش این کشور در سقوط مصدق اشاره می‌کنند، تاریخ نیز همواره و نه دوباره، مصدق را احضار می‌کند! احضار پاکدستی سیاسی و اخلاقی و مالی در عصر کشف فسادهای بزرگ، احضار استقلال‌طلبی و آزادی‌خواهی در دوره امنیت‌ستایی آزادی‌گریز و احضار اعتماد مردم به رئیس دولتشان در زمانه یأس و ناامیدی روشنفکران و جامعه از انتخابشان. مصدق همواره در حال احضار به دنیای باقی است.

     

     

    منبع: روزنامه شرق

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت همراه تاریخ محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس